دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۶۶

عطار
تا دیده ام رخ تو کم جان گرفته ام اما هزار جان عوض آن گرفته ام
چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت دست به دندان گرفته ام
تا آب زندگانی تو دیده ام ز دور دور از رخ تو مرگ خود آسان گرفته ام
چون توشهٔ وصال توام دست می نداد در پا فتاده گوشهٔ هجران گرفته ام
چون بر کمان ابروی تو تیر دیده ام گر خواست وگرنه کم جان گرفته ام
آوازهٔ لب تو ز خلقی شنیده ام زان تشنه راه چشمهٔ حیوان گرفته ام
آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست یارب رهی چه دور و پریشان گرفته ام
چون خشک سال وصل تو در کون دیده ام از ابر چشم عادت طوفان گرفته ام
گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشک این جرم نیز بر دل بریان گرفته ام
برهم دریده پرده ز تر دامنی چشم کو را به دست ابر گریبان گرفته ام
گفتی که من به کار تو سر تیز می کنم کین پر دلی ز زلف زره سان گرفته ام
خونی گشاد از همه سر تیزی توام وین تجربه ز ناوک مژگان گرفته ام
چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در من شهر ترک گفته بیابان گرفته ام
عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد یعقوب وار کلبهٔ احزان گرفته ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتی عمیق و پرشور از احوال عاشقی است که در برابر شکوه و زیبایی معشوق، هستی خویش را به تمامی نباخته، بلکه آن را در مسیری تازه بازیافته است. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از درد هجران و لذتِ جستجوگری است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک ادبی، می‌کوشد تا اضطراب و بی‌قراری خود را در طلب وصال و مواجهه با بی‌مهری‌های معشوق به تصویر بکشد.

کانون اصلی شعر، تضاد میان امید به وصال و واقعیت تلخ دوری است. شاعر در این قطعه، خود را همچون سالکی می‌بیند که در راه رسیدن به سرچشمه‌ی حیات که همان وجود معشوق است، از همه تعلقات دست شسته و به کنج تنهایی پناه برده است. این سروده، بازتابی از سیر و سلوک عاشق در وادی حیرت و تسلیم در برابر اراده‌ی معشوق است.

معنای روان

تا دیده ام رخ تو کم جان گرفته ام اما هزار جان عوض آن گرفته ام

از همان لحظه‌ای که چهره تو را دیدم، احساس کردم که جان و توانم را از دست داده‌ام، اما در عوضِ آن، هزاران جان تازه در وجودم شکوفا شده است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانی مرگِ ارادی و تولد دوباره در مسیر عشق.

چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت دست به دندان گرفته ام

چون از لب‌های تو طعم شیرین وصال را نچشیدم، بارها از شدت حسرت و پشیمانی، پشت دستم را به دندان گزیده‌ام.

نکته ادبی: کنایه از پشیمانی و افسوسِ عمیق.

تا آب زندگانی تو دیده ام ز دور دور از رخ تو مرگ خود آسان گرفته ام

وقتی که از دور نشانه‌های وجود تو را که همچون آب زندگانی حیات‌بخش است دیدم، دیگر از مرگ و نیستی هراسی ندارم و آن را برای خود آسان شمرده‌ام.

نکته ادبی: آب زندگانی یا آب حیات، نماد جاودانگی است که در ظلمات پنهان است.

چون توشهٔ وصال توام دست می نداد در پا فتاده گوشهٔ هجران گرفته ام

چون نتوانستم به توشه‌ای از وصال تو دست یابم، از همه چیز دل بریدم و در کنج عزلت و دوری از تو جای گرفتم.

نکته ادبی: توشه دست ندادن به معنی فراهم نشدن اسباب و فرصتِ وصال است.

چون بر کمان ابروی تو تیر دیده ام گر خواست وگرنه کم جان گرفته ام

چون در ابروان تو که مانند کمان است، تیرهای نگاهت را دیدم، خود را تسلیم کردم و بی آنکه بخواهم، جانم را به تو سپردم.

نکته ادبی: ابر و کمان، تشبیهی کلاسیک برای ابروان کشیده و تیر، استعاره از نگاه نافذ.

آوازهٔ لب تو ز خلقی شنیده ام زان تشنه راه چشمهٔ حیوان گرفته ام

آوازه شیرینی و حیات‌بخشی لب‌های تو را از دیگران شنیدم، به همین دلیل مانند تشنه‌ای که به دنبال چشمه حیات می‌گردد، راهیِ مسیر تو شدم.

نکته ادبی: تداوم نماد چشمه حیوان که با لب معشوق پیوند خورده است.

آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست یارب رهی چه دور و پریشان گرفته ام

آن چشمه حیات و راه رسیدن به آن، در سیاهی زلفان تو پنهان است؛ خدایا، عجب راه دور و دراز و پریشانی را برای رسیدن به آن برگزیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به داستان اسکندر که برای یافتن آب حیات وارد ظلمات شد؛ در اینجا زلف معشوق همان ظلمات است.

چون خشک سال وصل تو در کون دیده ام از ابر چشم عادت طوفان گرفته ام

چون در تمام هستی و عالم، خشکسالیِ وصال تو را دیدم، چشمانم را عادت داده‌ام که مانند ابری، پیوسته در حال باریدن و طوفان باشد.

نکته ادبی: کون به معنای عالم هستی و ابر چشم استعاره از گریه مداوم است.

گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشک این جرم نیز بر دل بریان گرفته ام

اگرچه عشق تو باعث شد که همچون اشک از چشمانم جاری شوم، اما این جرم و گناه را بر دلِ سوخته و بریان خودم بار کرده‌ام و آن را می‌پذیرم.

نکته ادبی: دل بریان، کنایه از دلی است که از شدت عشق سوخته است.

برهم دریده پرده ز تر دامنی چشم کو را به دست ابر گریبان گرفته ام

چشمانم با اشک‌های پیاپی، پرده رسوایی را دریدند؛ از این رو چشمانم را به خاطر این گستاخی به دست گرفته و مانند کسی که یقه کسی را می‌گیرد، بازخواست می‌کنم.

نکته ادبی: گریبان گرفتن کنایه از توبیخ کردن و به حساب کشیدن است.

گفتی که من به کار تو سر تیز می کنم کین پر دلی ز زلف زره سان گرفته ام

گفتی که من در آزار تو جدی هستم، اما این جرئت و جسارت من در عاشقی، از زلفانِ زره‌مانند تو نشأت می‌گیرد که مرا به مبارزه می‌طلبد.

نکته ادبی: زلف زره‌سان تشبیهی برای پیچیدگی و سرسختی زلف است.

خونی گشاد از همه سر تیزی توام وین تجربه ز ناوک مژگان گرفته ام

از تیزیِ رفتار تو خونم ریخته شد و این حقیقت را از تیر مژگانت آموختم که چقدر زخم‌زننده و برنده هستند.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر است که در اینجا استعاره از مژه است.

چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در من شهر ترک گفته بیابان گرفته ام

از آنجایی که تو با ناز و کبرِ خود در شهر و میان مردم نمی‌گنجی و انزوا گزیده‌ای، من نیز شهر را ترک کرده و راهی بیابانِ غربت شده‌ام.

نکته ادبی: بیابان نمادِ تنهاییِ عاشقانه و دوری از هیاهوی خلق است.

عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد یعقوب وار کلبهٔ احزان گرفته ام

ای عطار، از آن زمان که همچون یوسف از تو دور افتادم، مانند یعقوب به کنج کلبه غم و اندوه پناه برده‌ام.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان یوسف و یعقوب و کلبه احزان به عنوان نمادِ غمِ دوری.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چشمه حیوان، ظلمات، یوسف و یعقوب

ارجاع به داستان‌های اساطیری و قرآنی برای عمق بخشیدن به مفاهیم فراق و جستجوی معشوق.

استعاره ناوک مژگان، کمان ابرو، لب به مثابه آب حیات

بهره‌گیری از نمادهای رزمی و حیات‌بخش برای توصیف ویژگی‌های معشوق و تأثیر آن بر عاشق.

تضاد (طباق) خشک‌سال وصال و طوفان چشم

برجسته کردن تناقض میان نبودِ معشوق و کثرت اشک‌های عاشق.