دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۹۳

عطار
عشق آبم برد گو آبم ببر روز آرام و به شب خوابم ببر
چند دارم تشنهٔ لعل تو جان جان خوشی زان لعل سیرابم ببر
من کیم خاک توام بادی به دست آتشی در من زن و آبم ببر
نی خطا گفتم که در تاب و تبم می نیارم تاب تو تابم ببر
چند تابد دل ز تاب زلف تو تاب دل از زلف پرتابم ببر
هستم از عناب تو صفرا زده این همه صفرا ز عنابم ببر
غرقهٔ دریای عشقت گشته ام دست من گیر و ز غرقابم ببر
چون کمان شد پشت عطار از غمت زین میان چون تیر پرتابم ببر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ پرشور، فریادِ عاشقانه‌ای است که در آن، سالکِ طریقِ عشق، تمامیِ وجودِ خویش را در برابرِ معشوق، ناچیز و فانی می‌شمارد. شاعر با بهره‌گیری از فضایِ ملتهبِ سوز و گداز، از معشوق تقاضا می‌کند که با قدرتِ بی‌کرانِ خود، او را از بندِ خویشتنِ خویش و این کالبدِ خاکی برهاند و در دریایِ هستیِ خویش غرق سازد.

درونمایه‌ی اصلیِ این ابیات، تقابلِ میانِ آتشِ عشق و آبِ وصال است. شاعر با تکرارِ هوشمندانه‌ی واژگانِ «آب» و «تاب» در معانیِ گوناگون، گردابی از بی‌قراری می‌آفریند که در آن، عاشق از یک‌سو از هجران می‌سوزد و از سوی دیگر، در آرزویِ نابودیِ منیتِ خود به دستِ معشوق است تا بدین‌وسیله به سکون و آرامشِ ابدی دست یابد.

معنای روان

عشق آبم برد گو آبم ببر روز آرام و به شب خوابم ببر

عشق، ثبات و هستیِ مرا با خود برده است؛ حال که چنین است، بگذار این سیلابِ عشق، مرا به‌طورِ کامل با خود ببرد. بگذار این عشق، آرامشم را در روز و خوابم را در شب از من بگیرد تا چیزی از خودم باقی نماند.

نکته ادبی: واژه‌ی «آب» در اینجا علاوه بر معنایِ ظاهری، ایهامی به معنایِ زلالی و جریانِ سیلانِ عشق دارد که «می‌برد».

چند دارم تشنهٔ لعل تو جان جان خوشی زان لعل سیرابم ببر

تا چه زمانی باید جانم برایِ رسیدن به لعلِ لب‌های تو تشنه باشد؟ لطف کن و با شهدِ آن لعل، جانِ مرا سیراب گردان تا از این تشنگیِ جانکاه نجات یابم.

نکته ادبی: «لعل» در ادبیاتِ کلاسیک استعاره‌ای فاخر و پرکاربرد برای لب‌های سرخ و گوهرینِ معشوق است.

من کیم خاک توام بادی به دست آتشی در من زن و آبم ببر

من در برابرِ جایگاهِ رفیعِ تو چه کسی هستم؟ من تنها غباری در پیشگاهِ تو و بادی ناچیزم. آتشِ عشقت را در وجودم شعله‌ور کن و مرا در آبِ فنایِ خویش غرق کن و ببر.

نکته ادبی: تضادِ «آتش» و «آب» برای نشان دادنِ تناقضاتِ درونیِ عاشق در مسیرِ رسیدن به معشوق به کار رفته است.

نی خطا گفتم که در تاب و تبم می نیارم تاب تو تابم ببر

نه، اشتباه گفتم؛ چرا که من در تاب و تبِ دوریِ تو می‌سوزم و توانِ تحملِ فشار و گرمایِ عشقِ تو را ندارم. مرا از این حال و هوا رها کن و با خود ببر.

نکته ادبی: «تاب» در اینجا ایهامی میانِ «تحمل کردن» و «گرما و پیچ‌وتاب» دارد.

چند تابد دل ز تاب زلف تو تاب دل از زلف پرتابم ببر

تا کی دلِ من باید از تاب و پیچِ گیسوی تو بسوزد و به لرزه درآید؟ ای معشوق، این بی‌تابی را از دلِ من با همان گیسویِ پرکششِ خود دور کن.

نکته ادبی: «پرتاب» در اینجا به معنایِ پر پیچ و خم بودنِ زلف است که موجبِ آشفتگیِ دلِ عاشق می‌شود.

هستم از عناب تو صفرا زده این همه صفرا ز عنابم ببر

من به خاطرِ دوری از لب‌های عناب‌گونِ تو، دچارِ بیماری و التهاب (صفرا) شده‌ام. با همان لب‌های عناب‌گونه، این بیماری و التهاب را از وجودم پاک کن.

نکته ادبی: اشاره به نظریه‌ی «اخلاط اربعه» در طبِ قدیم دارد که غلبه‌ی صفرا عاملِ بیماری و بی‌قراری است.

غرقهٔ دریای عشقت گشته ام دست من گیر و ز غرقابم ببر

من در دریایِ خروشانِ عشقِ تو غرق شده‌ام؛ دستم را بگیر و از این گردابِ هولناکِ بلا نجاتم ده.

نکته ادبی: «غرقاب» استعاره از مهلکه و سختی‌هایِ جانکاهِ عشق است که عاشق در آن گرفتار شده است.

چون کمان شد پشت عطار از غمت زین میان چون تیر پرتابم ببر

از غمِ دوری تو، پشتم مانندِ کمان خمیده شده است؛ حال که این‌گونه‌ام، مرا چون تیری از میانِ این کمانِ دوری رها کن و به مقصدِ وصال برسان.

نکته ادبی: تشبیه «کمان» برایِ پشتِ خمیده و «تیر» برایِ خودِ عاشق، تمثیلی از ضعفِ جسمانیِ عاشق در اثرِ دوری است.

آرایه‌های ادبی

ایهام تاب و آب

استفاده از کلماتِ «تاب» و «آب» در معانیِ متفاوت (آبِ روان/مایع و حرارت/توانِ تحمل/پیچ‌خوردگی) که بر غنایِ موسیقایی و معنایی غزل افزوده است.

استعاره لعل و عناب

به‌کارگیریِ واژگانِ نمادین برایِ وصفِ زیباییِ لبِ معشوق که دلالت بر سرخی و ارزشمندیِ آن دارد.

تشبیه پشت چون کمان

مانند کردنِ پشتِ خمیده‌ی عاشق به کمان، برای به تصویر کشیدنِ شدتِ غم و فرسودگیِ جسم در اثرِ هجران.

مراعات نظیر (تناسب) عشق، آب، دریای عشق، غرقاب

گردآوریِ واژگانی که در حوزه‌ی معناییِ آب و غرق شدن هستند و فضایِ کلیِ شعر را یکپارچه کرده‌اند.