دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۲۴

عطار
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
اگر به دستگیری بپذیری اینت منت واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم
چه کمی درآید آخر به شرابخانهٔ تو اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم که درین چنین مقامی غم توست غمگسارم
ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم
چو زکار شد زبانم بروم به پیش خلقی غم تو به خون دیده همه بر رخم نگارم
ز توام من آنچه هستم که تو گرنه ای نیم من که تویی که آفتابی و منم که ذره وارم
اگر از تو جان عطار اثر کمال یابد منم آنکه از دو عالم به کمال اختیارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای عاشقانه و عارفانه است که در آن سالکِ راه حق، با زبانی سرشار از خضوع و درماندگی، پرده از اشتیاق خویش به معشوق ازلی برمی‌دارد. شاعر در این ابیات، ضمن اعتراف به ناتوانی و بی‌حاصلیِ خویش در غیابِ معشوق، بیان می‌کند که هستیِ او تنها در سایه‌ی لطفِ الهی معنا می‌یابد و هرگونه غم و رنجی که از جانبِ او باشد، بر جان و دلش گوارا و آرام‌بخش است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، مسأله‌ی «فنا» و «توکل» است؛ جایی که عاشق، وجودِ خویش را ذره‌ای ناچیز در برابر خورشیدِ وجود الهی می‌بیند و با بیانی تمثیلی، دردِ فراق و لذتِ وصال را در قالب کلماتی چون شراب، شمع و رستاخیز به تصویر می‌کشد.

معنای روان

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

نگاهی مهربانانه به کار و حال من داشته باش، چرا که کار از دستم خارج شده و به پریشانی افتاده‌ام؛ مرا به هیچ‌کس جز خودت واگذار مکن، زیرا که من جز تو پناه و یاوری ندارم.

نکته ادبی: واژه «حواله» در اینجا به معنای ارجاع دادن یا واگذار کردنِ مسئولیت به دیگری است.

منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم

من مانده‌ام و هزاران حسرت که در راه آرزوی دیدارِ روی تو بر دلم نشسته است؛ تمام عمرم در این راه سپری شد، بی‌آنکه به مقصودِ اصلی خود برسم.

نکته ادبی: استفاده از «بنرفت هیچ کارم» کنایه از عدم حصول نتیجه در سلوک است.

اگر به دستگیری بپذیری اینت منت واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم

اگر با دستگیری و لطف، مرا بپذیری، سپاسگزارِ آن خواهم بود؛ وگرنه چنان غوغایی در جهان به پا خواهم کرد که گویی رستاخیزی رخ داده است.

نکته ادبی: «رستخیز» به معنای قیامت است و در اینجا برای اغراق در شدتِ فریاد و اعتراض عاشقانه به کار رفته است.

چه کمی درآید آخر به شرابخانهٔ تو اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم

آخر چه چیزی از گنجینه‌ی تو کم می‌شود اگر با بخشیدنِ شرابِ وصال، خمار و دردِ دوری را از سرِ من بیرون کنی؟

نکته ادبی: «شرابخانه» نمادی از عالمِ حقیقت و عرفان است که معشوق در آن فیض‌رسانی می‌کند.

چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم که درین چنین مقامی غم توست غمگسارم

از آنجا که من لیاقتِ شادمانیِ حقیقی را ندارم، غم را از من دور مکن؛ زیرا در چنین مرتبه‌ای از عشق، غمِ تو تنها چیزی است که همدم و تسلی‌بخش من است.

نکته ادبی: پارادوکسِ ظریفی در تقابل «شادی» و «غم» نهفته است؛ عاشقِ حقیقی، رنجِ عشق را به شادیِ بدون او ترجیح می‌دهد.

ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم

در راهِ غمِ تو، من همچون شمعی هستم که در این مسیر می‌سوزد؛ چرا که هرگاه نفسی می‌کشم و زنده می‌مانم، در حال سوختنم و هرگاه (از روی اشکی که می‌ریزم) می‌خندم، چشمانم اشک‌بار است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شمع، تناسبِ زیبایی با اشک‌بار بودن و سوختن دارد که نمادِ بی‌قراری عاشق است.

چو زکار شد زبانم بروم به پیش خلقی غم تو به خون دیده همه بر رخم نگارم

از آنجا که زبانم از شرحِ حالِ درونی‌ام بازمانده است، به میانِ مردم می‌روم و داستانِ غمِ تو را با اشک‌های خونین بر چهره‌ام می‌نگارم.

نکته ادبی: «خون دیده» استعاره از اشکِ خونین است که ناشی از شدتِ درد و فراق است.

ز توام من آنچه هستم که تو گرنه ای نیم من که تویی که آفتابی و منم که ذره وارم

هستیِ من وابسته به وجودِ توست و اگر تو نباشی، من هیچم؛ تو همچون خورشیدِ پرفروغی هستی و من در برابرِ جلالِ تو، ذره‌ای بیش نیستم.

نکته ادبی: اشاره به نظریه‌ی عرفانیِ «وحدت وجود» که در آن سالک در برابر حق، محو و فانی می‌شود.

اگر از تو جان عطار اثر کمال یابد منم آنکه از دو عالم به کمال اختیارم

اگر جانِ من به واسطه‌ی لطفِ تو به کمال برسد، آنگاه من همان کسی خواهم بود که از میانِ تمامِ هستی و دو جهان، کمالِ عشقِ تو را برای خود برگزیده‌ام.

نکته ادبی: «عطار» در اینجا تخلصِ شاعر است که در بیتِ آخر به صورت خطابِ به خویش یا تأکید بر هویتِ خود آورده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب

نمادِ فیضِ الهی، معرفت و لذتِ ناشی از وصلِ به حقیقت که دردِ فراق را درمان می‌کند.

تشبیه خورشید و ذره

تشبیه معشوق به خورشید (منبع نور و وجود) و عاشق به ذره (ناچیز و وابسته) برای بیان تضاد در مراتب هستی.

پارادوکس (متناقض‌نما) چو بخندم اشکبارم

جمع میان خندیدن (نماد شادی) و اشک‌بار بودن (نماد غم) که نشان‌دهنده‌ی حالِ درونی پیچیده‌ی عاشق است.

کنایه از دست رفت کارم

کنایه از عاجز شدن، درماندگی و از دست دادنِ کنترل و اختیار در امور زندگی.