دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۲۵

عطار
اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش وگر بپروردم بنده پروری رسدش
ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرق گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش
سفید کاری صبح رخش جهان بگرفت چو شب به طره طلسم سیه گری رسدش
چو آفتاب رخش نور بخش اسلام است اگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش
چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنش اگر به عمد کند قصد لشکری رسدش
بدید بیخبری روی او و گفت امروز به حکم با مه گردون برابری رسدش
صد آفتاب مرا روشن است کین ساعت نطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش
چو هست چشمهٔ حیوان زکات خواه لبش اگر قیام کند در سکندری رسدش
سکندری چه بود با لب چو آب حیات که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش
فرید چون ز لب لعل او سخن گوید نثار در و گهر در سخن وری رسدش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از اغراق‌های شاعرانه در وصف معشوق است که در آن، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کیهانی و اساطیری، مقام معشوق را تا حد موجودی ماورایی و تأثیرگذار بر کل جهان هستی بالا می‌برد. در نگاه شاعر، زیبایی معشوق نه تنها برتر از زیبایی‌های زمینی است، بلکه خورشید، ماه و حتی قهرمانان اساطیری در برابر او در حکم خادمان و مغلوبان هستند.

فضای کلی اثر آمیزه‌ای از ستایش اغراق‌آمیز و تصویرسازی‌های متضاد مانند نور و ظلمت، ایمان و کفر و همچنین پیوند میان زیبایی زمینی با شکوه کیهانی است که نشان‌دهنده تسلط شاعر بر آرایه‌های ادبی و ذهنیت کلاسیک سبک‌های ستایش‌گرانه است.

معنای روان

اگر دلم ببرد یار دلبری رسدش وگر بپروردم بنده پروری رسدش

اگر یار دل مرا برباید، این کار شایسته دلبری اوست و اگر مرا پرورش دهد و مورد لطف قرار دهد، رسم بندگی‌نوازی اوست.

نکته ادبی: «رسدش» در اینجا به معنای «شایسته اوست» یا «درخور شأن اوست» به کار رفته که نشان از رابطه علت و معلولی میان کنش یار و جایگاه او دارد.

ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرق گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش

از آنجا که من از فرق سر تا نوک پا در هوای او غرق هستم، اگر مرا مانند شمع به آتش بکشد، این کار برای او امر ساده و ناچیزی است و حق اوست.

نکته ادبی: «سرسری» در اینجا به معنای امر ساده، سبک و ناچیز است؛ تعبیر «از قدم تا فرق» کنایه از غرق شدن کامل در عشق است.

سفید کاری صبح رخش جهان بگرفت چو شب به طره طلسم سیه گری رسدش

روشنی چهره‌اش همچون صبح، جهان را فرا گرفته است و گیسوان سیاه او همچون شب، طلسمی تیره و سحرآمیز را به همراه دارد.

نکته ادبی: «سفیدکاری» استعاره از درخشش چهره است که در تقابل با «سیه گری» گیسوان، تضادی معنایی ایجاد می‌کند.

چو آفتاب رخش نور بخش اسلام است اگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش

چهره درخشان او مایه روشنایی و ایمان است، بنابراین اگر گیسوانش نماد کفر و تیرگی باشد، کاملاً درخور و بجاست.

نکته ادبی: این بیت بر پایه تضاد سنتی «رخ (نور/ایمان)» و «زلف (ظلمت/کفر)» در ادبیات کلاسیک بنا شده است.

چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنش اگر به عمد کند قصد لشکری رسدش

چهره او همچون فرمانده لشکریان زیبایی است، پس اگر بخواهد با قصد و اراده، لشکری را در هم بشکند، این قدرت در اختیار اوست.

نکته ادبی: «صف شکن» صفتی برای چهره است که به قدرتِ پیروزمندانه زیبایی در تسخیر دل‌ها اشاره دارد.

بدید بیخبری روی او و گفت امروز به حکم با مه گردون برابری رسدش

شخصی ناآگاه چهره او را دید و گفت که امروز او در زیبایی با ماه آسمان برابری می‌کند.

نکته ادبی: «بی‌خبری» در اینجا به معنای فرد ناآشنا یا کسی است که به تازگی زیبایی معشوق را دیده و حیرت‌زده شده است.

صد آفتاب مرا روشن است کین ساعت نطاق بسته چو جوزا به چاکری رسدش

برای من کاملاً آشکار است که در این لحظه، ستارگان آسمان مانند جوزا، کمربند بسته و آماده خدمتگزاری او هستند.

نکته ادبی: «نطاق بسته» یعنی کمربند بسته که کنایه از آمادگی برای خدمت و بندگی است؛ جوزا نام صور فلکی است.

چو هست چشمهٔ حیوان زکات خواه لبش اگر قیام کند در سکندری رسدش

چون لب‌های او سرچشمه آب حیات است، اگر ادعای پادشاهی و بزرگی مانند اسکندر کند، شایسته اوست.

نکته ادبی: «چشمه حیوان» استعاره از لب‌های معشوق است که در ادبیات کهن نویدبخش جاودانگی است.

سکندری چه بود با لب چو آب حیات که گر چو خضر رود در پیمبری رسدش

داستان پادشاهی اسکندر در برابر لب‌های او که آب حیات است ناچیز است، حتی اگر بخواهد مانند خضر در مقام پیامبری و جاودانگی سیر کند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه اسکندر که در جستجوی آب حیات بود و خضر که به آن دست یافت.

فرید چون ز لب لعل او سخن گوید نثار در و گهر در سخن وری رسدش

وقتی فرید از لب‌های سرخ معشوق سخن می‌گوید، شایسته است که در ازای آن، کلماتش مانند نثار مروارید بدرخشد.

نکته ادبی: «سخن‌وری» در اینجا به معنای شاعری است؛ «فرید» تخلص شاعر است که در بیت به خود اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) گرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش

شاعر چنان در عشق غرق است که سوختن توسط معشوق را برای او امری ساده و عادی می‌پندارد.

تضاد (طباق) سفید کاری (صبح) / سیه گری (شب)

تقابل روشنی چهره و تیرگی گیسوان برای تصویرسازی زیبایی معشوق.

تلمیح (اشاره اساطیری) چشمه حیوان، سکندری، خضر، جوزا

استفاده از اسطوره‌ها و صور فلکی برای اثبات برتری و شکوهِ جایگاه معشوق.

استعاره لب چو آب حیات

لب معشوق به عنوان سرچشمه زندگی جاودانه توصیف شده است.