دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۲۶

عطار
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم هرچه تو نه ای جانا من ز جمله بیزارم
همچو شمع می سوزم همچو ابر می گریم همچو بحر می جوشم تا کجا رسد کارم
یا ز دست هجر تو جاودان به پای افتم یا ز جام وصل تو قطره ای به دست آرم
از تو گر وصال آید قسم من وگر هجران هرچه از تو می آید من به جان خریدارم
من نه آن کسم جانا کز وصال تو شادم یا ز بیم هجرانت هیچ گونه غم دارم
هجر و وصل زان توست هرچه خواهیم آن ده لایق من آن باشد کاختیار بگذارم
نقطه ای است جان من هر دو کون گرد وی من به گرد آن نقطه دایما چو پرگارم
بسکه همچو پرگاری گرد پاو سر گشتم چون بتافت آن نقطه محو کرد پندارم
چون نماند پندارم من بماندم بی من نیست آگهی زانگه ذره ای ز عطارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمایانگر عروجِ سالک از مقامِ دویی و خودبینی به مقامِ فنا و یکپارچگی با معشوق است. شاعر در آغاز، با بیانی سرشار از شورِ عاشقانه، جهان را بدون معشوق تهی از معنا می‌داند و با نفیِ «منِ خویشتن»، به نوعی انفعالِ فعالانه در برابرِ تقدیر الهی می‌رسد.

در نهایت، شاعر به چنان مرتبه‌ای از معرفت می‌رسد که دیگر نه دغدغه‌ی وصال دارد و نه هراسِ هجران؛ چرا که با محوِ پندارِ خودی، حقیقتِ هستی برای او آشکار شده و در آن نقطه مرکزی، تفاوت میانِ عاشق و معشوق (ذره و عطر) به کلی از میان رفته است.

معنای روان

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم هرچه تو نه ای جانا من ز جمله بیزارم

بدون حضور تو در این جهان آرامشی ندارم، زیرا تو تنها دارایی من هستی؛ از این رو، از هر چیزی که تو در آن حضور نداری و نشانه‌ای از تو در آن نیست، بیزارم.

نکته ادبی: ترکیب «از جمله» در اینجا به معنای «از همه چیز» است و نشان‌دهنده انحصارِ توجهِ عاشق به معشوق است.

همچو شمع می سوزم همچو ابر می گریم همچو بحر می جوشم تا کجا رسد کارم

همانند شمعی که آب می‌شود می‌سوزم و همچون ابرهای بهاری در حال گریستنم؛ همانند دریای متلاطم در جوش و خروشم تا ببینم سرانجامِ این اشتیاق به کجا می‌رسد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهات سه‌گانه (شمع، ابر، دریا) نشان‌دهنده شدتِ بی‌قراری و تنوعِ حالاتِ درونی عاشق است.

یا ز دست هجر تو جاودان به پای افتم یا ز جام وصل تو قطره ای به دست آرم

یا باید تا ابد به سبب دوری از تو زمین‌گیر و درمانده باشم، و یا امید دارم که قطره‌ای از جامِ وصال تو نصیبم شود.

نکته ادبی: تضاد میان «به پای افتادن» (ذلتِ هجر) و «به دست آوردن» (عزتِ وصل) تقابلِ معنایی بیت را ساخته است.

از تو گر وصال آید قسم من وگر هجران هرچه از تو می آید من به جان خریدارم

چه وصال تو نصیبم شود و چه دوری تو، برایم تفاوتی ندارد؛ هرآنچه از جانب تو برسد، با تمام وجود و با آغوش باز آن را می‌پذیرم.

نکته ادبی: ترکیب «به جان خریدارم» کنایه از اشتیاقِ کامل و پذیرشِ بی چون و چرا است.

من نه آن کسم جانا کز وصال تو شادم یا ز بیم هجرانت هیچ گونه غم دارم

من آن عاشقِ خام و بی‌تجربه‌ای نیستم که با رسیدن به وصال تو سرمست شوم یا از ترسِ دوری‌ات دچار غم و اضطراب گردم.

نکته ادبی: در اینجا شاعر مقامِ «استغنا» را نشان می‌دهد که بالاتر از شادی و غمِ معمولیِ عاشقانه است.

هجر و وصل زان توست هرچه خواهیم آن ده لایق من آن باشد کاختیار بگذارم

دوری و وصال هر دو در دستانِ توست؛ هرچه می‌خواهی برایم رقم بزن، زیرا شایسته‌ترین کار برای من این است که اراده شخصی‌ام را رها کنم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «تسلیم و رضا» در عرفان که در آن سالک اراده خویش را فدای اراده محبوب می‌کند.

نقطه ای است جان من هر دو کون گرد وی من به گرد آن نقطه دایما چو پرگارم

جانِ من همچون نقطه‌ای مرکزی است که تمام هستی گرد آن می‌چرخد و من نیز مانند پرگار، پیوسته بر گردِ این حقیقت در حرکتم.

نکته ادبی: «نقطه» نمادِ ذاتِ احدیت یا کانونِ توجهِ عارف است که همه کثرات جهان به آن ختم می‌شوند.

بسکه همچو پرگاری گرد پاو سر گشتم چون بتافت آن نقطه محو کرد پندارم

آن‌قدر در طلبِ تو مانند پرگار چرخیدم که وقتی آن نقطه حقیقت برایم نمایان شد، تمامِ خودبینی و پندارهای واهیِ من را از بین برد.

نکته ادبی: «پندار» به معنای توهمِ «من» یا همان «منِ کاذب» است که با تابشِ حقیقت از بین می‌رود.

چون نماند پندارم من بماندم بی من نیست آگهی زانگه ذره ای ز عطارم

زمانی که پندارهایم نابود شد، من نیز بدونِ هویتِ فردی باقی ماندم؛ دیگر هیچ آگاهی و تمایزی برایم باقی نمانده که بدانم ذره‌ای ناچیزم یا عطرِ دل‌انگیزِ حضور تو.

نکته ادبی: «عطار» در اینجا ایهامی زیبا دارد؛ هم می‌تواند به معنای بوی خوش و حضورِ معشوق باشد و هم تلمیحی به نامِ شاعر باشد که در مقامِ فنا، خود را نیز در معشوق گم کرده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو شمع، همچو ابر، همچو بحر، همچو پرگار

شاعر با استفاده از تشبیهات متعدد، حالاتِ درونی و بی‌قراری خود را به زیبایی تصویر کرده است.

تضاد و تناقض (پارادوکس) هجر و وصل

به کار بردن تقابلِ هجر و وصل برای نشان دادنِ برابریِ این دو حالت در نزدِ عاشقی که به مقامِ رضا رسیده است.

نماد نقطه

نقطه در اینجا نمادِ وحدتِ وجود و کانونِ اصلیِ هستی است که تمامِ جهان بر گرد آن می‌چرخد.

ایهام عطار

علاوه بر معنای لغوی (فروشنده عطر یا خودِ عطر)، اشاره‌ای ظریف به تخلصِ شاعر دارد که در مقامِ فنا، خود را با حقیقتِ محبوب یکی دانسته است.