دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۳۱

عطار
ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش دل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش
یا چون زن کم دان شو یا محرم مردان شو یا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش
چون فتنهٔ آن ماهی چون رهرو این راهی بار غم اگر خواهی از کون فزون تر کش
خمار و قلندر شو مست می دلبر شو ور گفت که کافر شو هان تا نشوی سرکش
چون کافر اوباشی هرچند ز اوباشی با دوست به قلاشی هم دست کنی درکش
گفتی که به عشق اندر گر کشته شوی بهتر اینک من و اینک سر فرمان بر و خنجر کش
ای دلبر سیمین بر گفتی که نداری زر بی زر نبود دلبر از جان بگذر زر کش
عطار که سیم آرد بر روی چو زر بازد چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی جسورانه و عرفانی، مخاطب را به گذر از پوسته ظاهریِ دین‌داری و آیین‌های رسمی دعوت می‌کند تا به جوهره حقیقت و عشقِ بی‌آلایش برسد. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای ملامتیه، از سالک می‌خواهد که از بندِ شهرت، نام و حتی تعصبات مذهبی رها شود تا بتواند در راه عشق، فداکاریِ مطلق را پیشه کند.

درونمایه اصلی این اثر، دعوت به فنایِ نفس در برابر معشوق است. در این مسیر، مفاهیمی چون «قلندری»، «کفرِ عاشقانه» و «فقدان تعلقات» نه به معنای گناه، بلکه به عنوان ابزاری برای شکستنِ غرور و انانیت مطرح شده‌اند تا عاشق، جان و هستی خود را بی‌دریغ فدایِ اراده معشوق کند.

معنای روان

ای پیر مناجاتی رختت به قلندر کش دل از دو جهان برکن دردی ببر اندر کش

ای کسی که در عبادت و مناجات پیر و سرد و گرم چشیده روزگار هستی، جامه ریا و ظواهر دینی خود را رها کن و به مسلک قلندران (رهروان آزاد و بی‌آلایش) درآی. دل خود را از دلبستگی به دنیا و آخرت بکن و دردِ حقیقیِ عشق را با تمام وجود پذیرا باش.

نکته ادبی: قلندر در متون عرفانی به سالکی اطلاق می‌شود که برای گریز از ریا، ظواهر را نادیده می‌گیرد.

یا چون زن کم دان شو یا محرم مردان شو یا در صف رندان شو یا خرقه ز سر برکش

یا همچون زنی کم‌دانش (به ظاهر بی‌اعتبار) شو و یا به مقامِ محرمانِ اسرارِ مردانِ راه برس. یا باید به جمع رندان (وارستگانِ عاشق) بپیوندی و یا خرقه (لباسِ تظاهر) را از سرت برداری و دور بیندازی.

نکته ادبی: خرقه در اینجا نماد ظاهرسازی و تعلقات دینیِ ریاکارانه است.

چون فتنهٔ آن ماهی چون رهرو این راهی بار غم اگر خواهی از کون فزون تر کش

از آنجا که تو شیفته آن ماهِ تابان (معشوق) شده‌ای و در این راه گام نهاده‌ای، اگر بارِ غمِ عشق را طلب می‌کنی، باید آن را سنگین‌تر از کلِ هستی (کون) بر دوش بکشی.

نکته ادبی: کون به معنای تمامِ موجودات و جهان هستی است.

خمار و قلندر شو مست می دلبر شو ور گفت که کافر شو هان تا نشوی سرکش

مانند قلندریِ مست و خراباتی باش و چنان در عشقِ معشوق مست شو که اگر او به تو فرمان داد که کافر شو، مبادا سرپیچی کنی و سرکش باشی.

نکته ادبی: کفر در عرفان، گاه به معنای بریدن از بت‌های ذهنی و اعتقاداتِ تقلیدی است.

چون کافر اوباشی هرچند ز اوباشی با دوست به قلاشی هم دست کنی درکش

حتی اگر در نظر مردم، کافری اوباش و بدنام باشی، با وجودِ این رسوایی، باید با دوست همراه باشی و دست در دستِ او به این راهِ بی‌آلایش (قلاشی) قدم بگذاری.

نکته ادبی: قلاشی به معنای بی‌قیدی و رندی است که از دیدگاهِ عوام ناپسند اما از دیدگاهِ عارفانه، رهایی از قیدِ شهرت است.

گفتی که به عشق اندر گر کشته شوی بهتر اینک من و اینک سر فرمان بر و خنجر کش

تو خود گفتی که کشته شدن در راهِ عشق بهتر است؛ اینک من حاضرم و سرم نیز آماده است، فرمانِ قتل (فنا) را صادر کن و خنجر را بکش تا هستیِ مرا بستانی.

نکته ادبی: خنجر کشیدن کنایه از از بین بردنِ نفسِ اماره و گذشتن از جان است.

ای دلبر سیمین بر گفتی که نداری زر بی زر نبود دلبر از جان بگذر زر کش

ای معشوقِ زیبا‌رو، گفتی که زر و پولی برای پرداخت نداری؛ اما معشوقِ حقیقی هرگز بی‌زر نمی‌ماند، تو جانت را فدا کن و آن را به عنوان زر (بهایِ وصل) بپرداز.

نکته ادبی: سیمین‌بر وصفی است برای معشوق که به درخشندگی و زیبایی اشاره دارد.

عطار که سیم آرد بر روی چو زر بازد چون صفوت دین دارد گو درد قلندر کش

عطار که زر و ثروت خود را در راهِ معشوق می‌بازد، چون خلوصِ دین و پاکیِ باطن دارد، می‌توان گفت که شایسته است درد و رنجِ راهِ قلندری را تحمل کند.

نکته ادبی: صفوتِ دین به معنای خلوصِ ایمان و پاکیِ درون است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) کافر اوباش

شاعر از واژگانِ به ظاهر منفی برای بیان یک مرتبه معنوی عالی (رهایی از تعصبات) استفاده کرده است.

کنایه خرقه از سر برکش

کنایه از ترکِ ریاکاری و دست کشیدن از ادعاهایِ زهد و تقوایِ ظاهری.

نماد قلندر

نمادِ سالکِ وارسته‌ای که از قیودِ جامعه و تعلقاتِ دنیوی بریده است.

استعاره ماهی

استعاره از معشوق (خداوند یا مرشدِ کامل) که زیبایی و کمالِ او موجبِ سرگشتگی عاشق است.