دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۷۷

عطار
تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم
تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم
تا چنین هستیی حجابم بود آن ز من بود رخت بربستم
چون ز هستی خویش نیست شدم لاجرم یا نه نیست یا هستم
گرچه وصل تو نیست یک نفسم اشتیاق تو هست پیوستم
خود تو دانی کز اشتیاق تو بود در دو عالم به هرچه پیوستم
دوش عشقت درآمد از در دل من ز غیرت ز پای ننشستم
گفت بنشین و جام و جم در ده تا ز جام جمت کنی مستم
گفتمش جام جام به دستم بود طفل بودم ز جهل بشکستم
گفت اگر جام جم شکست تورا دیگری به از آنت بفرستم
سخت درمانده بودم و عاجز چون شنیدم من این سخن رستم
آفتابی برآمد از جانم من ز هر دو جهان برون جستم
از بلندی که جان من بر شد عرش و کرسی به جمله شد پستم
چون شوم من ورای هر دو جهان ماه و ماهی فتاد در شستم
عمر عطار شد هزاران قرن چند گویی ز پنجه و شستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شعر حاضر ترسیم‌گر سفر روحانیِ عاشق از عالمِ کثرت و خودبینی به سوی عالمِ وحدت و فنای در حق است. شاعر در این قطعه، گره‌های وجودی خود را برمی‌شمرد و نشان می‌دهد که چگونه حجاب‌های درونی، مانعِ پیوند با حقیقتِ مطلق می‌شوند و تنها با شکستنِ منیت است که راه وصال هموار می‌گردد.

در بخش دوم، شاعر از دیالوگی قلبی میان خود و معشوق سخن می‌گوید که در آن عجز و ناتوانی انسان با لطف و مرحمت الهی پیوند می‌خورد. نهایتاً این سیر به رستگاری و کشفِ مقامی می‌انجامد که در آن، جانِ عارف فراتر از محدودیت‌های زمانی و مکانی عالمِ مادی، به وسعتِ بیکرانِ هستی می‌پیوندد.

معنای روان

تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم

تو ای معشوق، در مقامی بس بلند و عظیم قرار داری و منِ عاشق در حضیضِ پستی و فرومایگی هستم؛ با این فاصله بسیار، چه تدبیری کنم تا دستم به تو برسد؟

نکته ادبی: بلندی در اینجا صفتِ فاعلی نیست، بلکه اشاره به مقامِ والای الهی دارد.

تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم

تا زمانی که در برابر تو به خاک نیفتم و تکبر و خودخواهی را زیر پای تو قربانی نکنم، به آن حقیقتِ اصیلی که از آن جدا مانده‌ام، دست نخواهم یافت.

نکته ادبی: سر زیر پای نهادن کنایه از اوجِ فروتنی و تسلیم است.

تا چنین هستیی حجابم بود آن ز من بود رخت بربستم

تا زمانی که این خودخواهی و وجودِ من، مانند حجابی میان من و تو بود، از آن رخت بربستم و از آن گذشتم تا دیگر مانعی نباشد.

نکته ادبی: رخت بربستن به معنای کوچ کردن و رها کردنِ دلبستگی‌های دنیوی است.

چون ز هستی خویش نیست شدم لاجرم یا نه نیست یا هستم

وقتی از هستیِ خویش و منیتِ خود پاک شدم، طبیعتاً در این مقام، یا من نیستم یا اگر هم هستم، همان تو هستم که در من تجلی کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی فناء فی‌الله است که در آن تمایز عاشق و معشوق از بین می‌رود.

گرچه وصل تو نیست یک نفسم اشتیاق تو هست پیوستم

اگرچه توفیقِ وصالِ کامل تو حتی برای یک لحظه نصیبم نمی‌شود، اما اشتیاق و میلِ رسیدن به تو همواره همراهِ من است.

نکته ادبی: نفس به معنای یک دم و بازدم، کوچکترین واحد زمانی است.

خود تو دانی کز اشتیاق تو بود در دو عالم به هرچه پیوستم

خودت بهتر می‌دانی که در تمام عمر، اگر به هر چیزی در این دنیا دل بستم و پیوند خوردم، تنها از اشتیاق و عشقِ تو بوده است.

نکته ادبی: استناد به علمِ الهی در اینکه حتی عشقِ مجازی نیز ریشه در میلِ باطنی به کمالِ مطلق دارد.

دوش عشقت درآمد از در دل من ز غیرت ز پای ننشستم

دیشب عشقت به سراغِ دل من آمد؛ من از شدتِ غیرت و مراقبتی که بر دل داشتم، لحظه‌ای از پا ننشستم و در تکاپو بودم.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای پاسداری از حریم دل در برابر اغیار است.

گفت بنشین و جام و جم در ده تا ز جام جمت کنی مستم

عشق به من گفت: در این دل بنشین و هر چه جام و جم و دارایی داری رها کن تا تو را با جامِ معرفتِ خود مست کنم.

نکته ادبی: جام جم نمادِ جهان‌بینی و معرفتِ الهی است.

گفتمش جام جام به دستم بود طفل بودم ز جهل بشکستم

به عشق پاسخ دادم که من جامِ معرفت را داشتم، اما در دورانِ نادانی و کودکیِ روحم، آن را با غفلت شکستم.

نکته ادبی: طفل بودن استعاره از دورانِ بی‌خبری و غفلتِ معنوی است.

گفت اگر جام جم شکست تورا دیگری به از آنت بفرستم

عشق گفت: اگر آن جامِ معرفت را شکسته‌ای، غصه نخور؛ من جامِ دیگری که از آن بهتر است برایت می‌فرستم.

نکته ادبی: اشاره به عطای دوباره‌ی معرفت از سوی حق.

سخت درمانده بودم و عاجز چون شنیدم من این سخن رستم

بسیار درمانده و ناتوان بودم، اما همین که این وعده‌ی لطف و بخشش را شنیدم، از قیدِ اندوه آزاد شدم.

نکته ادبی: رستن به معنای رهایی و نجات است.

آفتابی برآمد از جانم من ز هر دو جهان برون جستم

نورِ معرفتی از جانم طلوع کرد و من با این روشنایی، از قیدِ هر دو جهان (دنیا و آخرت) بیرون جستم و آزاد شدم.

نکته ادبی: آفتاب در اینجا نمادِ کشف و شهودِ باطنی است.

از بلندی که جان من بر شد عرش و کرسی به جمله شد پستم

از آن بلندی و اوجی که جانِ من به آن دست یافت، تمامِ آسمان‌ها و عرش در نظرِ من کوچک و پست شدند.

نکته ادبی: عرش و کرسی در اینجا نمادِ تمامِ عالمِ آفرینش هستند.

چون شوم من ورای هر دو جهان ماه و ماهی فتاد در شستم

وقتی من از محدوده‌ی هر دو جهان فراتر رفتم، تمامِ کائنات مانند صیدی در تورِ قدرت و نگاهِ من افتادند.

نکته ادبی: ماه و ماهی استعاره از تمامی موجوداتِ علوی و سفلی است.

عمر عطار شد هزاران قرن چند گویی ز پنجه و شستم

عمرِ عطار به درازای هزاران قرن گذشت؛ دیگر از پنجه زدن به دنیا و حرص و طمع سخن مگو.

نکته ادبی: پنجه و شست در اینجا کنایه از درگیری با مادیات و تلاش برای تصاحبِ دنیاست.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) لاجرم یا نه نیست یا هستم

اشاره به فنای عارف که در آن نیستیِ بنده، عینِ رسیدن به هستیِ مطلق است.

استعاره جام جم

نمادِ جهان‌بینی، قلبِ عارف و ظرفِ معرفتِ الهی.

کنایه سر زیر پای تو نهادن

کنایه از نهایتِ فروتنی، شکستنِ نفس و تسلیمِ محض در برابر معشوق.

نماد ماه و ماهی

کنایه از همه موجودات و تمامِ عالمِ آفرینش که در برابر مقامِ عارف کوچک شده‌اند.