دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۱۰

عطار
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
چندان که فکر کردم چندان که ذکر گفتم چندان که ره سپردم بیرون ز تو ندیدم
تا کی به فرق پویم جمله تویی چگویم چون با منی چه جویم اکنون بیارمیدم
عمری به سر دویدم گفتم مگر رسیدم با دست هرچه دیدم جز باد می ندیدم
فریاد من از آن است کاندر پس درم من دربسته ماند بر من وز دست شد کلیدم
عطار را به کلی از خویشتن فنا کن چون در فنای عشقت ذوق بقا چشیدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده تجربیات یک سالک در مسیر عرفان است که پس از جست‌وجویی طولانی در جهان برون، در نهایت به حقیقتِ وحدت وجود پی می‌برد. شاعر با زبانی صمیمی و عمیق، از ناپایداریِ تلاش‌های دنیوی می‌گوید و بیان می‌دارد که هرچه غیر از یادِ خداوند باشد، پوچ و ناپایدار است و آرامشِ حقیقی تنها با عبور از خویشتنِ خویش و فنا در عشقِ الهی میسر می‌شود.

فضای حاکم بر این ابیات، سرشار از حیرت و ستایش است که به سوی یک یقینِ قلبی پیش می‌رود. عطار در اینجا نه به عنوان یک جست‌وجوگر خسته، بلکه به عنوان عاشقی که کلیدِ بازگشت به اصلِ خویش را در فنایِ خود یافته، سخن می‌گوید و تمامیِ موجودات را جلوه‌ای از محبوبِ ازلی می‌داند.

معنای روان

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم

از نخستین لحظه‌ای که چشم به جهان گشودم، تمام زیبایی‌ها و هستی را جلوه‌ای از نورِ تو دیدم و از همان لحظه‌ای که شنیدن آموختم، تنها صدایِ تو بود که به گوش جانم می‌رسید.

نکته ادبی: واژه «رخ» در اینجا استعاره از تجلیات و آثار قدرت و زیبایی الهی در عالم است و «گوش برگشادن» کنایه از گشوده شدنِ چشم و گوشِ دل به حقایق عالم غیب است.

چندان که فکر کردم چندان که ذکر گفتم چندان که ره سپردم بیرون ز تو ندیدم

هرچقدر اندیشیدم و به ذکر و یادِ تو مشغول شدم و هرچه در مسیرِ شناختِ هستی گام برداشتم، در هیچ‌کجا چیزی جز جلوه‌ی تو نیافتم.

نکته ادبی: تکرار «چندان که» در ابتدای ابیات، بیانگر تداوم و استمرار در سلوک عرفانی است که سرانجام به نتیجه وحدت‌نگری می‌انجامد.

تا کی به فرق پویم جمله تویی چگویم چون با منی چه جویم اکنون بیارمیدم

تا کی باید بیهوده در پیِ یافتنِ تو به این سو و آن سو بدوم؟ حال که تو در بطنِ جانِ منی و از من به من نزدیک‌تری، دیگر چه جای جست‌وجو است؟ اکنون که به تو رسیده‌ام، آرام یافته‌ام.

نکته ادبی: «فرق» در اینجا به معنایِ تفاوت و جست‌وجویِ بیهوده در کثرت است که شاعر پس از رسیدن به شهودِ وحدت، آن را نفی می‌کند.

عمری به سر دویدم گفتم مگر رسیدم با دست هرچه دیدم جز باد می ندیدم

عمری را با شتاب و تلاش گذراندم و گمان می‌کردم به مقصدی خواهم رسید، اما آنچه در دستانم باقی ماند، هیچ بود و آنچه یافتم، چیزی جز پوچیِ دنیا نبود.

نکته ادبی: «باد» نمادِ ناپایداری، بی‌اصالتی و زودگذر بودنِ لذات و امور مادی است که در برابرِ حقیقتِ مطلقِ الهی، فاقدِ وزن و اعتبار است.

فریاد من از آن است کاندر پس درم من دربسته ماند بر من وز دست شد کلیدم

دلیلِ فریاد و فغانِ من این است که خود، مانعِ رسیدن به خویشتن شده‌ام؛ من پشتِ درِ بسته‌ی منیّتِ خویش مانده‌ام و کلیدِ گشایش که همان رهایی از خودخواهی است، از دستم رها شده و گم گشته است.

نکته ادبی: «در بسته» استعاره از پرده‌های غفلت و حجابِ نفسِ اماره است که مانعِ رسیدنِ سالک به حقیقتِ حضور می‌شود.

عطار را به کلی از خویشتن فنا کن چون در فنای عشقت ذوق بقا چشیدم

ای پروردگار، وجودِ «عطار» (منِ خیالی و خودخواه) را به کلی در خودت محو و نابود کن؛ چرا که من در این نیستی و فنایِ عاشقانه، طعمِ حیاتِ جاودان و بقایِ حقیقی را چشیده‌ام.

نکته ادبی: «فنا» و «بقا» دو اصطلاحِ کلیدی در عرفانِ اسلامی است؛ فنا به معنایِ محو شدنِ صفاتِ بشری و خودبینی در صفاتِ الهی است که به بقا یا همان حیاتِ معنوی منجر می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره نور رخ تو

اشاره به تجلیات و زیبایی‌های خداوند در کل هستی که برای عارف، عالم را روشن کرده است.

نماد باد

نماد امور دنیوی و مادی که فاقدِ ثبات و حقیقت‌اند و به محضِ دست یافتن، در دستِ سالک چیزی جز پوچی باقی نمی‌گذارند.

تناقض (پارادوکس) فنای عشقت ذوق بقا

اشاره به این نکته عرفانی که رسیدن به هستیِ ابدی و حقیقی (بقا)، تنها از طریقِ از میان بردنِ «منِ» مجازی و خودخواه (فنا) ممکن است.