دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۳۹

عطار
با این دل بی خبر چه سازم جان می سوزدم دگر چه سازم
از دست دل اوفتاده ام خوار چون خاک بدر بدر چه سازم
بس حیله که کردم و نیامد یک حیلهٔ کارگر چه سازم
جانا نکنی به من نظر تو کافتاده ام از نظر چه سازم
کس جز تو خبر ندارد از من پس می پرسی خبر چه سازم
گفتی که ز صبر توشه ای ساز چون عمر آمد به سر چه سازم
صبرم قدری غمت قضایی است گر سازم ازین قدر چه سازم
گفتی به مگوی سر عشقم در معرض این خطر چه سازم
گیرم که زبان نگاه دارم با این رخ همچو زر چه سازم
ور روی به اشک خون نپوشم با سوختن جگر چه سازم
گفتی که فرید چاره ای ساز نه چاره نه چاره گر چه سازم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر احوالِ آشفته و درماندگیِ عاشق در چنبره عشق است. شاعر در این قطعه، گویی در جستجوی راه نجاتی برای رهایی از سوز و گدازِ درون است، اما به بن‌بست رسیده و هر چه درِ بسته را می‌کوبد، گشایشی نمی‌یابد. فضای کلی حاکم بر شعر، فضایی حزن‌آلود و در عین حال تسلیم‌گونه است که در آن عاشق، ناظرِ زوالِ خود است.

مضمون محوری این اثر، ناتوانیِ انسان در برابر غلبه‌ جوهره عشق است. عاشق نه تنها از درون در آتش است، بلکه نمودهای بیرونیِ این عشق نیز رسوای‌اش می‌کنند. تقابل میان توصیه‌های معشوق و ناتوانی عاشق در اجرای این فرامین، تضادی دردناک ایجاد کرده که پرسشِ تکرارشونده‌ی «چه سازم»، نشانگرِ پایانِ تحمل و به سر آمدنِ طاقتِ عاشق است.

معنای روان

با این دل بی خبر چه سازم جان می سوزدم دگر چه سازم

با این دلِ نادان و بی‌قرار که هر لحظه مرا به دردسر می‌اندازد چه کنم؟ تمام وجودم در آتش عشق می‌سوزد، در این شرایط چه راه چاره‌ای برایم مانده است؟

نکته ادبی: دلِ بی‌خبر استعاره از دلی است که از عواقب عشق آگاه نیست و به عقل گوش نمی‌سپارد.

از دست دل اوفتاده ام خوار چون خاک بدر بدر چه سازم

به خاطرِ فریب‌خوردگیِ همین دل، خوار و خفیف شده‌ام؛ همچون خاکی که در آستانه در افتاده و لگدکوب می‌شود. با چنین حالِ نزار و بی‌مقدار، چه می‌توانم بکنم؟

نکته ادبی: خاکِ در بودن کنایه از اوج ذلت و خاکساری در برابر معشوق است.

بس حیله که کردم و نیامد یک حیلهٔ کارگر چه سازم

به دفعات برای آرام کردن این دلِ بی‌تاب، حیله‌ها و تدبیرها اندیشیدم اما هیچ‌کدام به نتیجه نرسید. حال که هیچ حیله‌ای کارساز نیست، چه باید کرد؟

نکته ادبی: کارگر بودن صفت برای حیله، به معنای اثرگذار و نافذ بودن است.

جانا نکنی به من نظر تو کافتاده ام از نظر چه سازم

ای معشوق، تو دیگر به من توجهی نداری و به همین دلیل از چشم تو افتاده‌ام و بی‌ارزش شده‌ام. در این بی‌توجهیِ تو، من چه کار می‌توانم بکنم؟

نکته ادبی: از نظر افتادن کنایه از طرد شدن و مورد بی‌مهری قرار گرفتن است.

کس جز تو خبر ندارد از من پس می پرسی خبر چه سازم

هیچ‌کس جز تو از حال و روزِ دگرگونِ من آگاه نیست؛ پس چرا دوباره از من می‌پرسی که چه خبر است؟ وقتی خودت می‌دانی، با این پرسشِ تو چه کنم؟

نکته ادبی: اشاره به داناییِ مطلق معشوق نسبت به حال عاشق دارد که پرسش او را نمادین می‌کند.

گفتی که ز صبر توشه ای ساز چون عمر آمد به سر چه سازم

به من گفتی که از صبر و شکیبایی توشه‌ای برای خود مهیا کن، اما مگر فرصتی باقی مانده؟ عمرم به پایان رسیده و دیگر مجالی برای صبر کردن ندارم.

نکته ادبی: عمر به سر آمدن کنایه از نزدیک بودن مرگ یا پایان یافتن طاقت است.

صبرم قدری غمت قضایی است گر سازم ازین قدر چه سازم

توانِ صبر من ناچیز است، اما اندوهِ تو بلایی مقدر و عظیم است. اگر بخواهم در برابر این تقدیر بزرگ، صبرِ اندکِ خود را به کار گیرم، چه نتیجه‌ای خواهد داشت؟

نکته ادبی: قدری بودن صبر به معنای محدودیت و ناچیزی آن در برابر غمِ بزرگ است.

گفتی به مگوی سر عشقم در معرض این خطر چه سازم

به من گفتی که رازِ عشقِ ما را با کسی در میان نگذار و پنهانش کن، اما با این شرایط و خطری که مرا احاطه کرده و رسوایم می‌کند، چگونه می‌توانم سکوت کنم؟

نکته ادبی: معرض خطر قرار داشتن استعاره از برملا شدنِ اسرارِ عاشقانه است.

گیرم که زبان نگاه دارم با این رخ همچو زر چه سازم

فرض کنیم که بتوانم سکوت کنم و زبانم را نگه دارم؛ اما با چهره زرد و رنگ‌پریده‌ام که گواهی بر رنجِ درونی من است، چه کنم؟

نکته ادبی: رخ همچو زر کنایه از زردی چهره بر اثر بیماریِ عشق و فراق است.

ور روی به اشک خون نپوشم با سوختن جگر چه سازم

و اگر نخواهم با اشک‌های خونین، رازِ دلم را فاش کنم، با سوزش و سوختنِ جگرم که از شدت داغِ عشق است، چه کنم؟

نکته ادبی: اشک خون و سوختن جگر نشان‌دهنده عمق اندوه و شدتِ رنجِ عاشقانه است.

گفتی که فرید چاره ای ساز نه چاره نه چاره گر چه سازم

تو به من گفتی که ای فرید، راه چاره‌ای بیاندیش؛ اما نه چاره‌ای برایم باقی مانده و نه کسی که مرا یاری کند (چاره‌گر). در این بی‌کسی و بی‌پناهی چه کنم؟

نکته ادبی: تخلص شاعر (فرید) در این بیت به کار رفته و نشان از خطابِ مستقیم به خود در مقامِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری چه سازم

تکرار این پرسش در پایان هر بیت، نشان‌دهنده اوج استیصال و بی‌جواب بودنِ درماندگی عاشق است.

کنایه خاکِ در

اشاره به خواری، کوچکی و خاکساریِ عاشق در مقابل معشوق.

استعاره رخ همچو زر

تشبیه چهره زرد و رنجورِ عاشق به طلا که نشان‌دهنده بیماری ناشی از فراق است.

تناقض (پارادوکس) صبرم قدری و غمت قضایی است

مقایسه صبرِ اندکِ انسانی با تقدیرِ الهی و بزرگِ غم که حکایت از ناتوانی عاشق دارد.