دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۴۶

عطار
کجایی ساقیا می ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم
میم در ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم
چه می خواهی ز جانم ای سمن بر که من بی روی تو خسته روانم
چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که رندی ناتمامم
گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم
ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردم چه مرد ننگ و نامم
ز من چو شمع تا یک ذره باقی است نخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن کاری دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم
دل عطار مرغی دانه چین است دریغ افتد چنین مرغی به دامم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه، بازتاب‌دهنده عطشِ عمیق و سوزانِ جان برای رسیدن به معشوقِ ازلی است. در این فضا، شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های عرفانی، از دردی سخن می‌گوید که درمانش تنها در فنا و نیستیِ عاشق در برابر معشوق میسر است.

درونمایه اصلی، عبور از خودخواهی‌ها و وابستگی‌های ظاهری است. شاعر از سویی از تضادِ نام و ننگ در قضاوت‌های جامعه می‌نالد و از سوی دیگر، مشتاق است که با سوختن در آتشِ عشق، از قیدِ «خامی» و غفلت رهایی یابد و به حقیقتِ هستی بپیوندد.

معنای روان

کجایی ساقیا می ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم

ای ساقیِ عالم (ای جلوه‌گاه فیض الهی)، پیوسته برایم جامِ عشق و معرفت بیاور؛ چرا که من با تمام وجود، بنده و فرمان‌بردارِ کوچک‌ترینِ بندگانِ تو هستم.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نمادِ بخشنده فیض الهی است. «غلامِ غلام» تأکیدی است بر نهایتِ فروتنی و انقیاد عاشق.

میم در ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم

ای ساقی، در این دستِ خالیِ من چه داری که می‌خواهی به من ببخشی؟ برای اینکه جامِ من پیش از این با خونِ دلم (درد و رنجِ فراق) لبریز شده است.

نکته ادبی: خونِ جگر استعاره از رنجِ بی‌کران و پختگیِ عارفانه است که از راهِ تحملِ سختی‌ها حاصل می‌شود.

چه می خواهی ز جانم ای سمن بر که من بی روی تو خسته روانم

ای کسی که چهره‌ای چون یاسمن داری، از جانِ من چه می‌خواهی؟ چرا که من بدونِ دیدارِ رویِ تو، روانی رنجور و خسته دارم.

نکته ادبی: سمن‌بر صفتِ مرکب و کنایه از زیباییِ لطیف و معنویِ معشوق است.

چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که رندی ناتمامم

حالا که با شمشیرِ عشق، ضربه‌ای بر جانم وارد کردی، کار را تمام کن (مرا از وجودِ خویش رها کن)، چرا که من هنوز عاشقی ناکامل هستم و در میانه راه مانده‌ام.

نکته ادبی: تمام کردن به معنای به کمال رساندن از طریق فنایِ فی‌الله است.

گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم

گاهی مردم مرا زاهد می‌نامند و گاهی رند (عاشقِ بی‌باک)، و منِ درمانده خود نمی‌دانم که کدام‌یک از این دو هستم.

نکته ادبی: تضاد میان زاهد و رند نشان‌دهنده سرگشتگیِ عارف در دنیایِ قضاوت‌هایِ اعتباری است.

ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردم چه مرد ننگ و نامم

به خاطرِ رسوایی و بدنامیِ من، کسی نامم را به زبان نمی‌آورد؛ وقتی که من در مسیرِ عشق مردم (فانی شدم)، چرا باید نگرانِ نام و ننگِ دنیوی باشم؟

نکته ادبی: مردن در اینجا به معنای مرگِ ارادی و ترکِ منیت است، نه مرگِ جسمانی.

ز من چو شمع تا یک ذره باقی است نخواهد بود جز آتش مقامم

تا زمانی که ذره‌ای از وجودم مانندِ شمع باقی مانده باشد، جایگاهِ من جز آتش (سوختن در عشق) نخواهد بود.

نکته ادبی: تشبیه به شمع، نمادِ فداکاریِ عاشق است که با سوختنِ خویش، راه را روشن می‌کند و خود از میان می‌رود.

مرا جز سوختن کاری دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانکه خامم

برای من کاری جز سوختن وجود ندارد؛ پس بیا و شعله را برافروز تا با خوشی بسوزم، چرا که هنوز خامی بیش نیستم.

نکته ادبی: خام در اصطلاح عرفانی به سالکی گفته می‌شود که هنوز در آتشِ عشق پخته و کامل نشده است.

دل عطار مرغی دانه چین است دریغ افتد چنین مرغی به دامم

دلِ عطار مانندِ مرغی است که به دنبالِ دانه‌هایِ دنیوی می‌گردد؛ افسوس که چنین مرغِ ناتوانی در دامِ دنیا گرفتار شود.

نکته ادبی: مرغ استعاره از جانِ آدمی است که میل به پرواز دارد اما در دامِ تعلقاتِ مادی اسیر شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساقی

نمادِ فیضِ الهی و راهنمایِ معنوی که شرابِ آگاهی و عشق می‌نوشاند.

تشبیه ز من چو شمع تا یک ذره باقی است

تشبیه وجودِ عاشق به شمع برای نشان دادنِ روندِ فنا و نیستی در راهِ معشوق.

کنایه خون جگر

کنایه از رنجِ عمیق و سختی‌هایِ کشیده شده در مسیرِ عشق.

استعاره مرغی دانه چین

نمادِ جانِ آدمی که به جایِ توجه به اصل، به دلبستگی‌هایِ کوچک و دنیوی مشغول است.

تضاد زاهد و رند

تقابلِ دو نگاهِ متفاوت (ظاهری و باطنی) برای بیانِ سرگشتگی در تعاریفِ دنیوی.