دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۲۷

عطار
عشق آن باشد که غایت نبودش هم نهایت هم بدایت نبودش
تا به کی گویم که آنجا کی رسم کی بود کی چون نهایت نبودش
گر هزاران سال بر سر می روی همچنان می رو که غایت نبودش
گر فرو استد کسی مرتد شود بعد از آن هرگز هدایت نبودش
گر فرود آید به یک دل ذره ای تا به صد عالم سرایت نبودش
صد هزاران خون بریزد همچو باد زانکه چون آتش حمایت نبودش
نیستی خواهد که از هر نیک و بد از کسی شکر و شکایت نبودش
تو مباش اصلا که اندر حق تو تا تو می باشی عنایت نبودش
هر که بی پیری ازینجا دم زند کار بیرون از حکایت نبودش
بر پی پیری برو تا پی بری کانکه تنها شد کفایت نبودش
وانکه پیری می کشد بی دیده ای زین بتر هرگز جنایت نبودش
چون نبیند پیر ره را گام گام کور باشد این ولایت نبودش
سلطنت کی یابد ای عطار پیر تا رعیت را رعایت نبودش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده به تبیین ماهیت بی‌کران و بی‌پایان عشق عرفانی می‌پردازد و راه رسیدن به حق را مسیری می‌داند که هرگز به نقطه پایان نمی‌رسد، بلکه خودِ طی طریق و استمرار در آن، هدف اصلی است.

شاعر در ادامه بر ضرورتِ نفیِ «منِ خویشتن» و نیز همراهیِ راهنمایی بصیر (پیر) تأکید می‌ورزد و هشدار می‌دهد که بدونِ فنایِ نفس و رهبریِ مرشدِ آگاه، سالک نه تنها به مقصود نمی‌رسد، بلکه در تاریکیِ گمراهی گرفتار خواهد شد.

معنای روان

عشق آن باشد که غایت نبودش هم نهایت هم بدایت نبودش

عشق حقیقی آن است که مرز و محدوده‌ای نداشته باشد؛ یعنی نه آغازی دارد و نه پایانی.

نکته ادبی: غایت به معنای هدف و نهایت است و نفیِ آن در اینجا به معنایِ بی‌نهایتی و ازلی و ابدی بودنِ عشق است.

تا به کی گویم که آنجا کی رسم کی بود کی چون نهایت نبودش

دیگر نپرس که کِی به مقصد می‌رسم؛ زیرا وقتی راه بی‌نهایت است، پرسش از «کِی» و «چگونه» معنایی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه «کی» در این بیت، نشان‌دهنده اضطراب و بی‌صبریِ سالک در رسیدن به مقصد است.

گر هزاران سال بر سر می روی همچنان می رو که غایت نبودش

حتی اگر هزاران سال در این راه قدم برداری، باز هم به راه رفتن ادامه بده؛ زیرا این مسیر، نقطه پایانی ندارد.

نکته ادبی: امرِ «می‌رو» به معنایِ تداومِ سلوک و ناامید نشدن در مسیر است.

گر فرو استد کسی مرتد شود بعد از آن هرگز هدایت نبودش

اگر کسی در میانه راه از حرکت باز ایستد و خسته شود، از طریقِ حق دور افتاده و دیگر بوی هدایت را نخواهد شنید.

نکته ادبی: واژه «مرتد» در این بافت، نه به معنایِ فقهیِ آن، بلکه به معنای بازگشت‌کننده از سلوک و پیمان‌شکنِ راهِ حق است.

گر فرود آید به یک دل ذره ای تا به صد عالم سرایت نبودش

اگر ذرّه‌ای از این عشق در دلی نفوذ کند، تا صدها جهانِ هستی اثرش را گسترش می‌دهد.

نکته ادبی: سرایت در اینجا به معنای نفوذ و اثرگذاریِ سریع و همه‌جانبه است.

صد هزاران خون بریزد همچو باد زانکه چون آتش حمایت نبودش

عشق همچون باد یا آتش، بی‌مهابا جان و هستی را نابود می‌کند و هیچ پناه و حمایتی برای مدعیانِ دروغین ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عشق به باد و آتش به دلیلِ تندی، بی‌رحمی و تخریبگریِ آن نسبت به هویتِ فردی سالک است.

نیستی خواهد که از هر نیک و بد از کسی شکر و شکایت نبودش

عشق خواهانِ نیستیِ مطلقِ سالک است؛ به گونه‌ای که او دیگر به ستایش یا نکوهشِ دیگران اهمیتی ندهد.

نکته ادبی: منظور از نیستی در اینجا، فنایِ نفسِ امّاره و رهایی از قیدِ قضاوتِ خلق است.

تو مباش اصلا که اندر حق تو تا تو می باشی عنایت نبودش

اصلاً وجودِ خود را کنار بگذار؛ زیرا تا زمانی که «من» و خودخواهیِ تو باقی است، فیض و عنایتِ الهی شامل حالت نمی‌شود.

نکته ادبی: تو مباش، امری است برای رسیدن به مقامِ فنا؛ یعنی نادیده گرفتنِ خویشتنِ مغرور.

هر که بی پیری ازینجا دم زند کار بیرون از حکایت نبودش

هر کس بدون همراهیِ مرشد و راهنما ادعای شناختِ این راه را کند، سخنانش بی‌پایه و تنها یک داستان‌بافیِ پوچ است.

نکته ادبی: دم زدن استعاره از ادعایِ گزاف و بیهوده است.

بر پی پیری برو تا پی بری کانکه تنها شد کفایت نبودش

همواره پشتِ سرِ پیر و مرشد حرکت کن تا به حقیقت دست یابی؛ کسی که تنها و بدونِ راهنما گام بردارد، هرگز به کمال نمی‌رسد.

نکته ادبی: پی بردن، بازی زبانی با واژه پی (به معنایِ ردِ پا) است؛ یعنی با دنبال کردنِ ردِ پایِ پیر، به حقیقت می‌رسی.

وانکه پیری می کشد بی دیده ای زین بتر هرگز جنایت نبودش

کسی که بدون داشتنِ بصیرت و چشمِ دل، پیر را دنبال می‌کند، بزرگ‌ترین گناه را مرتکب شده است.

نکته ادبی: جنایت در اینجا به معنایِ تباه‌کردنِ فرصتِ معنوی و گمراهیِ خویشتن است.

چون نبیند پیر ره را گام گام کور باشد این ولایت نبودش

اگر راهنما گام‌به‌گام و با آگاهی حرکت نکند، خود نیز در این وادی کور است و رهرو را به سرمنزل مقصود نمی‌رساند.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای سرزمینِ معنوی و قلمروِ سلوک است.

سلطنت کی یابد ای عطار پیر تا رعیت را رعایت نبودش

ای عطار، چگونه می‌توانی به پادشاهی و سیادتِ معنوی برسی، تا زمانی که بر نَفْسِ خویش که رعیتِ توست، تسلط و مدیریتِ درستی نداری؟

نکته ادبی: تخلص عطار در اینجا به کار رفته و شاعر خود را مخاطب قرار داده است؛ رعیت استعاره از خواهش‌های نفسانی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه خون بریزد همچو باد

تشبیه تندی و ویرانگریِ عشق به باد که بی‌هوا همه چیز را درهم می‌کوبد.

تناقض (پارادوکس) عشق آن باشد که غایت نبودش

بیانِ این حقیقت که مقصدِ راهِ عشق، خودِ راه است و نه یک نقطه انتهایی.

نماد پیر

اشاره به مرشد و راهنمایِ معنوی که حضورش برای عبور از مراحلِ سلوک ضروری است.

ایهام رعیت

اشاره به نفسِ اماره که همانندِ رعیت باید تحتِ حاکمیتِ عقل و اراده‌ی سالک باشد.