دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۴۰۵

عطار
عشق تو مرا ستد ز من باز وافگند مرا ز جان و تن باز
تا خاص خودم گرفت کلی می نگذارد مرا به من باز
بگرفت مرا چنان که مویی نتوان آمد به خویشتن باز
آن جامه که از تو جان ما یافت می نتوان کرد از شکن باز
روزی ز شکن کنند بازش کز چهرهٔ ما شود کفن باز
کی در تو رسد کسی که جاوید در راه تو ماند مرد و زن باز
چون در تو نمی توان رسیدن نومید نمی توان شدن باز
درد تو رسیدهٔ تمام است من بی تو دریده پیرهن باز
چون لاف وصال تو می زنم من چون پرده کنم ازین سخن باز
چون می دانم که روز آخر حسرت ماند ز من به تن باز
از قرب تو کان وطنگهم بود دل مانده ز نفس راهزن باز
عطار از آن وطن فتاده است او را برسان بدان وطن باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات، بیانی عمیق و روحانی از تجربه عرفانی 'فنای فی‌الله' و از خود بیگانگیِ عاشق در برابر معشوق ازلی است. شاعر در این فضای شورانگیز، تصویری از تسلط تام و تمام حق بر هستی سالک ترسیم می‌کند که در آن، عاشق دیگر مالک وجود خویش نیست و پیوند با معشوق چنان استوار گشته که بازگشت به خویشتنِ خویش برای او ناممکن شده است.

درونمایه اصلی شعر، سرگشتگیِ آمیخته با حیرت میانِ وصال و فراق است. شاعر از سویی به دردمندیِ خود در دوری از 'وطن' اصلی (عالم قدس) اشاره دارد و از سوی دیگر، این دوری را نتیجه‌ی راهزنیِ نفس اماره می‌داند. در نهایت، شعر با درخواستی عاجزانه برای بازگشت به مبدأ هستی پایان می‌یابد که تنها با رهایی از قید تن و تعلقات دنیوی امکان‌پذیر است.

معنای روان

عشق تو مرا ستد ز من باز وافگند مرا ز جان و تن باز

عشق تو مرا از من جدا کرد و وجودم را از بندِ جسم و جانِ مادی رهایی بخشید.

نکته ادبی: واژه 'باز' در اینجا به معنایِ پس گرفتن یا از دست دادنِ متقابل است و در ترکیب با 'ستد' (ستاند) بر جدا شدنِ کاملِ هستیِ عاشق از خود تأکید دارد.

تا خاص خودم گرفت کلی می نگذارد مرا به من باز

از آن لحظه که معشوق مرا به تمامی از آنِ خود کرد، دیگر به من اجازه نمی‌دهد که به خودِ پیشینم بازگردم.

نکته ادبی: عبارت 'خاصِ خودم' به معنای تملکِ ویژه و خالص است که نشان‌دهنده محو شدنِ هویتِ فردی در حضورِ محبوب است.

بگرفت مرا چنان که مویی نتوان آمد به خویشتن باز

مرا چنان محکم و دقیق در بندِ خویش کشیده است که گویی از مویی باریک‌تر است و دیگر هیچ راهی برای بازگشت به نفسِ خود ندارم.

نکته ادبی: تشبیه به 'مویی' کنایه از شدتِ دقت و ظرافتِ گرفتاریِ عاشق است که راه فرار را بر او می‌بندد.

آن جامه که از تو جان ما یافت می نتوان کرد از شکن باز

آن وجود و حالتی که جانِ ما از تو دریافت کرده است، چنان پیچیده و درهم‌تنیده است که نمی‌توان گره از آن باز کرد و به حالت پیشین برگشت.

نکته ادبی: جامه استعاره از هستی و حالِ درونی است که پس از عشق، بازگشت‌ناپذیر شده است.

روزی ز شکن کنند بازش کز چهرهٔ ما شود کفن باز

تنها روزی این بندِ هستی گشوده می‌شود که نقابِ مرگ (کفن) بر چهره‌ی ما کشیده شود.

نکته ادبی: ایهام در 'باز' که هم به معنای گشودن است و هم به معنای بازگشت؛ که اینجا به معنیِ رهایی از کالبد مادی در هنگام مرگ است.

کی در تو رسد کسی که جاوید در راه تو ماند مرد و زن باز

چگونه کسی می‌تواند به تو برسد، در حالی که تمامِ مردمان پیوسته و همیشگی در راهِ رسیدن به تو مانده‌اند و به مقصد نرسیده‌اند؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری (کی در تو رسد) بر این نکته تأکید دارد که رسیدنِ کامل به ذاتِ مطلق برای انسانِ فانی ناممکن است.

چون در تو نمی توان رسیدن نومید نمی توان شدن باز

از آنجا که رسیدنِ کامل به تو ممکن نیست، اما نباید از جست‌وجو و طلبِ تو نیز ناامید شد و دست از راه کشید.

نکته ادبی: تناقضِ زیبایی در عدمِ امکانِ وصال و همزمان لزومِ عدمِ نومیدی که پارادوکسِ اصلیِ مسیرِ عرفانی است.

درد تو رسیدهٔ تمام است من بی تو دریده پیرهن باز

دردِ دوری تو به نهایت رسیده است و من در نبودِ تو، از شدتِ اندوه گریبان چاک می‌دهم.

نکته ادبی: دریده پیرهن کنایه از بی‌تابی، شیدایی و اندوهِ شدیدِ عاشق است.

چون لاف وصال تو می زنم من چون پرده کنم ازین سخن باز

چون ادعایِ وصالِ تو را دارم، چگونه می‌توانم پرده از این راز بردارم و حقایقِ آن را بیان کنم؟

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعایِ گزاف و بزرگ است که در اینجا با تواضعِ عارفانه در برابرِ عظمتِ معشوق همراه شده است.

چون می دانم که روز آخر حسرت ماند ز من به تن باز

چون می‌دانم که در لحظه‌ی مرگ، تنها حسرتِ نرسیدنِ کامل به تو بر جانِ من باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: روزِ آخر استعاره از هنگامِ مرگ و مواجهه با حقیقت است.

از قرب تو کان وطنگهم بود دل مانده ز نفس راهزن باز

دلم از آن مرتبه‌ی قربِ تو که وطنِ اصلیِ من بود، به خاطرِ فریب‌کاری‌های نفس، دور مانده و بازداشته شده است.

نکته ادبی: نفس راهزن: استعاره از نفسِ اماره که مانعِ بازگشتِ جان به جایگاهِ اصلیِ خود (عالمِ ملکوت) می‌شود.

عطار از آن وطن فتاده است او را برسان بدان وطن باز

عطار از آن وطنِ اصلی دور افتاده است، پس تو او را دوباره به آن جایگاهِ والا بازگردان.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر در بیتِ آخر که نشان‌دهنده‌ی تضرعِ شخصیِ او برایِ رهایی از غربتِ دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جامه

اشاره به هستی و وجودِ دنیویِ عاشق که مانند لباسی بر جان پوشانده شده و تنها با مرگ از تن جدا می‌شود.

پارادوکس (متناقض‌نما) چون در تو نمی توان رسیدن / نومید نمی توان شدن باز

بیانِ این حقیقت که اگرچه رسیدن به ذاتِ الهی برای فانی ممکن نیست، اما عاشق نباید ناامید شود.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) نفس راهزن

نفسِ انسان به راهزنی تشبیه شده که راهِ بازگشت به وطنِ اصلی را بر دل می‌بندد.

کنایه دریده پیرهن

نشانه و نمادِ بی‌تابی، غمِ جانکاه و شیداییِ عاشق در فراقِ معشوق.