دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۹۶

عطار
گم شدم در خود نمی دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم
می مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی عمیق از سیر و سلوک عرفانی و مقام فنا در برابر ذات الهی است. شاعر در این قطعه، تحول وجودی خود را از یک موجود محدود و خودبنیاد به انسانی شیدا و محو در حقیقت ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر کلام، آمیزه‌ای از حیرت، تواضع و رهایی از بندهای عقل جزئی‌نگر است؛ جایی که سالک با نفی خود، به بقای در معشوق می‌رسد.

درونمایه اصلی اثر، پارادوکس‌های عرفانی است؛ همانند تضاد میان دانایی و نادانی، یا کوری و بینایی که در بستر عشق رخ می‌دهد. شاعر نشان می‌دهد که چگونه در این راه، دانستنِ راه با ندانستنِ خود یکی می‌شود و چگونه حقیقت برای کسی آشکار می‌گردد که از دیدنِ هستیِ مجازیِ خویش دست شسته است.

معنای روان

گم شدم در خود نمی دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

من در خود گم شدم و نمی‌دانم چگونه در حقیقت بازیافته شدم. من همچون شبنمی بودم که از دریا جدا مانده بود و اکنون با بازگشت به آن، در پهنای بی‌پایان دریا غرق و یکی شده‌ام.

نکته ادبی: استفاده از واژه 'غرقه' برای توصیف پیوستن قطره به دریا، کنایه از فنا و پیوند میان سالک و محبوب است.

سایه ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

پیش از این همچون سایه‌ای بودم که بی‌مقدار بر زمین افتاده بود؛ اما به محض آنکه خورشید وجود معشوق طلوع کرد، در برابر آن نورِ غالب، وجود من محو و ناپدید گشت.

نکته ادبی: خورشید در اینجا استعاره از انوار تجلیات الهی است که هستی مجازی عاشق را محو می‌کند.

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

من از چگونگی آمدنم به این جهان و رفتنم از آن کاملاً بی‌خبرم. گویی تنها برای یک دم کوتاه پا به عرصه هستی گذاشته‌ام و حتی نمی‌دانم این «من» که آمده است یا رفته است، حقیقت دارد یا نه.

نکته ادبی: اشاره به حیرتِ عارفانه در برابر پرسش‌های بنیادین وجود و ناپایداری لحظات عمر.

می مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

از من هیچ پرسشی مکن، زیرا من همچون پروانه‌ای هستم که در برابر فروغ شمعِ روی دوست، اختیار و پروای جان را از دست داده‌ام و بی‌پروا به سوختن تن داده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه سالک به پروانه که نماد عاشقی است که در آتش عشق می‌سوزد و فانی می‌شود.

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

در مسیر عشق، هم به دانش نیاز است و هم به بی‌دانشی و رهایی از عقل. بنابراین، من ناچار شدم که هم در معنای نادانِ محض و هم در معنای عارفِ دانا، به کمال برسم.

نکته ادبی: این بیت تضادِ عرفانی میان عقلِ محدود و شهودِ نامحدود را بیان می‌کند.

چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

در حالی که باید برای دیدن حقیقت سراپا چشم و بینایی می‌بودم، کور شدم. این شگفتی را ببین که چگونه هم‌زمان هم بینا (به حقیقت) هستم و هم نابینا (به ظاهر دنیا).

نکته ادبی: بهره‌گیری از صنعت تضاد میان کوری و بینایی برای نشان دادن دگرگونی در ادراک عارفانه.

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

خاک بر سرم شود اگر حتی ذره‌ای ادعای آگاهی نسبت به جایگاه و مقصدم داشته باشم؛ من چنان در این راه سرگشته و حیرانم که نمی‌دانم به کدام وادی کشیده شده‌ام.

نکته ادبی: نفیِ آگاهیِ ظاهری، نشان‌دهنده رسیدن به مقام حیرت که از مقامات عالی عرفانی است.

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

چون دیدم که قلب عطار از قید هر دو جهان (دنیا و آخرت) رها شده است، از تاثیرِ آن حالِ معنوی، من نیز قلب و تعلقات خود را از دست دادم و شیدا و بی‌قرار گشتم.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ انفسی (درونی) مرشد و پیر بر شاگرد و سالک که باعث تحولِ باطنی او می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون پروانه ای

شاعر خود را در برابر تجلی حق به پروانه‌ای تشبیه کرده که بی‌پروا به آتش عشق می‌زند.

استعاره دریا

استعاره از حقیقت مطلق و بی‌کران الهی که هستیِ محدودِ سالک در آن محو می‌شود.

تضاد (پارادوکس) هم نادان و هم دانا

نشان‌دهنده مقامِ عارف است که با عبور از عقلِ جزئی، به دانشی برتر (لدنی) دست یافته که در نگاه عامه، نادانی است.

ایهام ناپیدا

هم به معنای دیده‌نشدن است و هم به معنای فانی شدن و عدمِ وجود در برابر خورشید حقیقت.