دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۴۸

عطار
ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم تا جان و جهانی را شیدا نکنی دانم
پشت من یکتا دل از زلف دوتا کردی و آن زلف دوتا هرگز یکتا نکنی دانم
گر جور کنی ور نی تا کار تو می ماند زین شیوه بسی افتد عمدا نکنی دانم
در غارت جان و دل در زلف و لبت بازی زیرا که چنین کاری تنها نکنی دانم
چون عاشق غم کش را در خاک کنی پنهان بر خویش نظر آری پیدا نکنی دانم
گفتی کنم از بوسی روزی دهنت شیرین این خود به زبان گویی اما نکنی دانم
اندر عوض بوسی گر جان و تنم بردی تا عاشق سودایی رسوا نکنی دانم
گفتی که شبی با تو دستی کنم اندر کش یارب چه دروغ است این با ما نکنی دانم
گفتی که جفا کردم در حق تو ای عطار آخر همه کس داند کانها نکنی دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از عطار نیشابوری، گفتگوی دردمندانه و در عین حال آگاهانه عاشق با معشوقی است که به وعده‌هایش پایبند نیست. فضا، فضای گلایه و تسلیم عاشق در برابر بی‌پروایی و بی‌وفایی معشوق است. شاعر با تکرار عبارت 'نکنی دانم'، نشان می‌دهد که به خوبی از روحیات و عهدشکنی‌های معشوق آگاه است و با وجود این علم و آگاهی، همچنان در بند این عشق باقی مانده است.

مضمون اصلی شعر، تقابل میان وعده‌های وسوسه‌انگیز معشوق و واقعیتِ تلخِ بی‌توجهی اوست. معشوق در این ابیات، شخصیتی است که با زیبایی و طنازی، عاشق را به بازی می‌گیرد و پس از آنکه او را به خاک سیاه می‌نشاند، به حال خود رها می‌کند. در واقع، شاعر با زبانی طعنه‌آمیز، بی‌وفایی‌های معشوق را برمی‌شمارد تا ثابت کند که این شیوه‌ی همیشگی اوست.

معنای روان

ای جان و جهان رویت پیدا نکنی دانم تا جان و جهانی را شیدا نکنی دانم

ای معشوقی که جان و جهانِ منی، می‌دانم که چهره‌ات را بر من آشکار نمی‌کنی، چرا که می‌دانم تا تمامِ هستی و جهانیان را عاشق و شیدای خود نکنی، دست بردار نیستی.

نکته ادبی: جان و جهان: استعاره از معشوق. شیدا: دیوانه و عاشق.

پشت من یکتا دل از زلف دوتا کردی و آن زلف دوتا هرگز یکتا نکنی دانم

تو با پیچ و خمِ زلفانت، دلم را آشفته و دوپاره کردی و کمرِ راستم را خمیده نمودی؛ و من یقین دارم که هرگز آن زلفِ پر پیچ و خم را یکدست و راست نمی‌کنی تا آرامش را به من بازگردانی.

نکته ادبی: تضاد میان یکتا (راست و یکی) و دوتا (خمیده و دو بخش) در این بیت برجسته است.

گر جور کنی ور نی تا کار تو می ماند زین شیوه بسی افتد عمدا نکنی دانم

چه به من ستم کنی و چه نکنی، این رفتار و شیوه توست که باقی می‌ماند؛ می‌دانم که این‌گونه بدرفتاری‌ها از جانب تو بسیار سر می‌زند و ناخواسته نیست، بلکه عمداً انجامشان می‌دهی.

نکته ادبی: جور: ستم و آزار. در اینجا فعل ماندن به معنای استمرار یافتن خوی معشوق است.

در غارت جان و دل در زلف و لبت بازی زیرا که چنین کاری تنها نکنی دانم

تو در غارت کردن جان و دل عاشق، مدام با زلف و لب خود بازی می‌کنی؛ می‌دانم که این کار را فقط با من نمی‌کنی و قربانیان دیگری هم داری.

نکته ادبی: غارت کردن: استعاره از ربودن صبر و قرار عاشق. در اینجا کنایه از بی‌وفایی و چنددلی معشوق است.

چون عاشق غم کش را در خاک کنی پنهان بر خویش نظر آری پیدا نکنی دانم

می‌دانم زمانی که عاشقِ رنج‌کشیده را به کام مرگ می‌فرستی و زیر خاک پنهانش می‌کنی، حتی نگاهی به او نمی‌اندازی و سراغی از او نمی‌گیری.

نکته ادبی: در خاک کردن: استعاره از کشتن و از میان بردن عاشق.

گفتی کنم از بوسی روزی دهنت شیرین این خود به زبان گویی اما نکنی دانم

وعده دادی که روزی دهانت را به بوسه‌ای شیرین می‌کنی، اما می‌دانم که این تنها حرفی است که بر زبان می‌آوری و در عمل، آن را انجام نخواهی داد.

نکته ادبی: این خود: یعنی این کارِ تو فقط در حد گفتار است.

اندر عوض بوسی گر جان و تنم بردی تا عاشق سودایی رسوا نکنی دانم

اگر در ازای یک بوسه، جان و تنم را گرفتی، می‌دانم که تنها هدفت این بود که مرا عاشقِ سرگشته و رسوای عالم کنی.

نکته ادبی: سودایی: عاشق و دیوانه. رسوا کردن: بر سر زبان‌ها انداختن و آواره کردن.

گفتی که شبی با تو دستی کنم اندر کش یارب چه دروغ است این با ما نکنی دانم

گفتی که شبی با تو هم‌بستر می‌شوم و در آغوشت می‌گیرم؛ خداوندا، این چه دروغ بزرگی است، می‌دانم که هرگز چنین لطفی در حق من نخواهی کرد.

نکته ادبی: دستی اندر کش: کنایه از در آغوش کشیدن و وصال.

گفتی که جفا کردم در حق تو ای عطار آخر همه کس داند کانها نکنی دانم

ای عطار، گفتی که در حق من جفا کردی و مرا آزرده‌ای؛ اما همه می‌دانند که تو از این رفتارهای بی‌وفایانه دست بردار نیستی و من نیز این را خوب می‌دانم.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت نهایی آمده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) یکتا و دوتا

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادن تفاوت وضعیت عاشق و زلف معشوق.

تکرار (ردیف) نکنی دانم

این ردیف، محورِ اصلیِ غزل است که نشان‌دهنده یأسِ آمیخته به شناختِ عمیقِ عاشق نسبت به بی‌وفایی معشوق است.

کنایه در خاک کردن

کنایه از کشتن عاشق و بی اعتنایی مطلق معشوق به سرنوشت او.