دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۴۲

عطار
هرگاه که مست آن لقا باشم هشیار جهان کبریا باشم
مستغرق خویش کن مرا دایم کافسوس بود که من مرا باشم
کان دم که صواب کار خود جویم آن دم بتر از بت خطا باشم
گه گه گویی که دیگری را باش چون نیست بجز تو من که را باشم
تا چند کنی ز پیش خود دورم تا کی ز جمال تو جدا باشم
از هر سویم همی فکن هر دم مگذار که یک نفس مرا باشم
گر تو بکشی چو شمع صد بارم چون آن تو کنی بدان سزا باشم
صد خون دارم اگر به خون خویش در بند هزار خون بها باشم
گفتم به بر من آی تا یکدم در پیش تو ذرهٔ هوا باشم
گر قصد کنی به خون جان من بر کشتن خویشتن گوا باشم
گفتی که چو باد و دم رسد کارت من با تو در آن دم آشنا باشم
گر آن نفس آشنا شوی با من آنگاه من آن نفس کجا باشم
نی نی که تو باش در بقا جمله کان اولیتر که من فنا باشم
عطار اگر فنا شوم در تو گر باشم و گر نه پادشا باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده یکی از عالی‌ترین مراتب عرفان نظری یعنی «فنا» و «استغراق در حق» است. شاعر در این قطعه، به دنبال گریز از منیت و خویشتن‌خواهی است و تمام رنج‌ها، بلاها و حتی مرگ را با آغوش باز می‌پذیرد، زیرا معتقد است هرآنچه از جانب معشوق باشد، عین صواب و کمال است. در این فضای فکری، «من» بودن مساوی با «دوری از حق» و «فنا شدن» مساوی با «وصال و پادشاهی» است.

جریان فکری حاکم بر این ابیات، دیالکتیکی میان عاشق و معشوق است که در نهایت به نفیِ عاشق و اثباتِ مطلقِ معشوق می‌انجامد. شاعر در پیِ آن است که از قیدِ تعلقات دنیوی و حتی تعلق به خویشتن رها شود تا در لحظه مرگ، که لحظه دیدار است، جز وجودِ حق، چیزی باقی نماند.

معنای روان

هرگاه که مست آن لقا باشم هشیار جهان کبریا باشم

هر زمان که از شراب دیدار تو مست شوم، در همان حال به حقیقتی بزرگ (جهان کبریا و شکوه الهی) آگاه و هوشیار می‌شوم.

نکته ادبی: تناقض در مستی و هوشیاری از شگردهای رایج عرفانی است؛ مستی از جمال حق، عین هوشیاری است.

مستغرق خویش کن مرا دایم کافسوس بود که من مرا باشم

همیشه مرا چنان در خود غرق کن که از خود بی‌خبر شوم؛ چرا که باقی ماندن در حصار «من» و هویت فردی، مایه دریغ و حسرت است.

نکته ادبی: مستغرق: غرق شده. استفاده از واژه «مرا» به معنای «منِ من» یا همان هویت فردی است.

کان دم که صواب کار خود جویم آن دم بتر از بت خطا باشم

زیرا آن لحظه‌ای که به فکر مصلحت و منافع خویش هستم، آن لحظه برای من، بدتر از هر اشتباه و خطایی است که مرتکب می‌شوم.

نکته ادبی: واژه «بت» به معنای تمثیلیِ «هوا و هوس» یا «خودپرستی» است که مانع راه حقیقت است.

گه گه گویی که دیگری را باش چون نیست بجز تو من که را باشم

گاه به من می‌گویی که «متعلق به دیگری باش»؛ اما وقتی در هستی جز تو کسی نیست، من متعلق به چه کسی باشم؟

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود؛ نفی کثرت در برابر یگانگی معشوق.

تا چند کنی ز پیش خود دورم تا کی ز جمال تو جدا باشم

تا کی می‌خواهی مرا از پیش خود برانی؟ تا کی باید از مشاهده جمال و زیبایی تو دور بمانم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن اشتیاق شدید و شکایت از فراق.

از هر سویم همی فکن هر دم مگذار که یک نفس مرا باشم

از هر سویی که می‌خواهی مرا به بازی بگیر و دور بیفکن، اما لحظه‌ای مرا به حال خود مگذار تا در دامِ «من بودن» گرفتار شوم.

نکته ادبی: کنایه از تسلیم محض در برابر اراده الهی؛ هرچه تو کنی، خوب است.

گر تو بکشی چو شمع صد بارم چون آن تو کنی بدان سزا باشم

اگر تو مانند شمع مرا صد بار بسوزانی و بکشی، من آن را پاداش خود می‌دانم، زیرا هر آنچه از جانب تو باشد، لایق و شایسته است.

نکته ادبی: شمع نماد سوختن و فدا شدن در راه عشق است؛ «سزا بودن» به معنای لایقِ آن بودن است.

صد خون دارم اگر به خون خویش در بند هزار خون بها باشم

اگر تو جان مرا بگیری، من هرگز در بندِ طلب خون‌بها نخواهم بود؛ چرا که کشته شدن به دست تو، خود غایتِ آرزوی من است.

نکته ادبی: تضاد میان «خون» و «خون‌بها» برای نشان دادن بی‌اعتنایی عاشق به دادخواهی.

گفتم به بر من آی تا یکدم در پیش تو ذرهٔ هوا باشم

از تو درخواست کردم که به نزد من بیایی تا لحظه‌ای حتی به اندازه ذره‌ای گرد و غبار، در پیشگاه تو باشم.

نکته ادبی: ذرهٔ هوا: استعاره از کم‌ارزشی و کوچکی عاشق در برابر عظمت معشوق.

گر قصد کنی به خون جان من بر کشتن خویشتن گوا باشم

اگر تصمیم گرفته‌ای که جان مرا بگیری، من خود بر این مرگ و نابودیِ خویش، شاهد و راضی هستم.

نکته ادبی: گوا بودن: شهادت دادن به پذیرشِ حکم الهی.

گفتی که چو باد و دم رسد کارت من با تو در آن دم آشنا باشم

به من وعده دادی که هنگام مرگ و جان دادن، نزد من خواهی آمد و با من همراه و آشنا خواهی شد.

نکته ادبی: باد و دم: کنایه از لحظات پایانی عمر و دمِ آخر.

گر آن نفس آشنا شوی با من آنگاه من آن نفس کجا باشم

اگر در آن لحظه مرگ با من آشنا و همراه شوی، دیگر در آن هنگام «من» کجا باقی می‌مانم که بتوانم با تو روبه‌رو شوم؟

نکته ادبی: این پرسش بیانگر مقام فناست؛ وقتی معشوق باشد، عاشق دیگر وجود خارجی ندارد.

نی نی که تو باش در بقا جمله کان اولیتر که من فنا باشم

نه، چنین نیست؛ بهتر آن است که تو در بقایِ مطلق باشی و من در فنا محو شوم؛ چرا که نابودیِ من و جاودانگیِ تو، اولی‌تر و زیباتر است.

نکته ادبی: تقابل میان فنا (نابودی عاشق) و بقا (جاودانگی معشوق) در عرفان.

عطار اگر فنا شوم در تو گر باشم و گر نه پادشا باشم

ای عطار، اگر در تو فانی شوم، چه باشم (جسمم بماند) و چه نباشم، من به پادشاهی و عزت حقیقی رسیده‌ام.

نکته ادبی: تخلص شاعر؛ «پادشاهی» کنایه از رسیدن به مقام قرب و استقلال معنوی است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) مست و هشیار

مستی از عشقِ حق، خود عین هشیاری و آگاهی به حقایق عالم است.

استعاره شمع

نمادِ سوختن و قربانی شدن در راه عشق و افروختنِ جان در آتشِ فراق.

تضاد فنا و بقا

تقابل میان محو شدنِ خویشتن و جاودانگی در وجود خداوند که پایه اصلی عرفان است.

کنایه خون‌بها

کنایه از طلب عوض و تلافی در برابر سختی‌ها؛ که عاشق از آن مبراست.