دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۰۷

عطار
هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز
چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز
مرده دل گر ازو نشان طلبد گو ز سر گیر زندگانی باز
چون جمالی است بی نشان جاوید نتوان یافت جز نهانی باز
ارنی گر بسی خطاب کنی بانگ آید به لن ترانی باز
من گرفتم که این همه پرده شود از مرکز معانی باز
چون تو بیگانه وار زیسته ای چون ببینی کجاش دانی باز
پس رونده که کرد دعوی آنک رسته ام از جهان فانی باز
خود چو در ره فتوح دید بسی ماند از اندک از معانی باز
گرچه کردند از یقین دعوی همه گشتند بر گمانی باز
هر که را این جهان ز راه ببرد نبود راه آن جهانی باز
تو اگر عاشقی به هر دو جهان ننگری جز به سرگرانی باز
جان مده در طریق عشق چنان که ستانی اگر توانی باز
خود ز جان دوستی تو هرگز جان ندهی ور دهی ستانی باز
گر چو پروانه عاشقی که به صدق پیش آید به جان فشانی باز
چه بود ای دل فرو رفته خبری گر به من رسانی باز
تا کجایی چه می کنی چونی این گره کن به مهربانی باز
گر ز عطار بشنوی تو سخن راه یابد به خوش بیانی باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به یکی از بنیادی‌ترین دغدغه‌های عرفانی، یعنی غیرقابل توصیف بودن ذات خداوند و ناتوانی عقل و زبان بشری در احاطه بر آن می‌پردازد. شاعر تأکید دارد که خداوند فراتر از هرگونه نشانه، وصف و کلامی است و هر تلاشی برای تعریف کردن او، در نهایت به بن‌بستِ نادانی و خودشیفتگیِ سالک می‌انجامد.

در بخش دوم، شاعر با لحنی هشداردهنده از مدعیانِ دروغینِ عرفان سخن می‌گوید. کسانی که با تکیه بر ادعاهای پوشالی و ظاهربینی، خود را رسته از بندِ جهان می‌دانند، در حالی که هنوز گرفتارِ خودخواهی‌های خویشند. در مقابل، راهِ نجات را در صدقِ درونی و فداکاریِ بی‌چشم‌داشت، همچون پروانه در آتش، ترسیم می‌کند که بدون هیچ‌گونه معامله با معشوق، جان بر سرِ پیمان می‌نهد.

معنای روان

هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز

هر کس بخواهد برای خداوند که وصف‌ناپذیر است، نشانه‌ای بیاورد یا او را تعریف کند، برای همیشه از درک حقیقتِ او محروم و در پسِ پرده‌های پندارِ خویش باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: محجوب: در اصطلاح عرفانی کسی است که به دلیلِ غفلت یا گمان‌های باطل، از مشاهده‌ی حقیقتِ هستی محروم مانده است.

چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز

وقتی کسی بخواهد از ذاتِ بی‌نشانِ خداوند به تو نشانه‌ای بدهد، یا خودِ تو بخواهی چنین کنی، هر دو در اشتباه هستید؛ چرا که ذاتِ حق از دایره‌ی توصیف خارج است.

نکته ادبی: بی‌نشان: صفتِ ذاتِ احدیت که از دسترسِ ادراکاتِ بشری و نشانه‌های حسی به‌دور است.

مرده دل گر ازو نشان طلبد گو ز سر گیر زندگانی باز

اگر انسانی که دلش از معنویت مرده است از خداوند نشانه‌ای بخواهد، به او بگو که باید زندگی را از ابتدا آغاز کند (یعنی دوباره متولد شود و نگاهش را به هستی تغییر دهد).

نکته ادبی: مرده‌دل: کنایه از کسی که فاقدِ حیاتِ معنوی است و به کثرت و ظواهر دلبسته است.

چون جمالی است بی نشان جاوید نتوان یافت جز نهانی باز

از آنجا که زیباییِ خداوند، ابدی و بدون نشانه است، هرگز نمی‌توان آن را در ظواهر یافت، بلکه تنها در پنهان‌ترین لایه‌های وجودی و با شهودِ قلبی قابلِ دریافت است.

نکته ادبی: نهانی: به معنای باطن و درون است که جایگاه اصلیِ تجلیِ حق است.

ارنی گر بسی خطاب کنی بانگ آید به لن ترانی باز

اگر صدها بار نیز همچون حضرت موسی (ع) از خداوند تقاضای «ارنی» (مرا نشان بده) کنی، پاسخِ «لن ترانی» (هرگز مرا نخواهی دید) را دریافت خواهی کرد؛ چرا که ذات او برتر از دیدنِ حسی است.

نکته ادبی: این بیت تلمیحی است به آیه‌ی ۱۴۳ سوره اعراف که داستان تقاضای دیدنِ خدا توسط موسی (ع) را روایت می‌کند.

من گرفتم که این همه پرده شود از مرکز معانی باز

فرض کن که تمامِ موانع و حجاب‌هایِ موجود برداشته شود و تمامِ رازها و حقایق آشکار گردد، باز هم حقیقتِ اصلیِ ذاتِ او فراتر از این‌هاست.

نکته ادبی: مرکزِ معانی: مرکز و کانونِ اصلیِ فهم و آگاهی است که شاعر اشاره دارد حتی در صورتِ شهودِ آن هم، همچنان ابعادِ ناشناخته‌ای باقی می‌ماند.

چون تو بیگانه وار زیسته ای چون ببینی کجاش دانی باز

چون تو تمام عمرت را بیگانه با حق و در غفلت زندگی کرده‌ای، اگر ناگهان هم حقیقت را ببینی، چگونه می‌توانی آن را بازشناسی کنی و به آن پی ببری؟

نکته ادبی: بیگانه وار زیستن: اشاره به ناآگاهی از اصالتِ خویش و دور ماندن از اصلِ هستی.

پس رونده که کرد دعوی آنک رسته ام از جهان فانی باز

پس ای آن سالکی که ادعا می‌کنی از تعلقاتِ این جهانِ زودگذر و فانی رهایی یافته‌ای و به حقیقت رسیده‌ای...

نکته ادبی: رسته: به معنیِ آزاد شده و رها شده است.

خود چو در ره فتوح دید بسی ماند از اندک از معانی باز

از آنجا که در مسیرِ عرفان و گشایش‌های روحی، اندک دستاوردی داشتی، مغرور شدی و در همان مراتبِ ابتداییِ معانی متوقف ماندی و دیگر پیش نرفتی.

نکته ادبی: فتوح: در اصطلاح عرفانی به معنای گشایش‌های روحی و فیض‌های الهی است که به قلبِ سالک وارد می‌شود.

گرچه کردند از یقین دعوی همه گشتند بر گمانی باز

هرچند این افراد با اطمینان از رسیدن به حقیقت دم می‌زدند، اما در نهایت همه‌ی آن‌ها دوباره به شک و تردید و گمان بازگشتند (به یقینِ حقیقی نرسیدند).

نکته ادبی: تضادِ میان یقین و گمان برای نشان دادنِ تزلزلِ ادعاهای آنان به کار رفته است.

هر که را این جهان ز راه ببرد نبود راه آن جهانی باز

کسی که دلبستگی به این جهانِ مادی او را از مسیرِ درست منحرف کرده است، هرگز راهی به سوی جهانِ ابدی و معنا نخواهد یافت.

نکته ادبی: جهانِ دیگر: اشاره به عالمِ ملکوت و معنا دارد.

تو اگر عاشقی به هر دو جهان ننگری جز به سرگرانی باز

اگر تو حقیقتاً عاشق هستی، باید هر دو جهان (دنیا و آخرت) را خوار بشماری و تنها به معشوق نظر داشته باشی و نه به پاداش‌ها یا دنیا.

نکته ادبی: سرگرانی: به معنای بی‌اعتنایی، غرور و یا ناخوشایندی است که در اینجا به معنای بی‌اعتناییِ عاشق به ماسوی‌الله است.

جان مده در طریق عشق چنان که ستانی اگر توانی باز

در راهِ عشق، جانِ خود را چنان ایثار کن که امیدِ بازپس‌گیری‌اش را نداشته باشی؛ عشق، معامله‌ای نیست که در آن جان بدهی تا به جای آن چیزی (حتی پاداش اخروی) طلب کنی.

نکته ادبی: نکوهشِ خودخواهی در عشق؛ عاشقِ حقیقی جان‌نثار است، نه تاجِر.

خود ز جان دوستی تو هرگز جان ندهی ور دهی ستانی باز

چون تو خودت را بیش از حد دوست داری، هرگز نمی‌توانی از جانت بگذری؛ و اگر هم روزی ادعای جان‌دادن کردی، در باطن می‌خواهی آن را دوباره پس بگیری.

نکته ادبی: تکرار واژه «جان» برای تأکید بر دلبستگیِ شدیدِ انسان به هستیِ دنیوی‌اش به کار رفته است.

گر چو پروانه عاشقی که به صدق پیش آید به جان فشانی باز

مگر اینکه مانند پروانه باشی که با صداقت و بدون هراس، برای سوختن در شعله‌ی عشق و فدا کردنِ جانش پیش می‌آید.

نکته ادبی: پروانه: نمادِ عاشقِ صادقی است که از نابودی نمی‌هراسد و خود را در آتشِ معشوق فدا می‌کند.

چه بود ای دل فرو رفته خبری گر به من رسانی باز

ای دل که در گردابِ غفلت و دنیا فرو رفته‌ای، چه تفاوتی می‌کرد اگر می‌توانستی خبری از حقیقت و عالمِ معنا برایم بیاوری؟

نکته ادبی: خطابِ شاعر به دلِ خویش (تخلص و گفتگوی درونی).

تا کجایی چه می کنی چونی این گره کن به مهربانی باز

تا چه اندازه دوری؟ چه می‌کنی؟ احوالت چیست؟ بیا و این گره‌ی کورِ دوری را با مهربانی و لطف باز کن.

نکته ادبی: گره: استعاره از حجاب‌ها و فاصله‌های میان عاشق و معشوق.

گر ز عطار بشنوی تو سخن راه یابد به خوش بیانی باز

اگر به سخنانِ عطار گوش فرادهی و آن را در جان بپذیری، تو نیز راهِ رسیدن به سخنوریِ زیبا و بیانِ حقیقت را خواهی یافت.

نکته ادبی: عطار: تخلصِ شاعر که در پایانِ کلام برای تأکید بر پیروی از پیرِ طریقت آمده است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ارنی گر بسی خطاب کنی / بانگ آید به لن ترانی باز

اشاره به داستان قرآنیِ درخواستِ دیدارِ خداوند توسط موسی (ع) در کوه طور.

نمادپردازی پروانه

نمادِ عاشقِ فداکاری که با آگاهی به استقبالِ نابودی (فنا) می‌رود.

پارادوکس (متناقض‌نما) بی‌نشان

توصیفِ خداوند که خودِ وصف کردنش، نقیضِ حقیقتِ اوست.

استعاره پرده

تمثیلی برای تمامِ دلبستگی‌ها، پندارها و حجاب‌هایی که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شوند.