دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۹۱

عطار
در عشق تو گم شدم به یکبار سرگشته همی دوم فلک وار
گر نقطهٔ دل به جای بودی سرگشته نبودمی چو پرگار
دل رفت ز دست و جان برآن است کز پی برود زهی سر و کار
ای ساقی آفتاب پیکر بر جانم ریز جام خون خوار
خون جگرم به جام بفروش کز جانم جام را خریدار
جامی پر کن نه بیش و نه کم زیرا که نه مستم و نه هشیار
در پای فتادم از تحیر در دست تحیرم به مگذار
جامی دارم که در حقیقت انکار نمی کند ز اقرار
نفسی دارم که از جهالت اقرار نمی دهد ز انکار
می نتوان بود بیش ازین نیز در صحبت نفس و جان گرفتار
تا چند خورم ز نفس و جان خون تا کی باشم به زاری زار
درماندهٔ این وجود خویشم پاکم به عدم رسان به یکبار
چون با عدمم نمی رسانی از روی وجود پرده بردار
تا کشف شود در آن وجودم اسرار دو کون و علم اسرار
من نعره زنان چو مرغ در دام بیرون جهم از مضیق پندار
هرگاه که این میسرم شد پر مشک شود جهان ز عطار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بیانگر حال‌وهوای دردمندانه و پرشور سالکی است که در دریای عشق الهی، هستی و هویت فردی خود را گم کرده و در جستجوی راهی برای رهایی از بند «من» و رسیدن به حقیقت مطلق است. شاعر با زبانی نمادین از تضاد میان عقلِ جزوی و عشقِ کلی سخن می‌گوید و مشتاقانه خواهانِ گذار از تنگنای هستیِ خویش به سوی فضای بی‌کران فناست.

فضای حاکم بر شعر، آمیخته با حیرت، پرسشگری و استغاثه برای کشف اسرار است. شاعر در این قطعه خود را میانِ انکار و اقرار، و مستی و هوشیاری سرگردان می‌بیند و با بیانی تمثیلی، خواهان برداشته شدن پرده‌های پندار است تا بتواند از قفس وجود خویش رها شده و به یگانگی برسد.

معنای روان

در عشق تو گم شدم به یکبار سرگشته همی دوم فلک وار

در اقیانوس عشق تو کاملاً غرق و ناپدید شدم و اکنون همچون افلاک، بی‌قرار و سرگردان در حرکت هستم.

نکته ادبی: «همی دوم» در اینجا به معنای می‌دوم یا در حرکت و چرخش هستم، اشاره به گردش دائمی افلاک دارد.

گر نقطهٔ دل به جای بودی سرگشته نبودمی چو پرگار

اگر دلِ من همچون نقطه مرکزیِ پرگار ثابت و استوار بود، هرگز مانندِ بازوی پرگار در اضطراب و سرگردانی نمی‌ماندم.

نکته ادبی: تشبیه «دل» به «نقطه پرگار» و سرگردانی شاعر به «بازوی پرگار» از تصویرسازی‌های کلاسیک عرفانی برای نشان دادن ناآرامی است.

دل رفت ز دست و جان برآن است کز پی برود زهی سر و کار

دل از دست رفته و جان هم بر لبه پرتگاه است؛ این وضعیتی بسیار دشوار و بغرنج است.

نکته ادبی: «زهی» در اینجا برای تعجب و بیان شدتِ سختیِ وضعیت به کار رفته است.

ای ساقی آفتاب پیکر بر جانم ریز جام خون خوار

ای ساقی که چهره‌ات همچون خورشید درخشان است، جامی از عشقِ خونین و جان‌سوز به من بده.

نکته ادبی: «خون خوار» صفتِ جام است که به سختی و جان‌گداز بودنِ عشق اشاره دارد.

خون جگرم به جام بفروش کز جانم جام را خریدار

خونِ دلِ مرا در جام بریز و به من بفروش، چرا که من با تمام وجود و جانم، خریدارِ این جام هستم.

نکته ادبی: اشاره به ایثار و گذشتن از جان برای رسیدن به معرفت که در عرفان با واژگانِ تجارت و خرید و فروش بیان می‌شود.

جامی پر کن نه بیش و نه کم زیرا که نه مستم و نه هشیار

جامی به من بده که نه کم باشد و نه زیاد؛ زیرا من در حالتی هستم که نه کاملاً مستم و نه کاملاً هشیار.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «حیرت» که سالک در آن نه کاملاً در بی‌خودی است و نه در عقلِ معاش.

در پای فتادم از تحیر در دست تحیرم به مگذار

از شدت حیرت و سرگشتگی بر زمین افتادم؛ در این وضعیتِ سرگردانی مرا تنها مگذار.

نکته ادبی: «تحیر» در اصطلاح عرفانی، سرگشتگیِ ناشی از عظمتِ حق است.

جامی دارم که در حقیقت انکار نمی کند ز اقرار

من در باطن خود ظرفیتی (جامی) دارم که از نظر حقیقت، میانِ انکار و اقرار تفاوتی نمی‌بیند (فراتر از دوگانگی‌هاست).

نکته ادبی: اشاره به مقامِ وحدت که در آن متضادها (انکار و اقرار) به هم می‌پیوندند.

نفسی دارم که از جهالت اقرار نمی دهد ز انکار

اما در مقابل، نفسم چنان در نادانی گرفتار است که حتی با وجود دیدن حقیقت، آن را انکار می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ «جامِ حقیقت» (بیت ۸) و «نفسِ جاهل» (بیت ۹) نشان‌دهنده نزاع درونی سالک است.

می نتوان بود بیش ازین نیز در صحبت نفس و جان گرفتار

دیگر بیش از این نمی‌توان در همنشینی و گرفتاریِ میانِ نفس و جان باقی ماند.

نکته ادبی: «صبر و قرار» در اینجا به معنای تاب آوردن در وضعیتِ دوگانه است.

تا چند خورم ز نفس و جان خون تا کی باشم به زاری زار

تا کی باید به خاطر کشمکش میان نفس و جان خون دل بخورم و در زاری و بی‌قراری بمانم؟

نکته ادبی: استفاده از «خون خوردن» کنایه از رنج کشیدن و غم خوردن است.

درماندهٔ این وجود خویشم پاکم به عدم رسان به یکبار

من در بندِ وجود و هستیِ خویش درمانده‌ام؛ ای پروردگار، مرا یکباره به نیستی (فنا) برسان.

نکته ادبی: «عدم» در عرفان به معنای فنایِ فی‌الله و رهایی از انانیت است.

چون با عدمم نمی رسانی از روی وجود پرده بردار

اگر قرار نیست مرا به نیستی و فنا برسانی، پس پرده را از مقابل چشمانم کنار بزن.

نکته ادبی: اشاره به تقاضایِ مکاشفه و کنار رفتنِ حجابِ خودبینی.

تا کشف شود در آن وجودم اسرار دو کون و علم اسرار

تا اسرار هر دو جهان و علم نهان در وجود من آشکار شود.

نکته ادبی: «اسرار دو کون» اشاره به تمامِ هستی و آگاهی الهی است.

من نعره زنان چو مرغ در دام بیرون جهم از مضیق پندار

من همچون پرنده‌ای که در دام افتاده، نعره می‌زنم تا از تنگنایِ پندار و توهماتِ ذهنی رها شوم.

نکته ادبی: «مضیق پندار» استعاره از محدودیت‌های ذهنی و خودخواهی است که مانعِ پرواز روح می‌شود.

هرگاه که این میسرم شد پر مشک شود جهان ز عطار

هرگاه این توفیق نصیبم شود، جهان از عطرِ خوشِ حقیقت پر خواهد شد.

نکته ادبی: ایهام به کلمه «عطار» (به عنوان تخلص شاعر و به معنای عطرفروش) که با فضای معنوی و معطر شدن جهان پیوند خورده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرگشته همی دوم فلک وار

تشبیه حرکتِ خود به چرخش افلاک برای نشان دادنِ سرگردانی و بی‌قراری.

استعاره نقطه دل

دل به مرکز پرگار تشبیه شده که نمادِ ثبات و سکون است.

پارادوکس (متناقض‌نما) نه مستم و نه هشیار

بیانِ حالتی از عرفان که در آن سالک بین دو جهانِ عقل و شهود معلق است.

تلمیح و ایهام عطار

ارجاع به تخلص شاعر که در اینجا با تصویرِ عطرافشانی در جهان پیوند خورده است.

تضاد انکار و اقرار

تقابل میان نفیِ حقایق توسط نفس و پذیرش آن توسط جان.