دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۹۹

عطار
جان به لب آوردم ای جان درنگر می شوم با خاک یکسان درنگر
چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر
دور از روی تو کار خویش را می نبینم روی درمان درنگر
می فروشم آبروی خویشتن بر درت چون خاک ارزان درنگر
گر نگه کردن به من ننگ آیدت سوی من از دیده پنهان درنگر
تا فتادم از تو یوسف روی دور مانده ام در چاه و زندان درنگر
بی سر زلف تو چون دیوانه ای سر نهادم در بیابان درنگر
چون به جز تو ننگرم من در دو کون تو به من نیز آخر ای جان درنگر
عشق در وصل تو عطار را کرد غرق بحر هجران درنگر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی از اشتیاق شدید، استیصال و بی‌قراری عاشقِ عارف‌مسلکی است که از دوری محبوبِ ازلی (خداوند) جانش به لب رسیده و در گرداب سرگشتگی و هجران گرفتار شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات و استعارات عرفانی، از فقدانِ هویت و جهت در عالمِ بی‌حضورِ یار سخن می‌گوید و تمامِ هستیِ خود را در پیشگاهِ معشوق به هیچ انگاشته است.

مضمون اصلی، التماس و درخواستِ نگاهی از سوی محبوب است؛ نگاهی که می‌تواند درمانِ حیرت و دردِ عاشقی باشد. شاعر در این قطعه، مسیرِ کمالِ انسانی را در گروِ توجهِ معشوق و فنایِ خود در او می‌بیند و با بیانی سوزناک، هجران را مانندِ چاه و زندانی ترسیم می‌کند که تنها با عنایتِ محبوب به وصل بدل خواهد شد.

معنای روان

جان به لب آوردم ای جان درنگر می شوم با خاک یکسان درنگر

ای جانِ من، از دوری‌ات به لحظاتِ مرگ رسیده‌ام، به من نگاه کن؛ وجودم در حالِ نابودی و تبدیل شدن به خاک است، به من نظر کن.

نکته ادبی: جان به لب آمدن کنایه از رسیدن به آخرین مرحلهٔ جان‌سپاری و ناامیدی است.

چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر

تا کی باید در بلاتکلیفی میانِ دنیا و دین سرگردان باشم؟ این عاشقِ ناتوان و خسته و حیران را بنگر.

نکته ادبی: حیرت در عرفان حالتی است که سالک در برابرِ عظمتِ حق دچار سرگشتگیِ معرفتی می‌شود.

دور از روی تو کار خویش را می نبینم روی درمان درنگر

دور از چهرهٔ تو، راهِ چاره و درمانِ دردهایم را نمی‌بینم، به من نگاه کن.

نکته ادبی: رویِ درمان اضافهٔ اقترانی است؛ یعنی راهی که به درمان می‌رسد.

می فروشم آبروی خویشتن بر درت چون خاک ارزان درنگر

آبرویِ خود را مانندِ خاکی بی‌ارزش در آستانهٔ درِ خانه‌ات ارزان فروخته‌ام، به من نگاه کن.

نکته ادبی: ارزان فروختن کنایه از نهایتِ فروتنی و بی‌ارزش دانستنِ خویش در برابرِ محبوب است.

گر نگه کردن به من ننگ آیدت سوی من از دیده پنهان درنگر

اگر نگاه کردن به من برایت مایهٔ شرمساری است، پس از گوشه‌ای پنهان به من نگاه کن.

نکته ادبی: از دیدهٔ پنهان نوعی استعاره برای تلطیفِ درخواستِ وصل در شرایطِ سخت است.

تا فتادم از تو یوسف روی دور مانده ام در چاه و زندان درنگر

از وقتی که از چهرهٔ یوسف‌گونهٔ تو دور افتادم، در چاهِ هجران و زندانِ دنیا اسیر شده‌ام، به من نگاه کن.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یوسف و زندانی شدن او که نمادِ دوری از یار است.

بی سر زلف تو چون دیوانه ای سر نهادم در بیابان درنگر

بدونِ حضورِ زلفِ تو، مانندِ دیوانه‌ای شده‌ام که سر به بیابان گذاشته است، به من نگاه کن.

نکته ادبی: زلف استعاره از جلوه‌های جمالِ یار است که بی‌آن، سالک به بیابانِ جنون می‌افتد.

چون به جز تو ننگرم من در دو کون تو به من نیز آخر ای جان درنگر

از آنجا که در هر دو جهان تنها تو را می‌بینم و به تو نظر دارم، تو نیز ای جانِ من، به من نگاه کن.

نکته ادبی: دو کون به معنای دنیا و آخرت است و نشان‌دهندهٔ توحیدِ عملیِ عاشق.

عشق در وصل تو عطار را کرد غرق بحر هجران درنگر

عشقِ به وصالِ تو، عطار را در دریایِ هجران غرق کرده است، به او نگاه کن.

نکته ادبی: بحرِ هجران اضافهٔ تشبیهی است؛ دوری از محبوب به وسعتِ دریایی عمیق تصور شده است.

آرایه‌های ادبی

کنایه جان به لب آوردم

به معنای رسیدن به نهایتِ رنج و آستانهٔ مرگ.

تلمیح یوسف روی

اشاره به داستان حضرت یوسف و زیبایی و غربتِ او در چاه و زندان.

استعاره بحر هجران

تشبیه دوری از یار به دریایی بی‌پایان که عاشق را در خود غرق می‌کند.

تضاد دنیا و دین

نمادِ سرگشتگی میانِ تعلقاتِ مادی و معنوی.