دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۱۹

عطار
سر مویی سر عالم ندارم چه عالم چون سر خود هم ندارم
چنان گم گشته ام از خویش رفته که گویی عمر جز یک دم ندارم
ندارم دل بسی جستم دلم باز وگر دارم درین عالم ندارم
چو دل را می نیابم ذره ای باز چرا خود را بسی ماتم ندارم
بحمدالله که از بود و نبودم اگر شادی ندارم غم ندارم
چه می گویم که مجروحم چنان سخت که در هر دو جهان مرهم ندارم
جهانی راز دارم مانده در دل که را گویم چو یک محرم ندارم
حریفی می کنم با هفت دریا ولیکن زور یک شبنم ندارم
بسی گوهر دهد دریام هر دم ولی چون ناقصم محکم ندارم
اگر یک گوهر آید قسم عطار به قدر از هر دو کونش کم ندارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده حالاتِ عرفانی و درونی شاعر است که در آن، مفاهیمِ «فنا» و «بی‌خویشتنی» به زیبایی ترسیم شده‌اند. شاعر با زبانی صریح و در عین حال لبریز از اندوهِ عارفانه، از بریدنِ بندهای دلبستگی به عالم و حتی خویشتنِ خویش سخن می‌گوید. او به مرحله‌ای از ادراک رسیده که وجودِ خود را نیز همچون حبابی ناچیز در دریای هستی می‌بیند و با بیانیِ پارادوکسیکال (متناقض‌نما)، همزمان خود را هم‌ترازِ عظمتِ دریا و هم‌سنگِ ضعفِ یک شبنم می‌پندارد.

درونمایه اصلی این ابیات، تنهاییِ جان‌کاهِ سالک در جست‌وجوی دلِ گمشده و ناتوانیِ او در بازیافتنِ حقیقتِ خویشتن است. شاعر، عالم و آدم را از نظر می‌گذراند اما گمشده‌ی خود (دل) را در هیچ‌کجای این جهان نمی‌یابد. با این حال، در ورای این سوگواری، نوعی رضا و تسلیم نیز موج می‌زند؛ او اگرچه به جای درمان، دردی بی‌دوا دارد و اگرچه در حفظِ گوهرهای معرفت ناتوان است، اما ارزشِ آنچه در پی آن است را چنان والا می‌داند که آن را با هر دو جهان معاوضه نمی‌کند.

معنای روان

سر مویی سر عالم ندارم چه عالم چون سر خود هم ندارم

حتی به اندازه سرِ مویی، دغدغه و اعتنایی به کلِ هستی ندارم؛ چرا که برای خودِ خویشتن نیز اهمیتی قائل نیستم.

نکته ادبی: «سر مو» در اینجا کنایه از ناچیزترین مقدار است. تکرار واژه «سر» در هر دو مصراع، آرایه تکرار را ایجاد کرده است.

چنان گم گشته ام از خویش رفته که گویی عمر جز یک دم ندارم

چنان در مسیرِ خودشناسی گم گشته و از هستیِ خویش جدا شده‌ام که گویی تمامِ عمرم بیش از یک لحظه و یک دم نیست.

نکته ادبی: «از خویش رفته» اصطلاحی عرفانی به معنای عبور از نفس و رسیدن به مرحله بی‌خودی است.

ندارم دل بسی جستم دلم باز وگر دارم درین عالم ندارم

دل ندارم، بسیار در پی یافتنِ دلم جست‌وجو کردم؛ و اگر هم دلی داشته باشم، در این دنیای مادی جایگاهی ندارد و ناپیداست.

نکته ادبی: «جستن» در اینجا به معنای جست‌وجو کردن است. تأکید بر فقدان دل، استعاره‌ای از دوری از تعلقات دنیوی است.

چو دل را می نیابم ذره ای باز چرا خود را بسی ماتم ندارم

چون دلم را حتی به اندازه ذره‌ای نمی‌یابم، پس چرا برای گم‌شدگیِ خویش این‌چنین سوگواری و اندوه بسیار نداشته باشم؟

نکته ادبی: «ماتم داشتن» به معنی سوگواری و اندوهگین بودن است.

بحمدالله که از بود و نبودم اگر شادی ندارم غم ندارم

خدا را سپاس که در وضعیت هستی و نیستی، فارغ از قیدِ شادی و اندوهِ دنیوی شده‌ام و رنجی از این بابت نمی‌برم.

نکته ادبی: «بود و نبود» تقابلِ هستی و نیستی است که نشان‌دهنده رسیدن به مقام استغنا و بی‌نیازی است.

چه می گویم که مجروحم چنان سخت که در هر دو جهان مرهم ندارم

از چه سخن بگویم؟ که چنان از نظر روحی مجروح و آزرده‌ام که در این دنیا و آن دنیا، هیچ دارویی برای تسکین دردم وجود ندارد.

نکته ادبی: «مرهم» در اینجا نمادِ راه چاره و آرامش است که شاعر در جهانین آن را نمی‌یابد.

جهانی راز دارم مانده در دل که را گویم چو یک محرم ندارم

دنیایی از اسرار در دلم نهفته است، اما این رازها را به چه کسی بگویم؟ وقتی که حتی یک همدم و محرمِ رازی ندارم.

نکته ادبی: «محرم» به معنای کسی است که شایستگیِ شنیدن و درکِ اسرارِ درونی را دارد.

حریفی می کنم با هفت دریا ولیکن زور یک شبنم ندارم

با عظمتِ هفت دریا درگیر و هماوردم، اما دریغ که در وجودم حتی توانِ ناچیزِ یک قطره شبنم را ندارم.

نکته ادبی: «هفت دریا» نمادی از گستردگی و عظمتِ هستی در برابرِ «شبنم» است که نمادِ ناچیزی و حقارتِ وجودیِ بشر است.

بسی گوهر دهد دریام هر دم ولی چون ناقصم محکم ندارم

دریایِ جانم هر لحظه گوهرهای معرفتِ بسیاری به من می‌بخشد، اما چون وجودی ناقص دارم، نمی‌توانم آن‌ها را حفظ و ثابت نگه دارم.

نکته ادبی: «محکم داشتن» در اینجا به معنای تواناییِ حفظ و نگهداریِ گوهرها (معارف) است.

اگر یک گوهر آید قسم عطار به قدر از هر دو کونش کم ندارم

اگر تنها یک گوهرِ حقیقت نصیبِ عطار شود، ارزشِ آن را نزدِ من از هر دو جهانِ مادی و معنوی کمتر نیست.

نکته ادبی: «هر دو کون» به معنی دنیا و آخرت است. «قسم» در اینجا به معنای نصیب و بهره است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و تناقض‌نما (پارادوکس) حریفی می‌کنم با هفت دریا / ولیکن زور یک شبنم ندارم

شاعر میان ادعایِ هماوردی با دریا و ناتوانیِ در حد یک شبنم، تضادی عمیق آفریده است تا حقارتِ خویش در برابر بزرگیِ هستی را نشان دهد.

استعاره گوهر

گوهرهایِ متعددی که دریا می‌بخشد، استعاره از معارفِ الهی و الهاماتی است که به قلبِ سالک می‌تابد.

ایهام و کنایه سر عالم

«سر» هم به معنایِ سردمدار و اصلی است و هم به معنایِ دغدغه و فکر، که در این بیت به زیبایی هر دو معنا را تداعی می‌کند.