دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۶۵

عطار
در خطت تا دل به جان در بسته ام چون قلم زان خط میان در بسته ام
در تماشای خط سرسبز تو چشم بگشاده فغان در بسته ام
نی که از خطت زبانم شد ز کار زان چنین دایم زبان در بسته ام
تو چنین پسته دهان و من ز شوق گرچه می سوزم دهان در بسته ام
آشکارا خون دل بگشاده ام تا به زلفت دل نهان در بسته ام
پر گره دانست زلف تو که من دل به زلفت هر زمان در بسته ام
چون جهان آرای دیدم روی تو چشم از روی جهان در بسته ام
نیست در کار توام دلبستگی زانکه در کار تو جان در بسته ام
گفته ای در بند با من تا به جان این چه باشد بیش از آن در بسته ام
گفته ای در بند با من تا به جان این چه باشد بیش از آن در بسته ام
گر بسوزد همچو خاکستر دو کون نگسلم از تو چنان در بسته ام
تا بلای ناگهان دیدم ز هجر رخت رحلت ناگهان در بسته ام
هم دل از عطار فارغ کرده ام هم در سود و زیان در بسته ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه عشقی است که از مرحله دلبستگی فراتر رفته و به مقامِ «جان‌باختگی» و تسلیم مطلق رسیده است. شاعر با استفاده از نمادهایی چون «خط» (موی نوخاسته بر چهره)، پیوند خود را با معشوق چنان استوار کرده که گویی دیگر مجالی برای پرداختن به غیر او در هستی باقی نمانده است.

فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از حیرت و سکوت در برابر زیبایی معشوق و عزمی راسخ برای گسستن از تعلقات دنیوی است. شاعر با تکرار هنرمندانه واژه «در بستن»، دوگانه «انسداد راه بر غیر» و «پیوند با او» را به زیبایی ترسیم می‌کند تا نشان دهد که پایان راهِ عاشق، رهایی از دو عالم و فنا در محبوب است.

معنای روان

در خطت تا دل به جان در بسته ام چون قلم زان خط میان در بسته ام

از لحظه‌ای که دل به موهای نوخاسته صورت تو گره زدم، همچون قلم که برای نوشتن کمر می‌بندد (آماده خدمت می‌شود)، من نیز کمر به خدمت تو بستم.

نکته ادبی: تلمیح به اصطلاح «کمر بستن» به معنای آماده شدن برای خدمت و نیز ایهام «قلم» که هم به معنای ابزار نوشتن است و هم تداعی‌کننده دایره و خط است.

در تماشای خط سرسبز تو چشم بگشاده فغان در بسته ام

هنگامی که به تماشای آن خط سبز (موی لطیف) بر چهره‌ات نشستم، چشم به جمال تو دوختم و از شدت حیرت و شرم، لب از شکایت و فریاد فروبستم.

نکته ادبی: «خط سبز» استعاره از موهای نرم و تازه‌ای است که بر چهره معشوق روییده است.

نی که از خطت زبانم شد ز کار زان چنین دایم زبان در بسته ام

این‌طور نیست که آن موهای چهره‌ات زبانم را از کار انداخته باشد؛ بلکه من به اختیار خود و از شدت حیرت و ادب در برابر جمالت، همواره زبان را به سکوت بسته‌ام.

نکته ادبی: توجیه عاشقانه برای سکوت در برابر معشوق؛ ناتوانی از کلام در برابر تجلی زیبایی.

تو چنین پسته دهان و من ز شوق گرچه می سوزم دهان در بسته ام

تو دهانی کوچک و پنهان همچون پسته داری و من از شوق دیدار تو، با اینکه از آتش دوری می‌سوزم، اما لب از شکایت باز نمی‌کنم و دهان به سکوت بسته‌ام.

نکته ادبی: «پسته دهان» کنایه از دهان بسیار کوچک و تنگ و پنهان معشوق است.

آشکارا خون دل بگشاده ام تا به زلفت دل نهان در بسته ام

من که همیشه خونِ دل خوردن خود را پنهان می‌کردم، اکنون آن را آشکار کرده‌ام تا بدانی که چگونه دل خود را به زلف تو گره زده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان «آشکارا» و «نهان» برای نشان دادن شدت عشق.

پر گره دانست زلف تو که من دل به زلفت هر زمان در بسته ام

زلف تو پر از گره و پیچ‌وتاب است، انگار می‌داند که من پیوسته و در هر لحظه، دل را به این گره‌های زلف تو گره می‌زنم و پیوند می‌دهم.

نکته ادبی: «پر گره» اشاره به پیچیدگی و جذابیت زلف دارد که مأمنِ دلِ عاشق است.

چون جهان آرای دیدم روی تو چشم از روی جهان در بسته ام

از وقتی تو را که مایه زینت و آراستگیِ جهانی دیدم، دیگر به چهره‌های فریبنده و ظواهر جهان پشت پا زدم و چشم از دنیا فرو بستم.

نکته ادبی: تلمیح به این معنا که زیبایی معشوق، زیبایی‌های جهان را نزد عاشق بی‌ارزش می‌کند.

نیست در کار توام دلبستگی زانکه در کار تو جان در بسته ام

دلبستگی من به تو از نوعِ دل‌بستن‌های سطحی نیست؛ چرا که من پای جان و هستی‌ام را در راهِ تو وسط گذاشته‌ام و جان را به کار تو بسته‌ام.

نکته ادبی: تمایز میان «دلبستگی» ظاهری و «جان‌بستن» حقیقی.

گفته ای در بند با من تا به جان این چه باشد بیش از آن در بسته ام

تو به من گفتی که تا پای جان با من بمان و دربندِ من باش؛ من بیش از آنچه تو خواستی، هستی و جانم را به پای تو ریخته‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر فداکاریِ فراتر از حدِ انتظار معشوق.

گفته ای در بند با من تا به جان این چه باشد بیش از آن در بسته ام

تو به من گفتی که تا پای جان با من بمان و دربندِ من باش؛ من بیش از آنچه تو خواستی، هستی و جانم را به پای تو ریخته‌ام.

نکته ادبی: تکرار مضمون پیشین برای تأکید بر کمال تسلیم.

گر بسوزد همچو خاکستر دو کون نگسلم از تو چنان در بسته ام

حتی اگر دو عالم (دنیا و آخرت) مانند خاکستر بسوزند و نابود شوند، من هرگز رشته پیوند خود را با تو قطع نمی‌کنم، زیرا چنان استوار به تو وابسته‌ام که گسستنی نیست.

نکته ادبی: مبالغه در وفاداری عاشقانه؛ گذشتن از دو عالم.

تا بلای ناگهان دیدم ز هجر رخت رحلت ناگهان در بسته ام

همین که درد و بلای ناگهانی دوری از تو را چشیدم، بلافاصله آماده سفر و رخت بستن از این عالم شدم (آمادگی برای مرگ در راه عشق).

نکته ادبی: «رخت رحلت بستن» کنایه از آماده شدن برای مرگ و فناست.

هم دل از عطار فارغ کرده ام هم در سود و زیان در بسته ام

من دیگر از «عطار» (خودم/نام و ننگ) فارغ شده‌ام و درِ سود و زیان (دنیای مادی و محاسبات عقلانی) را به روی خود بسته‌ام.

نکته ادبی: تخلص شاعر؛ اشاره به نفی «منِ» خویشتن و بی‌اعتنایی به دنیا.

آرایه‌های ادبی

ایهام تناسب کمر بستن / قلم / در بستن

ترکیب این واژگان فضای آماده‌باش و خدمت را تداعی می‌کند.

مبالغه بسوزد همچو خاکستر دو کون

اغراق در پایداری عشق که از دایره هستی نیز فراتر می‌رود.

کنایه چشم از روی جهان در بسته ام

کنایه از بی‌اعتنایی به جلوه‌های دنیوی و زهدورزی عاشقانه.

استعاره خط سبز

اشاره به موهای نوخاسته بر چهره معشوق که نشانه اوج زیبایی است.