دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۴۴

عطار
هر روز که جلوه می کند رویش بر می خیزد قیامت ز کویش
می نتوان دید روی او لیکن می بتوان دید روی در رویش
می نتوان یافت سوی او راهی ای بس که برآمدم ز هر سویش
تا فال گرفته ام جمال او چون قرعه بگشته ام به پهلویش
در هر نفسم هزار جان باید تا صید کنند کمند گیسویش
هر روز به نو خراج می آرند از هندستان به هندوی مویش
جان بر کف دست می رسد هر شب از ترکستان هزار هندویش
شد حلقه به گوش لولو لالا در لالایی درج لولویش
خورشید که تیغ می زند در میغ افکند سپر ز جزع جادویش
دل را به دهان شیر می خواند رو به بازی چشم آهویش
خواهم که ببیند ابرویش رستم تا هست خود این کمان به بازویش
رستم به هزار سال چون زالی بر زه نکند کمان ابرویش
عطار که طاق از ابروی او شد دردی دارد که نیست دارویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ پرشور و عارفانه، در ستایشِ جمالِ بی‌مثالِ معشوق و بیانِ ناتوانیِ عاشق در برابر قدرتِ آن زیبایی سروده شده است. فضایِ کلیِ شعر، آمیزه‌ای از حیرت، شیدایی و دردی جانکاه است که در آن، تمامیِ عناصرِ هستی در برابر جلوه‌گریِ محبوب، تسلیم و مقهور تصویر شده‌اند. شاعر با زبانی حماسی و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، نشان می‌دهد که چگونه معشوق با یک نگاه یا گوشه‌ی چشم، گویی عالمی را به آشوب می‌کشد.

درونمایه‌ی اصلیِ اثر، درگیریِ میانِ قدرتِ مطلقِ زیبایی و استیصالِ جانِ عاشق است. در این دیدگاه، نه تنها انسان‌های عادی، بلکه اسطوره‌هایی چون رستم نیز در برابر خمیدگیِ ابروی معشوق ناتوان‌اند. فضایِ شعر، فضایِ تسلیمِ کاملِ عاشق است؛ کسی که در هر نفس، جان بر کف می‌گیرد تا در دامِ عشقِ او بیفتد و دردی را تحمل کند که هیچ دارویی برای آن وجود ندارد.

معنای روان

هر روز که جلوه می کند رویش بر می خیزد قیامت ز کویش

هر روز که صورتِ زیبای او نمایان می‌شود، غوغایی به پا می‌شود که گویی رستاخیز و قیامت در کوی او برپا شده است.

نکته ادبی: قیامت در اینجا استعاره از آشوب و انقلابی است که زیباییِ معشوق در دل و جانِ عاشق ایجاد می‌کند.

می نتوان دید روی او لیکن می بتوان دید روی در رویش

امکانِ دیدنِ مستقیمِ روی او وجود ندارد، اما می‌توان بازتابِ آن رویِ زیبا را در چهره‌ی خود (آینه‌ی وجود) دید.

نکته ادبی: ایهام در واژه «روی»؛ در مصراع اول به معنای چهره و در مصراع دوم به معنایِ جهت و هم‌سویی است.

می نتوان یافت سوی او راهی ای بس که برآمدم ز هر سویش

راهی برای رسیدن به او پیدا نمی‌شود؛ با اینکه از هر سو و هر راهی تلاش کردم به او برسم، موفق نشدم.

نکته ادبی: ای بس، در اینجا به معنایِ «بسیار» و کثرتِ تلاشِ عاشق است.

تا فال گرفته ام جمال او چون قرعه بگشته ام به پهلویش

از زمانی که جمالش را به فال نیک گرفتم، مانند تاس و قرعه‌کشی مدام در حالِ چرخش و تکاپو هستم تا به کنارِ او برسم.

نکته ادبی: تشبیه به قرعه، بیانگرِ بی‌قراری و سرگشتگیِ عاشق در مسیرِ رسیدن به معشوق است.

در هر نفسم هزار جان باید تا صید کنند کمند گیسویش

در هر نفس، هزار جان نیاز است تا بتوان گرفتارِ کمندِ گیسوی او شد.

نکته ادبی: کمندِ گیسو، استعاره از موهای پیچ‌در‌پیچ و شکارچیِ معشوق است.

هر روز به نو خراج می آرند از هندستان به هندوی مویش

هر روز از سرزمینِ هند، خراج و هدیه‌ای می‌آورند تا تقدیم کنند به سیاهی و زیباییِ موهای او که مانندِ هندو است.

نکته ادبی: هندوی مو، کنایه از سیاهی و تیرگیِ گیسو است که در ادبیاتِ کلاسیک رایج است.

جان بر کف دست می رسد هر شب از ترکستان هزار هندویش

هر شب جانِ من به خاطرِ چشمانِ فریبنده و کُشنده‌ی او (که مانندِ ترکانِ مهاجم هستند) آماده‌ی فدا شدن است.

نکته ادبی: ترکان، استعاره از چشمانِ سیاه، بادامی و خون‌ریزِ معشوق است که در ادبیاتِ قدیم بسیار تکرار شده است.

شد حلقه به گوش لولو لالا در لالایی درج لولویش

مرواریدهای گران‌بها در برابرِ زیباییِ او به بندگی و حلقه به گوشی افتاده‌اند؛ دندان‌های مرواریدوار او در دهانش پنهان هستند.

نکته ادبی: لولو و لالا، اشاره به مروارید و پرورش‌دهنده دارد؛ کنایه از ارزشمندیِ دندان‌های معشوق.

خورشید که تیغ می زند در میغ افکند سپر ز جزع جادویش

خورشید که در میانِ ابرها با اشعه‌هایش مانندِ شمشیر می‌جنگد، در برابرِ چشمانِ جادوییِ او سپر می‌اندازد و شکست می‌خورد.

نکته ادبی: جزع به معنای سنگِ سیاه و یمانی است که اینجا کنایه از چشمانِ سیاه و درخشانِ معشوق است.

دل را به دهان شیر می خواند رو به بازی چشم آهویش

معشوق، دلِ عاشق را به دهانِ شیر می‌کشد (به خطر می‌اندازد)، در حالی که چشمانش مثلِ آهو، بازیگوش و زیباست.

نکته ادبی: دهانِ شیر، کنایه از خطرِ بزرگ و مهلکه است که عاشق داوطلبانه به آن تن می‌دهد.

خواهم که ببیند ابرویش رستم تا هست خود این کمان به بازویش

آرزو دارم رستم (پهلوانِ نامی) کمانِ ابروی او را ببیند تا بفهمد کمانِ واقعی که بر بازو دارد، در برابر آن هیچ است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان‌های شاهنامه و پهلوانی‌های رستم.

رستم به هزار سال چون زالی بر زه نکند کمان ابرویش

رستمِ دستان هم حتی اگر هزار سال زندگی کند، توانِ زه کردن (کشیدن) کمانِ ابروی او را نخواهد داشت.

نکته ادبی: زه نکردن کمان، کنایه از ناتوانی در دست‌یابی به قدرتِ زیباییِ معشوق است.

عطار که طاق از ابروی او شد دردی دارد که نیست دارویش

عطار که قامت‌اش از خمیدگیِ ابروی معشوق (و غمِ عشق) مانندِ طاق خم شده است، دردی دارد که هیچ دارویی آن را درمان نمی‌کند.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و بیانِ حالِ زارِ او در پایانِ غزل.

آرایه‌های ادبی

تلمیح رستم

اشاره به اسطوره‌ی پهلوانیِ ایران برای نشان دادنِ ضعفِ قدرتِ بشری در برابرِ زیباییِ معشوق.

ایهام ترک و هندو

ترک به معنای زیبایی و همچنین مهاجمِ بی‌رحم؛ هندو به معنای سیاهیِ مو و همچنین اهلِ هند.

مبالغه در هر نفسم هزار جان باید

اغراق در بیانِ دشواریِ عشق و میزانِ فداکاریِ عاشق برای دست یافتن به وصال.

استعاره کمان ابرو

تشبیه ابرو به کمان برای نشان دادنِ خمیدگی و قدرتِ تیراندازیِ نگاهِ معشوق.