دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۷۵

عطار
نه ز وصل تو نشان می یابم نه ز هجر تو امان می یابم
دشنهٔ هجر توام کشت از آنک تشنهٔ وصل تو جان می یابم
از میان تو چو مویی شده ام که تورا موی میان می یابم
به یقین از دهن پرشکرت اثری هم به گمان می یابم
بر رخت تا به نگویی سخنی می ندانم که دهان می یابم
در صفات لبت از غایت عجز عقل را کند زبان می یابم
دل و جان بر چو لبت آن دارد کین همه لایق آن می یابم
زان به روی تو جهان روشن شد که تورا شمع جهان می یابم
آنچه از خلق نهان می جستم در جمال تو عیان می یابم
بی تو عطار جگر سوخته را نتوان گفت چه سان می یابم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ عاشقیِ سرگشته و دلسوخته است که در میانِ تضادهایِ دردناکِ هجران و تمنایِ وصال، راهی به سوی آرامش نمی‌یابد. شاعر در این ابیات، با زبانی شیوا، از بی‌قراریِ جانِ خویش در برابرِ عظمتِ جمالِ معشوق می‌گوید و اعتراف می‌کند که تمامِ هستیِ او، فدایِ ذره‌ای از نشانه‌هایِ این محبوبِ زیبا و گریزان شده است.

در پسِ این توصیفاتِ عاشقانه، می‌توان سیرِ کمالِ عارفانه را نیز دید؛ آنجا که شاعر، معشوق را نه تنها یک زیباروی، بلکه شمعِ جهان‌افروز و آینه‌یِ تمام‌نمایِ حقایقِ پنهان می‌داند. او خود را در برابر این زیبایی ناچیز می‌بیند و با بیانی سرشار از حیرت، اعتراف می‌کند که تمامیِ جستجوهایِ پیشینِ او برایِ درکِ جهان، اکنون در چهره‌یِ یار به کمال و عینیت رسیده است.

معنای روان

نه ز وصل تو نشان می یابم نه ز هجر تو امان می یابم

نه در وصالِ تو نشان و خبری از خوشبختی می‌یابم و نه در دوری و هجرانِ تو، آرامش و پناهگاهی پیدا می‌کنم؛ به هر سو که می‌نگرم، سرگردانم.

نکته ادبی: تضادِ «وصل» و «هجر» و تقابلِ «نشان» و «امان» بر بی‌پناهیِ عاشق تأکید دارد.

دشنهٔ هجر توام کشت از آنک تشنهٔ وصل تو جان می یابم

تیغِ تیزِ دوری و فراقِ تو مرا از پای درآورد؛ چرا که در عمقِ وجودم، عطشِ وصالِ تو هر لحظه جانم را به لب می‌رساند.

نکته ادبی: «دشنهٔ هجر» استعاره از دردِ سنگینِ دوری است و تضادِ «کشتن» و «تشنه» کنایه از تضادِ مرگ و اشتیاق است.

از میان تو چو مویی شده ام که تورا موی میان می یابم

به خاطرِ کمرِ باریکِ تو، من نیز از غصه چنان ضعیف و باریک شده‌ام که همچون مویی به نظر می‌رسم؛ گویی کمرِ تو نیز از باریکی، همانندِ یک تار موست.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه «میان» (هم به معنای کمر و هم به معنای «در میانِ») بر زیباییِ معشوق و لاغریِ عاشق دلالت دارد.

به یقین از دهن پرشکرت اثری هم به گمان می یابم

از دهانِ شیرین و پرشکرِ تو، حتی در حالتِ تردید و گمان هم، رایحه و نشانه‌ای از کمال می‌یابم که مرا به یقین می‌رساند.

نکته ادبی: «دهن پرشکر» کنایه از شیرین‌سخنی و زیباییِ دهان معشوق است.

بر رخت تا به نگویی سخنی می ندانم که دهان می یابم

تا زمانی که تو لب به سخن نگشایی، از شدتِ باریکی و ظرافتِ دهانت، شک دارم که اصلاً دهانی داشته باشی یا نه.

نکته ادبی: اشاره به غایتِ ظرافتِ لب و دهان در ادبیاتِ کلاسیک که نشان از نهایتِ زیبایی و گاهی عدمِ تشخیصِ آن است.

در صفات لبت از غایت عجز عقل را کند زبان می یابم

در توصیفِ زیباییِ لب‌های تو، عقل و خردِ من چنان ناتوان می‌شود که زبانم از سخن گفتن و توصیف باز می‌ماند.

نکته ادبی: «زبان» در اینجا هم به معنای عضوِ گویایِ بدن و هم به معنای «نطق» و «بیان» است که از کار می‌افتد.

دل و جان بر چو لبت آن دارد کین همه لایق آن می یابم

جان و دلم، هر دو فدایِ لب‌های توست؛ چرا که معتقدم این همه جان و دل، تنها لایقِ فدا شدن در راهِ این زیبایی است.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشمندیِ لبِ معشوق که بهایِ آن جان و دلِ عاشق است.

زان به روی تو جهان روشن شد که تورا شمع جهان می یابم

اگر چهره‌یِ تو این‌گونه جهان را روشن کرده است، بدین سبب است که تو را همچون شمعی می‌بینم که روشنایی‌بخشِ تمامِ هستی است.

نکته ادبی: «شمعِ جهان» تشبیهی است برای زیبایی و نورانیتِ چهره‌یِ معشوق که هستی را از تاریکی می‌رهاند.

آنچه از خلق نهان می جستم در جمال تو عیان می یابم

آنچه را که در تمامِ عمر از خلقِ عالم پنهان می‌جستم و آرزو داشتم، اکنون در آیینهٔ جمالِ تو به وضوح و عیان می‌بینم.

نکته ادبی: عبور از عالمِ کثرت به وحدت؛ معشوق آینهٔ تمام‌نمایِ حقایقِ پنهان است.

بی تو عطار جگر سوخته را نتوان گفت چه سان می یابم

بدونِ تو، احوالِ من (عطار) که سراپا از آتشِ عشق سوخته‌ام، چنان دگرگون و پریشان است که نمی‌توان آن را توصیف کرد.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره به نهایتِ استیصال و بی‌قراریِ روحیِ عاشقِ سوخته‌دل.

آرایه‌های ادبی

ایهام میان

هم به معنای کمرِ باریکِ معشوق است و هم به معنای «در میان» که به ظرافت و باریک شدنِ شاعر اشاره دارد.

تشبیه شمع جهان

تشبیه چهره‌یِ معشوق به شمعی که روشنایی‌بخشِ عالم است.

تضاد وصل و هجر

تقابلِ میانِ حضور و غیابِ معشوق که محورِ اصلیِ پریشانیِ عاشق است.

کنایه دهان پرشکر

کنایه از شیرین‌سخنی و زیباییِ لب و دهانِ معشوق.

اغراق عقل را کند زبان

اغراق در ناتوانیِ خرد در برابر زیباییِ توصیف‌ناپذیرِ معشوق.