دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۲۲

عطار
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقم که من معشوق اینم کان ندارم
اگر جانم بخواهد شد ز عشقت غم عشق تورا فرمان ندارم
تو گفتی رو مکن در من نگاهی که خوبی دارم و پیمان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو خود کردم به جای خویشتن بد چرا بر خویشتن تاوان ندارم
کنون ناکام تن در دام دادم که من خود کرده را درمان ندارم
چو هرکس بوسه ای یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم
بده عطار را یک بوسه بی زر که زر دارم ولی چندان ندارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل گویای احوال عاشق دل‌باخته‌ای است که با آگاهی کامل از رنجی که در انتظار اوست، سرنوشت خود را در مسیر عشق پذیرفته است. شاعر در این ابیات، کشمکشی درونی میان تسلیم در برابر معشوقِ بی‌وفا و مسئولیت‌پذیری در قبالِ رنج‌های خود را به تصویر می‌کشد.

فضای کلی حاکم بر شعر، سرشار از فروتنی و اعتراف به درماندگی است. شاعر در جایگاه عاشقی است که اگرچه می‌داند معشوق ستمگر است و خود نیز در انتخابش دچار اشتباه شده، اما همچنان بر سرِ عهد و وفاداری‌اش ایستاده و رنجی که می‌برد را محصولِ مستقیمِ انتخاب‌های خویش می‌داند.

معنای روان

اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم

اگر عشق تو جان و روح من نباشد، دیگر هیچ ایمانی به زلفانِ فریبنده و کفرآمیز تو ندارم.

نکته ادبی: زلف کافر استعاره‌ای است از گیسوی معشوق که ایمانِ عاشق را به یغما می‌برد.

چو گفتی ننگ می داری ز عشقم که من معشوق اینم کان ندارم

وقتی به من گفتی که از عشق من احساس شرم و ننگ می‌کنی، به این دلیل بود که منِ عاشق، در خورِ تو نیستم و از صفاتِ کمالی که در توست، بی‌بهره‌ام.

نکته ادبی: کان در مصراع دوم مخفف عبارت که آن است و به صفاتِ کمالِ معشوق اشاره دارد.

اگر جانم بخواهد شد ز عشقت غم عشق تورا فرمان ندارم

اگر قرار باشد به خاطرِ عشق تو جانم را از دست بدهم، من قدرت و اختیاری ندارم که در برابرِ این غمِ عشق ایستادگی کنم و فرمانِ آن را نپذیرم.

نکته ادبی: به کارگیری تضاد بین جان و عشق، بیانگرِ تسلیم کامل عاشق در برابر معشوق است.

تو گفتی رو مکن در من نگاهی که خوبی دارم و پیمان ندارم

تو به من گفتی که نگاهت را از من برگردان، چرا که تو دارایِ زیبایی هستی اما به عهد و پیمانِ خود وفادار نیستی.

نکته ادبی: پیمان نداشتنِ معشوق اشاره به بی‌وفایی و بی‌ثباتیِ او در عهدِ عاشقی دارد.

من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم

من که سرگشته و حیرانم، چون از دستورِ تو سرپیچی کردم و به تو نگریستم، اکنون دیگر اختیارِ نیک و بدِ کارها از دستم خارج شده است.

نکته ادبی: سرگشته به معنای حیران و بی‌قرار است که دلالت بر وضعیتِ روحیِ عاشق در دوری از معشوق دارد.

چو خود کردم به جای خویشتن بد چرا بر خویشتن تاوان ندارم

از آنجا که خودم با اختیارِ خویش، کارِ اشتباهی انجام دادم و به خودم بدی کردم، پس چرا نباید تاوان و جریمه‌ی این اشتباه را تحمل کنم؟

نکته ادبی: تاوان دادن به معنای تاوان پس دادن و تحملِ رنجِ ناشی از کنشِ خود است.

کنون ناکام تن در دام دادم که من خود کرده را درمان ندارم

اکنون در حالی که ناکام مانده‌ام، خودم را گرفتارِ دامِ عشق کردم، چرا که برای این بلایی که به سرِ خودم آورده‌ام، هیچ چاره و درمانی ندارم.

نکته ادبی: دام استعاره از عشقِ بلاخیز است که عاشقِ گرفتار در آن راهِ فراری ندارد.

چو هرکس بوسه ای یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم

در حالی که هر کسی می‌تواند از تو بوسه‌ای بگیرد، آیا منِ بیچاره آن‌قدر بی‌ارزش هستم که حتی جان و وجودی ندارم که لایقِ توجه تو باشم؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی اوجِ استیصال و احساسِ حقارتِ عاشق در برابرِ بی‌توجهی‌های معشوق است.

بده عطار را یک بوسه بی زر که زر دارم ولی چندان ندارم

ای معشوق! عطار را بدون دریافتِ زر و ثروت، به یک بوسه مهمان کن، چرا که من اگرچه قدری دارایی دارم، اما آن‌قدر زیاد نیست که بتوانم بهایِ عشقِ تو را بپردازم.

نکته ادبی: استفاده از تخلص در بیت آخر، سنتِ مرسومِ شعرِ کلاسیک برای امضایِ کلام است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف کافر

توصیفِ موی معشوق به کافر، اشاره به فریبندگی و ربودنِ ایمانِ عاشق دارد.

تمثیل دام

تمثیلی برای گرفتاری در عشق که راهِ گریزی از آن نیست.

تضاد نیک و بد

تقابلِ دو مفهوم متضاد برای نشان دادنِ آشفتگیِ احوال عاشق و از دست دادنِ اختیارِ خویش.