دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۳۸

عطار
مست شدم تا به خرابات دوش نعره زنان رقص کنان دردنوش
جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش
پیر خرابات چو بانگم شنید گفت درآی ای پسر خرقه پوش
گفتمش ای پیر چه دانی مرا گفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیر خرقه و سجاده بیفکن ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباش در صف اوباش برآور خروش
صافی زهاد به خواری بریز دردی عشاق به شادی بنوش
صورت تشبیه برون بر ز چشم پنبهٔ پندار برآور ز گوش
تو تو نه ای چند نشینی به خود پردهٔ تو بردر و با خود بکوش
قعر دلت عالم بی منتهاست رخت سوی عالم دل بر بهوش
گوهر عطار به صد جان بخر چند بود پیش تو گوهر فروش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور عرفانی و دعوت به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و تظاهرات مذهبیِ ظاهری است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای مکتب ملامتیه و رندی، مخاطب را به سفری درونی فرامی‌خواند تا با پشت‌پا زدن به پندارهای خودخواهانه و ظاهربینی، به حقیقتِ مطلق که در عمق جان آدمی نهفته است، دست یابد.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی صمیمانه، جسورانه و کوبنده است که در آن 'خرابات' نه مکانی برای میگساری، بلکه پایگاه عاشقان بی‌ادعایی است که از قید قضاوت‌های مردم و ریاکاری‌های زاهدانه رسته و راه رسیدن به حقیقت را در فنای خویشتن و نوشیدن جامِ دردِ عشق می‌بینند.

معنای روان

مست شدم تا به خرابات دوش نعره زنان رقص کنان دردنوش

دیشب در حالِ مستی و بیخود از عالم، نعره‌زنان و رقص‌کنان به سوی خرابات (مکان بی‌اعتباری و فنای خود) رفتم تا جامِ عشق بنوشم.

نکته ادبی: دوش به معنای دیشب و واژه‌ای کهن در زبان فارسی است.

جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش

وقتی اشتیاق و شورِ درونم به اوج رسید و همانند شرابِ در حال جوشش در خم، به خروش آمد، آن آتشِ درون مرا نیز به جوش و حرکت درآورد.

نکته ادبی: تشبیه شور دل به جوشش شراب در خم که نشان از عمقِ اضطرابِ عرفانی است.

پیر خرابات چو بانگم شنید گفت درآی ای پسر خرقه پوش

پیرِ این طریقتِ عشق، وقتی صدای فریاد مرا شنید، مرا به جمع خود دعوت کرد و گفت ای جوان، خرقه (لباس تزویر یا تعلقات) را بپوش و وارد شو.

نکته ادبی: پیر خرابات استعاره از مرشد کامل است که در خرابات (مکان ملامتیان) سکونت دارد.

گفتمش ای پیر چه دانی مرا گفت ز خود هیچ مگو شو خموش

از او پرسیدم که ای پیر، تو چه می‌دانی من کیستم و چه دردی دارم؟ او پاسخ داد که در مورد خویشتنِ خود و منیّت حرفی نزن و خاموش باش.

نکته ادبی: دعوت به نفیِ خود و سکوتِ عارفانه به عنوان اولین قدم در طریقت.

مذهب رندان خرابات گیر خرقه و سجاده بیفکن ز دوش

روش و مسلکِ رندان و آزادگانِ خرابات را پیش بگیر و لباس تظاهر (خرقه) و سجاده‌ای که مایه تفاخر است را از دوشت بینداز.

نکته ادبی: خرقه و سجاده نمادهای زهدِ ریایی و تعلقاتِ ظاهری هستند که باید کنار گذاشته شوند.

کم زن و قلاش و قلندر بباش در صف اوباش برآور خروش

سخت‌گیر نباش و چون قلندری آزاده باش و در جمع کسانی که در نگاه مردم اوباش و بی‌مقدارند، فریادِ حق‌طلبی سر بده.

نکته ادبی: دعوت به شکستنِ نام و ننگِ اجتماعی و پیوستن به جمع ملامتیان.

صافی زهاد به خواری بریز دردی عشاق به شادی بنوش

زهدِ ظاهریِ زاهدان (صافی) را با خوارشمردن دور بریز و در عوض، سختی و دردهایِ عشق را با جان و دل پذیرا باش.

نکته ادبی: صافی در برابر دردی قرار دارد؛ صافی به معنای زهدِ خالصِ ظاهری و دردی به معنایِ دردِ حقیقیِ عشق است.

صورت تشبیه برون بر ز چشم پنبهٔ پندار برآور ز گوش

نگاهِ ظاهرگرایانه را از چشم دل بردار و پنبه‌ی توهمات و پندارهای غلط را از گوش جانت بیرون کن تا حقیقت را ببینی و بشنوی.

نکته ادبی: کنایه از کنار گذاشتنِ قضاوت‌های نادرست و باز کردنِ چشمِ دل.

تو تو نه ای چند نشینی به خود پردهٔ تو بردر و با خود بکوش

تو این منیّتِ محدود نیستی؛ پس چرا در خودت زندانی هستی؟ نقابِ خودخواهی را از صورت بردار و در راهِ رسیدن به حقیقتِ خود بکوش.

نکته ادبی: دعوتی به خودشناسی و نفیِ خودِ کاذب برای رسیدن به ذاتِ الهی.

قعر دلت عالم بی منتهاست رخت سوی عالم دل بر بهوش

عمقِ دلِ تو دنیایی بی‌انتها و وسیع است، پس با هوشیاری و آگاهیِ کامل، توجه و نگاهت را به سمتِ این عالمِ درونی معطوف کن.

نکته ادبی: عالم دل به معنای دنیای معنوی و لایتناهیِ انسان است که از عالم ماده برتر است.

گوهر عطار به صد جان بخر چند بود پیش تو گوهر فروش

ارزشِ سخن و آموزه‌هایِ معنویِ من (عطار) را با جان و دل بخر و بهای آن را بپرداز؛ چرا بی‌دلیل مقابلِ دکانِ دلالانِ بی‌ارزشِ دنیا ایستاده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ کلامِ عرفانی در برابرِ متاعِ دنیوی و گوهرِ حقیقت.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرابات

نمادِ جایگاهِ فنایِ خود و بیگانگی با ریاکاری و زهدِ ظاهری.

تضاد صافی و دردی

تقابلِ زهدِ خشکِ ظاهری با دردِ پرشورِ عاشقی که در طریقتِ رندان ارزشمند است.

کنایه پنبه‌ی پندار

ناتوانی در شنیدنِ حقیقت به دلیل توهمات و پیش‌فرض‌های ذهنی.

نماد خرقه و سجاده

نمادهایِ تظاهر به زهد و تعلقاتِ مذهبیِ ظاهری که مانعِ رسیدن به حق است.