دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۲۱

عطار
در عشق تو من توام تو من باش یک پیرهن است گو دو تن باش
چون یک تن را هزار جان هست گو یک جان را هزار تن باش
نی نی که نه یک تن و نه یک جانست هیچند همه تو خویشتن باش
چون جمله یکی است در حقیقت گو یک تن را دو پیرهن باش
جانا همه آن تو شدم من من آن توام تو آن من باش
ای دل به میان این سخن در مانندهٔ مرده در کفن باش
چون سوسن ده زبان درین سر می دار زبان و بی سخن باش
یک رمز مگوی لیک چون گل می خند خوش و همه دهن باش
گر گویندت که کافری چیست گو عاشق زلف پر شکن باش
ور پرسندت که چیست ایمان گو روی ببین و نعره زن باش
گر روی بدین حدیث داری چون ابراهیم بت شکن باش
ور گویندت ببایدت سوخت تو خود ز برای سوختن باش
ور کشتن تو دهند فتوی در کشتن خود به تاختن باش
مانند حسین بر سر دار در کشتن و سوختن حسن باش
انگشت زن فنای خود شو وانگشت نمای مرد و زن باش
گه ماده و گاه نر چه باشی گر مرغی ویی نه چون زغن باش
انجام ره تو گفت عطار رسوای هزار انجمن باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه به فنایِ در معشوق و عبور از مرزهای خودیت. شاعر بر این باور است که حقیقت، وحدتی یگانه است که در آن دوگانگیِ «من» و «تو»، «مؤمن» و «کافر» یا «حیات» و «ممات» رنگ می‌بازد. سالک در این مسیر باید با فروتنی، هویتی مستقل برای خود قائل نباشد و همچون مرده‌ای در دست غسال، تسلیم محضِ اراده‌ی معشوق گردد تا به حقیقتِ نهایی دست یابد.

در این کلام، عطار با بهره‌گیری از نمادهای آیینی و تاریخی (مانند ابراهیم و حسین)، مخاطب را به ایستادگی بر سرِ عهدِ عشق، حتی به قیمتِ جان‌باختن و رسوایی در میان خلق، فرامی‌خواند. دعوت اصلی به سکوتِ درونی، پرهیز از قضاوت‌های ظاهری و رسیدن به حالتی از شور و وجد است که تنها در فنایِ کامل معنا می‌یابد.

معنای روان

در عشق تو من توام تو من باش یک پیرهن است گو دو تن باش

در عشق تو، من همان تو هستم، پس بیا تا یکی شویم؛ انگار که ما دو نفر، در یک لباس جای گرفته‌ایم.

نکته ادبی: ترکیب «من توام» اشاره به اتحادِ عارفانه عاشق و معشوق دارد که در آن مرزهای وجودی فرو می‌ریزد.

چون یک تن را هزار جان هست گو یک جان را هزار تن باش

از آنجا که یک تن می‌تواند هزاران جان داشته باشد (در عالم عرفان)، پس به این یک جان بگو که هزاران تن باشد.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و کثرتِ متجلی در وحدت دارد که در آن یک جوهر می‌تواند در مظاهر مختلف ظاهر شود.

نی نی که نه یک تن و نه یک جانست هیچند همه تو خویشتن باش

نه، نه؛ اصلاً سخن از یک تن و یک جان نیست؛ در حقیقت، تمام این‌ها هیچ هستند و تنها تو (معشوق/حق) وجود داری، پس همان باش.

نکته ادبی: تکرارِ نفی «نی نی» برای تأکید بر نفیِ وجودِ اعتباریِ ماسوی‌الله است.

چون جمله یکی است در حقیقت گو یک تن را دو پیرهن باش

چون در حقیقت و عالم معنا، همه چیز یکی است، پس بگو که یک هستی واحد، دو نمود و جلوه (دو پیرهن) داشته باشد.

نکته ادبی: استعاره پیرهن برای کالبد و جسم به کار رفته است که پوششی است بر حقیقتِ واحد.

جانا همه آن تو شدم من من آن توام تو آن من باش

ای محبوب من، من تماماً متعلق به تو شده‌ام؛ من ملکِ تو هستم، پس تو نیز متعلق به من باش (در این اتحادِ دوطرفه).

نکته ادبی: «آنی» در اینجا به معنای «متعلق به آن» و «از آنِ تو بودن» است.

ای دل به میان این سخن در مانندهٔ مرده در کفن باش

ای دل، در میان این سخنِ عرفانی، همانند مرده‌ای که در کفن است، بی‌اراده و تسلیم باش.

نکته ادبی: استعاره «مانند مرده در کفن» کنایه از «مرگ ارادی» یا همان «موتوا قبل ان تموتوا» است.

چون سوسن ده زبان درین سر می دار زبان و بی سخن باش

مانند گل سوسن که با وجودِ ده زبان (گلبرگ)، ساکت است؛ تو نیز در این راه، زبان در کام بکش و سکوت اختیار کن.

نکته ادبی: اشاره به یک باور قدیمی است که سوسن ده گلبرگ دارد و آن را به ده زبان تشبیه می‌کردند که با وجود داشتن زبان، خاموش است.

یک رمز مگوی لیک چون گل می خند خوش و همه دهن باش

هیچ رازِ پنهانی را به زبان نیاور، اما همچون گل که با باز کردنِ دهانش (شکوفایی)، لبخند می‌زند، تو نیز همیشه شاد و خندان باش.

نکته ادبی: تضادِ «ساکت بودن» و «خندیدن»؛ گل با دهانش نمی‌گوید بلکه با شکوفایی‌اش اظهارِ شادی می‌کند.

گر گویندت که کافری چیست گو عاشق زلف پر شکن باش

اگر از تو پرسیدند کافر یعنی چه؟ بگو کافر کسی است که عاشقِ زلفِ پر پیچ‌ و تاب و پیچیده‌ی یار باشد (و از دینِ رسمی جدا افتاده باشد).

نکته ادبی: در اصطلاحِ عرفانی، کفر به معنایِ پشت کردن به تعلقاتِ دنیوی و حتی دینِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتِ عشق است.

ور پرسندت که چیست ایمان گو روی ببین و نعره زن باش

و اگر پرسیدند ایمان چیست؟ بگو ایمان یعنی دیدنِ رویِ یار و فریاد زدن از سرِ شوق و وجد.

نکته ادبی: تقابلِ کفر و ایمان در نگاهِ عاشقانه؛ ایمان در اینجا به معنایِ تجربه مستقیمِ شهودی است.

گر روی بدین حدیث داری چون ابراهیم بت شکن باش

اگر در این راه قدم گذاشته‌ای، باید همچون ابراهیم (پیامبر) که بت‌ها را شکست، تو نیز بت‌هایِ درونت را بشکنی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان ابراهیم و بت‌شکنی او که نمادِ مبارزه با هوایِ نفس است.

ور گویندت ببایدت سوخت تو خود ز برای سوختن باش

و اگر به تو گفتند که باید در آتشِ این عشق بسوزی، خودت داوطلبانه برای سوختن و فنا شدن اقدام کن.

نکته ادبی: آتش در عرفان نمادِ تجلیِ عشق است که ناپاکی‌ها (منیت) را می‌سوزاند.

ور کشتن تو دهند فتوی در کشتن خود به تاختن باش

اگر فتوا دادند که خونت حلال است و باید کشته شوی، در راهِ رسیدن به مرگ (فنا)، پیش‌قدم باش.

نکته ادبی: «فتوا» در اینجا اشاره به قضاوت‌هایِ اهلِ ظاهر علیه سالکانِ طریقِ عشق است.

مانند حسین بر سر دار در کشتن و سوختن حسن باش

مانند حسین (ع) که بر سرِ دار رفت، تو نیز در کشته شدن و سوختن، نهایتِ زیبایی و نیکویی را بجوی.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه شهادت حسین (ع) به عنوان الگویِ ایثار و عشقِ مطلق.

انگشت زن فنای خود شو وانگشت نمای مرد و زن باش

کاری کن که همه انگشتِ حیرت به سویِ تو بگیرند که چگونه از خود فانی شدی و شهره‌یِ عالم و آدم گشتی.

نکته ادبی: «انگشت‌نما» به معنایِ مشهور شدن به امرِ غریب است؛ اینجا یعنی در فنا به شهرت برس.

گه ماده و گاه نر چه باشی گر مرغی ویی نه چون زغن باش

چرا خود را درگیرِ صفاتِ ظاهری (ماده و نر) می‌کنی؟ اگر پرنده‌ای هستی، مانند پرندگانِ بلندپرواز و شریف باش، نه مانند کلاغ (زغن).

نکته ادبی: زغن پرنده‌ای است که در ادبیاتِ کهن اغلب نمادِ پستی و فرومایگی است.

انجام ره تو گفت عطار رسوای هزار انجمن باش

عطار انتهایِ این راه را برایت بیان کرد: این است که در میانِ همه انجمن‌ها و مردم، رسوا و شهره‌یِ عشق باشی.

نکته ادبی: در عرفان، «رسوایی» به معنایِ رها کردنِ آبرویِ ظاهری نزدِ مردم برایِ حفظِ آبرویِ درونی نزدِ حق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح (اشاره تاریخی/مذهبی) ابراهیم بت شکن، حسین بر سر دار

ارجاع به شخصیت‌های اسطوره‌ای و تاریخی برای تبیینِ جایگاهِ فداکاری و مبارزه با هوای نفس و ایستادگی بر سرِ عشق.

استعاره و نماد سوسن، ده زبان، گل، کفن

سوسن نمادِ خاموشیِ همراه با زیبایی است و کفن نمادِ مرگِ اختیاری یا همان فنایِ نفس است.

تناقض (پارادوکس) مرده در کفن بودن، سخن گفتن با بی‌زبانی

شاعر از ترکیبِ مفاهیم متضاد برای بیانِ حالاتِ معنوی که با منطقِ عادی قابل درک نیست، استفاده کرده است.

ایهام و کنایه کفر، ایمان، زغن

واژگانی که در نگاهِ عارفانه معانیِ متفاوتی از عرفِ عام دارند (کفرِ عاشقانه در برابرِ ایمانِ ظاهری).