دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۲۳

عطار
دستم نرسد به زلف چون شستش در پای از آن فتادم از دستش
گر مرغ هوای او شوم شاید صد دام معنبر است در شستش
از لب ندهد میی و می داند مخموری من ز نرگس مستش
بیچاره دلم که چشم مست او صد توبه به یک کرشمه بشکستش
بشکفت گل رخش به زیبایی غنچه ز میان جان کمر بستش
از بس که بریخت مشک از زلفش چون خاک به زیر پای شد پستش
چون بود بتی چنان که در عالم بپرستندش که جای آن هستش
یک یک سر موی من همی گوید رویش بنگر که گفت مپرستش
نی نی که نقاب بر نمی دارد تا سجده نمی کنند پیوستش
عطار دلی که داشت در عشقش برخاست اومید و نیست بنشستش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری است از تسلیمِ کامل عاشق در برابر زیبایی خیره‌کننده و فریبنده معشوق؛ فضایی که در آن عقل، پرهیزکاری و توبه‌های عاشقانه در برابر جذبه نگاه و جمالِ یار رنگ می‌بازند و عاشق را چاره‌ای جز تسلیم و پرستش نمی‌ماند.

شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های لطیف، تضاد میان توبه و وسوسه را به نمایش می‌گذارد و معشوق را بتی می‌داند که در عالم زیبایی، همتا ندارد و رهایی از بند عشق او نه تنها محال، بلکه حتی به تعبیر شاعر، ناشایست می‌نماید.

معنای روان

دستم نرسد به زلف چون شستش در پای از آن فتادم از دستش

دستم به زلفِ همچون قلابِ او نمی‌رسد؛ از همین رو، به دلیل ناتوانی در رسیدن به آن گیسوان، در پای او از هستی ساقط شده‌ام.

نکته ادبی: شست در اینجا به معنای قلاب ماهیگیری یا ابزاری برای شکار است که استعاره از زلف پیچ‌دار معشوق برای به دام انداختن عاشق است.

گر مرغ هوای او شوم شاید صد دام معنبر است در شستش

اگر بخواهم مانند پرنده‌ای به هوای او پرواز کنم، شاید گرفتار شوم؛ چرا که در میان گیسوان او صدها دام معطر و فریبنده آماده شکار من است.

نکته ادبی: مرغ هوای کسی شدن کنایه از دلباختن و به دنبال معشوق رفتن است؛ معنبر به معنای خوشبو و مشک‌آگین است.

از لب ندهد میی و می داند مخموری من ز نرگس مستش

او از لبش شرابِ بوسه به من نمی‌بخشد، اما خوب می‌داند که مستی و بی‌خودی من، از خمارِ نگاهِ همچون نرگسِ اوست.

نکته ادبی: نرگس استعاره‌ای کلاسیک برای چشمانِ خمار، گیرا و نیمه‌بسته است که در اینجا به ویژگی مخموری عاشق اشاره دارد.

بیچاره دلم که چشم مست او صد توبه به یک کرشمه بشکستش

بیچاره دلم که آن چشم‌های مست و افسونگر، با یک نگاه و عشوه، تمامِ توبه‌ها و پیمان‌های پرهیزکاری مرا در هم شکست.

نکته ادبی: کرشمه به معنای ناز و غمزه چشم و ابرو است که عاملِ شکستن پیمان‌های زاهدانه عاشق معرفی شده است.

بشکفت گل رخش به زیبایی غنچه ز میان جان کمر بستش

چهره‌اش همچون گلی در اوج زیبایی شکفت و قلبِ من (به کنایه از غنچه) در میان جان، کمرِ خدمت و بندگیِ او را محکم بست.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای خدمت و پرستش است؛ تقابل گل و غنچه، تصویرسازی باغِ جمالِ معشوق را کامل کرده است.

از بس که بریخت مشک از زلفش چون خاک به زیر پای شد پستش

آن‌قدر مشک و عطر از زلف او بر زمین ریخت که من مانند خاک در زیر پای او خوار و کوچک شدم.

نکته ادبی: مشک در ادبیات کلاسیک نمادِ سیاهی و خوشبویی زلف است؛ پست شدن در اینجا به معنای افتادگیِ عاشق در پای معشوق است.

چون بود بتی چنان که در عالم بپرستندش که جای آن هستش

از آنجا که او در زیبایی چنان بتی است که همگان در عالم او را می‌پرستند، پس شایسته پرستش است و این کار جایز است.

نکته ادبی: بت در ادبیات عرفانی و غنایی، استعاره‌ای برای معشوق زیباست که عاشق را در برابر خود به سجده و کرنش وامی‌دارد.

یک یک سر موی من همی گوید رویش بنگر که گفت مپرستش

تک‌تکِ موهای تنم به زبان حال می‌گویند: به چهره‌اش نگاه کن؛ آن کسی که می‌گفت او را نپرست، اشتباه کرده است.

نکته ادبی: نفیِ نهیِ نپرستیدن، تاکیدِ شاعر بر ضرورتِ ستایشِ جمالِ معشوق است؛ نوعی رندی در برابر زهدِ خشک.

نی نی که نقاب بر نمی دارد تا سجده نمی کنند پیوستش

نه، نه! او هرگز نقاب از چهره برنمی‌دارد، مگر زمانی که عاشقان پیوسته و مداوم در برابرش سجده کنند.

نکته ادبی: پیوستن در اینجا به معنای مداومت و استمرار در کار است؛ نقاب استعاره از حجابِ میانِ عاشق و معشوق است.

عطار دلی که داشت در عشقش برخاست اومید و نیست بنشستش

ای عطار، آن دلی که در راهِ عشقِ او قدم گذاشت، دیگر امیدِ آرامش و نشستن در خود ندارد و تنها در تب و تابِ طلب است.

نکته ادبی: بنشستن کنایه از آسودن و قرار گرفتن است که برای عاشقِ حقیقی در مسیر عشقِ معشوق، غیرممکن انگاشته شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف چون شست، نرگس مست، بت

تشبیه زلف به قلاب برای شکار، چشم به گل نرگس برای خمار بودن، و معشوق به بت برای پرستش.

تشخیص یک یک سر موی من همی گوید

شخصیت‌بخشی به موهای بدن که توانایی سخن گفتن و توصیه کردن به عاشق را یافته‌اند.

تضاد و پارادوکس صد توبه به یک کرشمه بشکستش

تقابلِ امرِ عقلانی (توبه) با امرِ عاطفی (کرشمه) که منجر به پیروزیِ عشق بر عقل می‌شود.