دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۳۷

عطار
زیر بار ستمت می میرم روی در روی غمت می میرم
شغل عشق تو چنان کرد مرا کایمن از مدح و ذمت می میرم
زندهٔ بی سر از آنم که چو شمع سر خود بر قدمت می میرم
حرمت گرچه مرا روی نمود روی سوی حرمت می میرم
آستین چند فشانی بر من که میان حشمت می میرم
آستینت چو علم کرد مرا زار زیر علمت می میرم
تا شدم زنده دل از خط خوشت سرنگون چون قلمت می میرم
به ستم رزق هرگه که دهی می خورم وز ستمت می میرم
دم عیسی است تورا وین عجب است تا چرا من ز دمت می میرم
من بمیرم ز تو روزی صد بار تا نگویی که کمت می میرم
لیک چون لعل توام زنده کند زین قدم دم به دمت می میرم
درده از جام جمت آب حیات هین که بی جام جمت می میرم
بی تو گر زنده بماندم نفسی هر نفس لاجرمت می میرم
کرم عشق تو دیده است فرید بر امید کرمت می میرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تابلوی تمام‌نمایِ «فنای عاشق در معشوق» است. سراینده در این اثر، هستیِ خود را در سایه‌سارِ عشقِ معشوق، رنگ‌باخته می‌بیند و هر تپشِ جان و هر دم و بازدمِ خویش را در گروِ رضایت و حضورِ او معنا می‌کند. فضا، فضایِ تسلیمِ محض و شوریدگیِ عارفانه‌ای است که در آن، مرگ، نه به معنای پایانِ حیات، بلکه به معنایِ رهایی از خویشتنِ خویش و پیوستن به اوست.

شعر، روایتِ مکررِ فداکاری و جان‌سپردن‌هایِ دم‌به‌دمِ عاشق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرهایِ پویا، نشان می‌دهد که چگونه عشق، تمامِ ابعادِ زندگی (از رنج و شادی گرفته تا حرمت و ذلت) را در دایرهٔ ارادهٔ معشوق تعریف می‌کند؛ به گونه‌ای که عاشق، حتی در لحظهٔ جان‌دادن نیز به دنبالِ بهانه‌ای برایِ پیوندِ دوباره با اوست.

معنای روان

زیر بار ستمت می میرم روی در روی غمت می میرم

من زیر فشارِ ظلم و ستمِ تو جان می‌سپارم و هنگامی که با غمِ تو روبه‌رو می‌شوم، از هستی ساقط می‌شوم.

نکته ادبی: تکرارِ «می‌میرم» در پایانِ مصراع‌ها، ردیفِ شعر را تشکیل داده که القاکنندهٔ تأکید بر استمرارِ فنایِ عاشق است.

شغل عشق تو چنان کرد مرا کایمن از مدح و ذمت می میرم

مشغلهٔ عشقِ تو، مرا چنان دگرگون کرده است که از سرزنش‌ها و ستایش‌هایِ مردم در امان مانده‌ام و برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: «مدح و ذم» تقابلِ معنایی (تضاد) است که بی‌تفاوت بودنِ عاشق نسبت به قضاوت‌های بیرونی را نشان می‌دهد.

زندهٔ بی سر از آنم که چو شمع سر خود بر قدمت می میرم

اگر مانند شمع، بی‌سر (بی‌ادعا و سرسپرده) زنده‌ام، به این دلیل است که سرِ خود را در پیشِ پایِ تو می‌بازم و جان می‌دهم.

نکته ادبی: شمع نمادِ سوختن و فداکاری است که در ادبیاتِ عرفانی، استعاره از عاشقِ صادق است.

حرمت گرچه مرا روی نمود روی سوی حرمت می میرم

اگرچه جایگاهِ مقدس (حرم) برایِ من آشکار شد و مرا فراخواند، اما من به سویِ حرمِ تو روی می‌گردانم و در آستانِ تو جان می‌دهم.

نکته ادبی: تقابلِ میان «حرمِ ظاهری» و «حرمِ معشوق»؛ کنایه از اینکه معشوق برایِ عاشق، مقدس‌تر از مکان‌هایِ مذهبی است.

آستین چند فشانی بر من که میان حشمت می میرم

چرا به من بی‌اعتنایی می‌کنی و آستین می‌تکانی، در حالی که من در میانِ شکوه و عظمتِ تو در حالِ جان سپردن هستم؟

نکته ادبی: «آستین فشاندن» کنایه از طرد کردن و بی‌اعتنایی و بی‌میلی نشان دادن است.

آستینت چو علم کرد مرا زار زیر علمت می میرم

از آنجایی که تو با راندنِ من، مرا مانندِ پرچمی شهرهٔ شهر کردی، من زار و نزار زیرِ سایهٔ همین بی‌اعتناییِ تو جان می‌دهم.

نکته ادبی: «علم» به معنای پرچم است؛ اشاره به اینکه بی‌اعتناییِ معشوق، عاشق را در انظارِ دیگران، انگشت‌نما و شهره کرده است.

تا شدم زنده دل از خط خوشت سرنگون چون قلمت می میرم

از وقتی که با خطِ زیبایِ تو (اشاره به خطِ ابرو یا نامه) صاحبِ جان و دل شدم، مانندِ قلم، سرافکنده و سرنگون در پیشِ تو جان می‌دهم.

نکته ادبی: تشبیه به قلم؛ قلم همواره سرش پایین است و عاشق نیز در برابرِ معشوق، تواضع و فروتنیِ کامل دارد.

به ستم رزق هرگه که دهی می خورم وز ستمت می میرم

هر زمان که به ستم، روزی و عطایی به من می‌دهی، من آن را می‌خورم و از شدتِ همین ستمِ تو جان می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عشق؛ رنجِ معشوق، قوتِ قلبِ عاشق است که همزمان مایهٔ حیات و دلیلِ فنای اوست.

دم عیسی است تورا وین عجب است تا چرا من ز دمت می میرم

نفسِ تو مانندِ دمِ عیسی، حیات‌بخش است و این شگفت‌آور است که چرا من از دمِ تو (که باید زنده کند) جان می‌دهم.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض)؛ «دمِ عیسی» نمادِ زنده کردن است، اما برایِ عاشق، کشنده است که نشان‌دهندهٔ شدتِ تأثیرِ معشوق است.

من بمیرم ز تو روزی صد بار تا نگویی که کمت می میرم

من روزی صد بار برایِ تو جان می‌دهم تا مبادا گمان کنی که به اندازهٔ کافی برایت فداکاری نمی‌کنم.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای اثباتِ وفاداری و صدقِ ادعایِ عشق.

لیک چون لعل توام زنده کند زین قدم دم به دمت می میرم

اما چون لبِ سرخِ تو مرا دوباره زنده می‌کند، من از این لحظه تا لحظهٔ بعد، پیوسته در حالِ جان سپردن هستم.

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لبِ معشوق است که صفتِ حیات‌بخشی دارد.

درده از جام جمت آب حیات هین که بی جام جمت می میرم

از جامِ جهان‌نمایِ خود، آبِ حیات به من بنوشان، چرا که من بدونِ داشتنِ این جامِ تو، می‌میرم.

نکته ادبی: «جامِ جم» اشاره به جامِ جمشید است که اسطورهٔ حیات‌بخشی و آگاهی است.

بی تو گر زنده بماندم نفسی هر نفس لاجرمت می میرم

اگر بدونِ تو حتی یک لحظه زنده بمانم، قطعاً در هر نفسِ خود، ناگزیر جان خواهم داد.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که حیات بدونِ حضورِ معشوق، عینِ مرگ است.

کرم عشق تو دیده است فرید بر امید کرمت می میرم

ای فرید (نامِ شاعر)، بخششِ عشقِ تو را دیده است؛ پس من به امیدِ رسیدن به کرمِ تو جان می‌دهم.

نکته ادبی: «فرید» تخلصِ شاعر است که در بیتِ آخر برایِ امضایِ اثر آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جام جم / لعل

جام جم نمادِ حیات‌بخشی و کمال است و لعل نمادِ لبِ معشوق که قدرتِ احیاگری دارد.

پارادوکس (تناقض) دم عیسی / جان دادن

اینکه دمِ مسیحایی که جان‌بخش است، باعثِ مرگِ عاشق شود، تناقضی است که شدتِ تأثیرِ عشق را نشان می‌دهد.

تشبیه سرنگون چون قلم

تشبیه عاشقِ سرسپرده به قلمی که سری خمیده دارد، نمادِ فروتنی و انقیاد در برابرِ معشوق.

مبالغه روزی صد بار می‌میرم

اغراق در جهتِ بیانِ شدتِ اشتیاق و جان‌فشانی برایِ معشوق.

کنایه آستین فشاندن

کنایه از طرد کردن، بی‌اعتنایی و بی‌میلیِ معشوق.