دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۱۷

عطار
دل رفت وز جان خبر ندارم این بود سخن دگر ندارم
گرچه شده ام چو موی بی او یک موی ازو خبر ندارم
همچون گویم که در ره او دارم سر او و سر ندارم
هم بی خبرم ز کار هر دم هم یک دم کارگر ندارم
راه است بدو ز ذره ذره من دیدهٔ راهبر ندارم
خورشید همه جهان گرفته است من سوخته دل نظر ندارم
چندان که روم به نیستی در از هستی او گذر ندارم
فریاد که زیر پرده مردم افسوس که پرده در ندارم
گرچه همه چیزها بدیدم جز نام ز نامور ندارم
زان چیز که اصل چیزها اوست مویی خبر و اثر ندارم
دردا که شدم به خاک و در دست جز باد ز خشک و تر ندارم
فی الجمله نصیبه ای که بایست گر دارم ازو وگر ندارم
افسانهٔ عشق او شدم من وافسانه جزین ز بر ندارم
با این همه ناامیدی عشق دل از غم عشق بر ندارم
سیمرغ جهانم و چو عطار یک مرغ به زیر پر ندارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاه سوز و گداز عارفانه و حیرتِ سالکی است که در وادیِ بی‌پایانِ عشق، خود را گم کرده است. شاعر در فضایی آکنده از حسرت و تنهایی، به بیانِ این حقیقتِ متناقض می‌پردازد که در عینِ احاطه‌ی مطلقِ امرِ قدسی بر هستی، او به دلیلِ ضعفِ دیدگانِ باطنی و وابستگی به خودیت، از درکِ حقیقتِ محبوب عاجز است. گویی سراینده، در این جست‌وجو، خود را به افسانه‌ای از عشق بدل کرده که جز با درد و حرمان، آشنایی ندارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، فناء فی‌الله و یگانگیِ حقیقت است؛ جایی که شاعر تأکید می‌کند جهان از فروغِ ایزدی پر است، اما او در پیِ آن است که از خود بگذرد تا شاید به حقیقت دست یابد. این شعر، روایتی از عزلتِ عارفانه است که در آن، گوینده خود را 'سیمرغ' (عارفِ واصل یا طالبِ حقیقت) می‌نامد، اما به دلیلِ تنهایی و نایافتنی بودنِ یارانِ هم‌مسلک، خود را تنها و بی‌همراه می‌بیند.

معنای روان

دل رفت وز جان خبر ندارم این بود سخن دگر ندارم

دلم از دست رفته است و دیگر از جانِ خود نیز خبری ندارم؛ این تمامِ سخنی است که می‌توانم بگویم و حرف دیگری برای گفتن ندارم.

نکته ادبی: دل در اینجا به معنای مرکزِ عاطفه و هویتِ انسانی است که در ساحتِ عشق، از کنترلِ فرد خارج شده است.

گرچه شده ام چو موی بی او یک موی ازو خبر ندارم

اگرچه از دوریِ او لاغر و نزار مانندِ یک مو شده‌ام، اما با این حال حتی به اندازهٔ یک مو هم از حقیقتِ او آگاهی ندارم.

نکته ادبی: تشبیه به مو نشان‌دهندهٔ نهایتِ ضعف، باریکی و بی‌مقدار شدنِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است.

همچون گویم که در ره او دارم سر او و سر ندارم

چگونه ادعا کنم که در راهِ او، هم سِرّ (راز) او را دارا هستم و هم خودم وجودی (سری) دارم؟ در واقع من هیچ ندارم.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'سر'؛ هم به معنای راز و نهان است و هم به معنای وجود و جانِ فردی.

هم بی خبرم ز کار هر دم هم یک دم کارگر ندارم

من نه از کار و بارِ هر لحظهٔ خود آگاه هستم و نه در هیچ لحظه‌ای کاری از دستم برمی‌آید که به نتیجه برسد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ ارادهٔ بشری در برابرِ مقدراتِ الهی.

راه است بدو ز ذره ذره من دیدهٔ راهبر ندارم

از هر ذرهٔ هستی راهی به سوی او وجود دارد، اما من چشمِ بینایی که بتواند این راه را به من نشان دهد، ندارم.

نکته ادبی: دیده‌ٔ راهبر کنایه از بصیرتِ قلبی و چشمِ دل است.

خورشید همه جهان گرفته است من سوخته دل نظر ندارم

نورِ خورشیدِ حقیقت، سراسرِ جهان را فرا گرفته است، اما من که دلم از داغِ عشق سوخته است، چشمی برای دیدنِ این حقیقت ندارم.

نکته ادبی: خورشید نمادِ تجلیِ نورِ الهی است که همه‌جا هست اما دیده نمی‌شود.

چندان که روم به نیستی در از هستی او گذر ندارم

هرچه بیشتر در راهِ نیستیِ خود قدم می‌گذارم، بیشتر درمی‌یابم که نمی‌توانم از هستیِ مطلقِ او رها شوم و از آن بگذرم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی: فناء در وجودِ حق، عینِ بقای اوست.

فریاد که زیر پرده مردم افسوس که پرده در ندارم

فریاد که من در پشتِ پردهٔ بی‌خبری و دوری از محبوب مردم و از بین رفتم، و افسوس که کسی را ندارم که این پرده را برایم کنار بزند.

نکته ادبی: پرده‌در به کسی گفته می‌شود که حجاب‌ها را برمی‌دارد و حقیقت را آشکار می‌کند.

گرچه همه چیزها بدیدم جز نام ز نامور ندارم

اگرچه همهٔ مظاهرِ هستی را دیده‌ام، اما از حقیقتِ آن نامدار (خداوند)، جز نامی چیزی نصیبم نشده است.

نکته ادبی: نامور به معنای صاحب‌نام و بلندآوازه، اشاره به ذاتِ حق‌تعالی دارد.

زان چیز که اصل چیزها اوست مویی خبر و اثر ندارم

از آن حقیقتی که ریشه و اصلِ همهٔ چیزهاست، من حتی به اندازهٔ یک مو هم شناخت و اثری ندارم.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارف که هرچه بیشتر می‌رود، بیشتر می‌فهمد که هیچ نمی‌داند.

دردا که شدم به خاک و در دست جز باد ز خشک و تر ندارم

دردناک است که وجودم به خاک (ناچیز) بدل شد و در دستانم از تمامِ جهانِ مادی (خشک و تر)، جز باد چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: خشک و تر کنایه از تمامِ اجزای عالم و مظاهرِ دنیوی است.

فی الجمله نصیبه ای که بایست گر دارم ازو وگر ندارم

خلاصه بگویم، آن بهره و نصیبی که مقدر بود داشته باشم، چه آن را به دست آورده باشم و چه نه، به او وابسته است.

نکته ادبی: فی‌الجمله به معنای اجمالاً و در کل، برای جمع‌بندیِ کلام به کار رفته است.

افسانهٔ عشق او شدم من وافسانه جزین ز بر ندارم

من به افسانهٔ عشقِ او تبدیل شده‌ام و غیر از این داستان، هیچ قصهٔ دیگری در حافظه ندارم.

نکته ادبی: افسانه شدن به معنای انگشت‌نما شدن و شهرت یافتن در راهِ عشق است.

با این همه ناامیدی عشق دل از غم عشق بر ندارم

با وجودِ تمامِ این ناامیدی‌ها در راهِ عشق، من همچنان دل از غمِ این عشق برنمی‌دارم و آن را رها نمی‌کنم.

نکته ادبی: دل برداشتن کنایه از دلسرد شدن و ترکِ عشق است که شاعر آن را نفی می‌کند.

سیمرغ جهانم و چو عطار یک مرغ به زیر پر ندارم

من سیمرغِ عالم هستم (به لحاظِ مقامِ معنوی)، اما مانندِ عطار، حتی یک مرغِ پیرو یا همراه در زیرِ بالِ خود ندارم (تنهایم).

نکته ادبی: سیمرغ استعاره از عارفِ کامل و خودِ شاعر است که در اوجِ سلوک، تنهاست.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) دارم سر او و سر ندارم

شاعر همزمان ادعای داشتنِ رازِ محبوب و نداشتنِ هیچ‌چیز (حتی وجودِ خود) را دارد که بیانگرِ غرق شدن در حقیقت است.

استعاره خورشید

استعاره از تجلیِ نورِ حق که همهٔ جهان را پر کرده است اما نیاز به بصیرت برای رویت دارد.

تلمیح سیمرغ

اشاره به مقامِ والای عرفانی و احتمالاً تلمیح به منطق‌الطیرِ خودِ عطار که سیمرغ، مظهرِ حقیقتِ نهایی است.

کنایه خشک و تر

کنایه از تمامیِ اشیاء و موجوداتِ عالم.

ایهام سر

به معنای راز و نهان و همچنین به معنای سرِ انسان (وجود). این ایهام به عمقِ کلام می‌افزاید.