دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۵۱

عطار
من پای همی ز سر نمی دانم او را دانم دگر نمی دانم
چندان می عشق یار نوشیدم کز میکده ره بدر نمی دانم
جایی که من اوفتاده ام آنجا از هیچ وجود اثر نمی دانم
گر صد ازل و ابد به سر آید از موضع خود گذر نمی دانم
جز بی جهتی نشان نمی یابم جز بی صفتی خبر نمی دانم
مرغی عجبم زبس که پریدم گم گشتم و بال و پر نمی دانم
این حال چو هیچکس نمی داند من معذورم اگر نمی دانم
بگرفت دلم ز دانم و دانم تا کی دانم مگر نمی دانم
چون قاعدهٔ وجود بر هیچ است یک قاعده معتبر نمی دانم
جنبش ز هزار گونه می بینم یک جنبش جانور نمی دانم
آن چیست که خلق ازوست جنبنده کو علم چو این قدر نمی دانم
با خلق مرا چکار چون خود را گم کردم و پا و سر نمی دانم
با آنکه فرید پست گشت این جا زین پست بلندتر نمی دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، توصیف‌گر والاترین مقام عرفانی یعنی فنای فی‌الله است. شاعر در این قطعات، خویشتنِ خویش را در دریای بی‌پایان حقیقتِ مطلق غرق کرده و تمامیِ دوگانگی‌ها و تعیّناتِ عالمِ خاکی را در برابرِ عظمتِ هستیِ یگانه، ناچیز و بی‌اثر می‌شمارد. فضا، فضایی است سرشار از حیرت عارفانه که در آن، عقلِ جزئیِ انسانی در برابرِ شکوهِ حقیقت رنگ می‌بازد و به جای ادعایِ دانستن، به ندانستنِ مطلق می‌رسد.

شاعر با بیانی ساده اما عمیق، بر این نکته تأکید دارد که کثرت‌هایِ ظاهری، تنها حجابی هستند که حقیقتِ واحد را پوشانده‌اند. او با نفیِ خود و هستیِ مجازی، به دنبالِ رسیدن به مقامِ بی‌جهتی و بی‌صفتی است؛ جایی که دیگر نه خودی باقی می‌ماند و نه غیرِ خود، و تنها چیزی که در نهایتِ این سِیر باقی می‌ماند، سکوتِ سرشار از حقیقت است.

معنای روان

من پای همی ز سر نمی دانم او را دانم دگر نمی دانم

دیگر حتی فرقِ سر و پای خود را نمی‌دانم و هویتِ فردی‌ام را از دست داده‌ام؛ تنها او را می‌شناسم و از وجودِ هر چیزِ دیگری غافلم.

نکته ادبی: ترکیبِ «پای از سر ندانستن» کنایه از حیرتِ مطلق و از دست دادنِ شناختِ نسبت به خویشتن است.

چندان می عشق یار نوشیدم کز میکده ره بدر نمی دانم

از شرابِ عشقِ محبوب چنان سرمست شدم که راهِ بازگشت از میکده (عالمِ عرفان و عشق) را گم کرده‌ام و دیگر راهِ خانه را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: میکده در اینجا نمادی برای جایگاهِ شهود و عشق است که فرد را از عقلِ استدلالی جدا می‌کند.

جایی که من اوفتاده ام آنجا از هیچ وجود اثر نمی دانم

در آن مقامِ والایی که من سقوط کرده‌ام (جای گرفته‌ام)، هیچ اثر و نشانی از وجودِ مستقلِ اشیاء و پدیده‌ها باقی نمانده است.

نکته ادبی: واژه «اوفتاده‌ام» به معنای مستقر شدن در مقام فنا است، نه لزوماً افتادن به معنای منفی.

گر صد ازل و ابد به سر آید از موضع خود گذر نمی دانم

حتی اگر صدها بار ازل (آغاز) و ابد (پایان) سپری شود، من از این جایگاهِ نیستی و فنا که در آن مستقر هستم، خارج نخواهم شد.

نکته ادبی: تکرارِ ازل و ابد برای بیانِ بی‌زمانی و ابدی بودنِ مقامِ فنا به کار رفته است.

جز بی جهتی نشان نمی یابم جز بی صفتی خبر نمی دانم

به جایی رسیده‌ام که هیچ نشانه‌ای از جهت و سمت‌وسو در آن نیست و هیچ خبری از صفات و ویژگی‌هایِ مخلوقات در آن نمی‌بینم.

نکته ادبی: «بی‌جهتی» و «بی‌صفتی» در عرفان به ساحتِ ذاتِ الهی اشاره دارد که منزه از مکان و صفاتِ بشری است.

مرغی عجبم زبس که پریدم گم گشتم و بال و پر نمی دانم

من مرغِ عجیبی هستم که چنان در پروازِ معنوی غرق شده‌ام که حتی راهِ پرواز و بال و پرِ خود را نیز فراموش کرده و در این مسیر گم گشته‌ام.

نکته ادبی: استعاره از مرغ برای سالک که در جستجوی حق، خود را فراموش کرده است.

این حال چو هیچکس نمی داند من معذورم اگر نمی دانم

چون هیچ‌کس دیگر این حال و مقامِ عرفانی را درک نمی‌کند، پس اگر من نیز از توصیفِ آن ناتوانم و می‌گویم «نمی‌دانم»، بر من خرده مگیرید که معذورم.

نکته ادبی: شاعر به عجزِ بیان در توصیفِ تجربیاتِ ماورایی اشاره دارد.

بگرفت دلم ز دانم و دانم تا کی دانم مگر نمی دانم

جانم از این گفت‌وگویِ «می‌دانم و نمی‌دانم» به لب رسیده است؛ تا کی باید بر سرِ این دانستن و ندانستن بحث کرد؟

نکته ادبی: اعتراض به جدال‌هایِ عقلانی و فکری که هیچ‌کدام راهی به حقیقت ندارند.

چون قاعدهٔ وجود بر هیچ است یک قاعده معتبر نمی دانم

از آنجا که اصلِ هستی بر پایه‌یِ نیستی است و همه چیز در برابرِ خدا هیچ است، من هیچ قاعده‌ و قانونی در این جهان را معتبر نمی‌دانم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود که در آن کثرت‌ها فاقدِ اصالتِ حقیقی هستند.

جنبش ز هزار گونه می بینم یک جنبش جانور نمی دانم

هزاران نوع حرکت در جهان می‌بینم، اما هیچ‌کدام را حرکتِ مستقلِ یک موجودِ زنده نمی‌دانم (بلکه همه را جلوه‌یِ حرکتِ خدا می‌بینم).

نکته ادبی: نفیِ فاعلیتِ مستقل برای موجودات در برابرِ فاعلیتِ مطلقِ خداوند.

آن چیست که خلق ازوست جنبنده کو علم چو این قدر نمی دانم

آن حقیقتی که تمامِ خلایق از وجودِ او در جنبش و تکاپو هستند چیست؟ حقیقتاً که من حتی به اندازه‌ی این هم نمی‌دانم.

نکته ادبی: اظهارِ عجز و ندانستن که در عرفان، بالاترین درجه‌یِ معرفت است.

با خلق مرا چکار چون خود را گم کردم و پا و سر نمی دانم

من با مردمِ عادی چه کار دارم؟ وقتی که خود را گم کرده‌ام و دیگر سر و پا (هویت و جهت‌گیری) خود را نمی‌شناسم، مرا با جامعه چه پیوندی است؟

نکته ادبی: انزوا و گسستن از تعلقاتِ اجتماعی، نتیجه‌یِ مستقیمِ فنایِ عارفانه است.

با آنکه فرید پست گشت این جا زین پست بلندتر نمی دانم

با اینکه «فرید» (نام شاعر) در اینجا به مقامِ پستی و فروتنی رسید، اما من مقامی بلندتر و والاتر از این فروتنی و فنا نمی‌شناسم.

نکته ادبی: تضاد میان «پست» و «بلند» که نشان می‌دهد در نگاهِ عارفانه، کوچک‌شمردنِ خویش، اوجِ تعالی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) دانم و نمی‌دانم

شاعر با نفیِ دانستن‌هایِ عقلانی، به نادانیِ عارفانه (حیرت) به عنوانِ حقیقتِ نهایی می‌رسد.

استعاره و نماد میکده

میکده نمادی برای جایگاهِ عشق و بی‌خودی است که عقلِ معاش و منطقِ دنیوی در آن راهی ندارد.

تضاد پست و بلند

شاعر با به کارگیریِ این دو واژه در بیت آخر، پارادوکسِ عرفانیِ «رسیدن به بلندی از طریقِ پستی و فروتنی» را تبیین می‌کند.