دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۰۶

عطار
تا عشق تو سوخت همچو عودم یک ذره نماند از وجودم
تا بگذشتی چو باد بر من بر خاک فتاده در سجودم
یک لحظه ز تو نمی شکیبم خود را صد ره بیازمودم
عشقت چو نشست در دلم ساخت برخاست ز ره زیان و سودم
از جوهر عشق هر دو عالم یک ذره ز خویش می نمودم
چون نیک به خود نگاه کردم من خود به میانه در نبودم
چون من به خودی نبود گشتم آیینه کاینات بودم
گه پردهٔ آسمان گشادم گه چهرهٔ آفتاب سودم
از بس که بسوختم درین تاب عطار نیم ولیک عودم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و با محوریت «فنا» سروده شده است. شاعر در این ابیات سفرِ کمالِ انسانی را توصیف می‌کند که در آن، سالک با آتشِ عشقِ الهی، هستیِ مجازی و خودِ پنداریِ خویش را می‌سوزاند و از قیدِ تعلقاتِ دنیوی رهایی می‌یابد. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تضرع، شهود و یکی‌شدن با کلِ هستی است که در نهایت به زوالِ «منِ» محدود می‌انجامد.

در واقع، شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون «عود»، فرآیند سوختن و معطر شدنِ وجودِ عاشق را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد که چگونه آدمی می‌تواند با عبور از وسوسه‌های سود و زیان، به مقامی برسد که خود را آیینه تمام‌نمای کائنات ببیند. این شعر دعوتی است به رهایی از خویشتن برای رسیدن به حقیقتی که والاتر از وجودِ شخصی و محدود است.

معنای روان

تا عشق تو سوخت همچو عودم یک ذره نماند از وجودم

وقتی عشقِ تو همانند عود، وجودِ مرا در آتشِ خویش سوزاند، دیگر ذره‌ای از هستی و «منیت» من باقی نماند.

نکته ادبی: تشبیه «وجود به عود» برای اشاره به فدا شدن و سوختن در راه معشوق و بر جای ماندنِ بوی خوشِ معنویت.

تا بگذشتی چو باد بر من بر خاک فتاده در سجودم

هنگامی که تو همانند نسیمی بر من گذشتی، من از شدتِ تواضع و کرنش، به خاک افتادم و در برابر عظمتت به سجده درآمدم.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ معشوق به «باد» نشان‌دهنده لطافتِ حضور و سرعتِ تاثیرگذاریِ او بر جانِ عاشق است.

یک لحظه ز تو نمی شکیبم خود را صد ره بیازمودم

حتی یک لحظه هم نمی‌توانم دوری و جدایی تو را تاب بیاورم؛ بارها این حقیقت را در وجودِ خود آزموده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام.

نکته ادبی: «شکیبیدن» به معنای تاب آوردن و صبر کردن است که در ادبیات کلاسیک بسیار پرکاربرد است.

عشقت چو نشست در دلم ساخت برخاست ز ره زیان و سودم

زمانی که عشقِ تو در دلِ من جای گرفت و پایدار شد، وسوسه و دغدغه سود و زیان‌های دنیوی از دلم رخت بربست.

نکته ادبی: تضاد میان «سود و زیان» در کنار «نشستن عشق» بیانگرِ بی‌اهمیت شدنِ امور مادی در برابرِ ارزشِ عشق است.

از جوهر عشق هر دو عالم یک ذره ز خویش می نمودم

از میانِ حقیقت و گوهرِ عشقِ کلِ هستی، تنها ذره‌ای در وجودِ من نمایان شد و همان ذره برای من کافی بود.

نکته ادبی: «جوهر» در اینجا به معنای ذات و حقیقتِ ناب است که به عشق نسبت داده شده است.

چون نیک به خود نگاه کردم من خود به میانه در نبودم

وقتی به دقت در درونِ خویش نگریستم، دریافتم که در حقیقت، منِ مستقلی در میان نبوده و نیست و آن‌چه می‌دیدم، جلوه‌ای از تو بوده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنا»؛ حالتی که سالک دیگر وجودِ خود را مستقل از خداوند نمی‌بیند.

چون من به خودی نبود گشتم آیینه کاینات بودم

آن‌گاه که از قیدِ «من بودن» و خودخواهی رها شدم، به جایگاهی رسیدم که آیینه تمام‌نمایِ هستی و کائنات گشتم.

نکته ادبی: «آیینه کائنات» نمادی از «انسان کامل» است که حقایقِ هستی در او بازتاب می‌یابد.

گه پردهٔ آسمان گشادم گه چهرهٔ آفتاب سودم

گاهی پرده‌های آسمان را کنار زدم و گاهی بر سیمای خورشید دست کشیدم؛ به این معنا که به اسرارِ نهانِ هستی دست یافتم.

نکته ادبی: «پرده گشادن» استعاره از کشفِ اسرارِ غیب و رسیدن به آگاهیِ برتر است.

از بس که بسوختم درین تاب عطار نیم ولیک عودم

از بس در آتشِ این عشق سوختم و به کمال رسیدم، دیگر من «عطار» (شخصیتِ محدود و متصل به نام) نیستم، بلکه خودِ همان عودِ سوخته‌ام.

نکته ادبی: تخلص شاعر به نامِ خویش در پایانِ غزل که در اینجا با یک پارادوکسِ عرفانی همراه شده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو عودم

تشبیه وجود به عود برای نشان دادن فرآیند سوختن و فانی شدنِ عاشق در آتش عشق.

تضاد (طباق) زیان و سودم

استفاده از واژگان متضاد برای نشان دادن رهایی از دغدغه‌های مادی.

پارادوکس (متناقض‌نما) من خود به میانه در نبودم

نفیِ وجودِ «خود» در عینِ حال که شاعر در حال سخن گفتن است؛ بیانگر مقام فنا.

تشخیص بگذشتی چو باد

جان‌بخشی به باد و نسبت دادنِ ویژگیِ گذرِ معشوق به آن.