دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۸۵

عطار
میی درده که در ده نیست هشیار چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار
ز نام و ننگ بگریز و چو مردان ز دردی کوزه ای بستان ز خمار
چو مست عشق گشتی کوزه در دست قلندروار بیرون شو به بازار
لباس خواجگی از بر بیفکن به میخانه فرو انداز دستار
برآور نعره ای مستانه از جان تهی کن سر ز باد عجب و پندار
ز روی خویشتن بت بر زمین زن ز زیر خرقه بیرون آر زنار
چو خلقانت بدانند و برانند تو فارغ گردی از خلقان به یکبار
چنان فارغ شوی از خلق عالم که یکسانت بود اقرار و انکار
نماند در همه عالم به یک جو نه کس را نه تو را نزد تو مقدار
چو ببریدی ز خویش و خلق کلی همی بر جانت افتد پرتو یار
تو هر دم در خروش آیی که احسنت زهی یار و زهی کار و زهی بار
چو در وادی عشقت راه دادند در آن وادی به سر می رو قلم وار
زمانی نعره زن از وصل جانان زمانی رقص کن از فهم اسرار
اگر تو راه جویی نیک بندیش که راه عشق ظاهر کرد عطار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه، دعوتی است عارفانه به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و اعتبارات اجتماعی که حجاب میان عاشق و معشوق هستند. شاعر با لحنی شورانگیز، سالک را تشویق می‌کند که با شکستن قالب‌های ذهنی و چشم‌پوشی از قضاوت خلق، به طریقت ملامتیان درآید تا با نفی کامل منِ کاذب، آینه‌ی وجودش پذیرای تجلی انوار الهی گردد.

در این مسیر، رهایی از نام و ننگ و بریدن از ارزش‌گذاری‌های پوشالی دنیا، پیش‌شرط پیوستن به دریای وحدت است. هدف نهایی، رسیدن به مقامی است که در آن، ستایش و نکوهش دیگران هیچ تأثیری در احوال درونی سالک ندارد و او در بی‌خودی محض، به سرچشمه اسرار حق می‌رسد.

معنای روان

میی درده که در ده نیست هشیار چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار

باده‌ی عشق را بنوش، چرا که در این شهرِ پر از غفلت، کسی دانا و بیدار نیست؛ چرا در خوابِ بی‌خبری مانده‌ای؟ عمرت گذشت، پس برپا خیز و هوشیار باش.

نکته ادبی: میی (باده‌ای)، درده (در این ده/شهر)، هشدار (به معنی آگاه باش است که در اینجا تکرار شده تا بر بیداری تأکید کند).

ز نام و ننگ بگریز و چو مردان ز دردی کوزه ای بستان ز خمار

از بندِ نام و نشان و شهرت و بدنامی آزاد شو و همچون رادمردان، از ساقیِ الست، جامِ شرابِ عشق طلب کن.

نکته ادبی: نام و ننگ (اشاره به اعتبارات اجتماعی و ترس از بدنامی)، خمار (ساقی یا میفروش).

چو مست عشق گشتی کوزه در دست قلندروار بیرون شو به بازار

هنگامی که به سرگشتگیِ عشق رسیدی، با جامِ وجود در دست، همچون قلندرانِ آزاد و بی‌اعتنا به آدابِ مرسوم، قدم به اجتماع بگذار.

نکته ادبی: قلندروار (به شیوه‌ی قلندران که اهلِ ملامت و بی‌اعتنا به ظواهر شرعِ رسمی هستند).

لباس خواجگی از بر بیفکن به میخانه فرو انداز دستار

لباسِ ریاست و بزرگی را از تن بیرون کن و عمامه‌ی فخرفروشی را در میخانه‌ی عشق به دور افکن.

نکته ادبی: خواجگی (مقام و ریاست)، دستار (نمادِ جایگاه دینی و اجتماعی که در اینجا نشانه‌ی تفاخر است).

برآور نعره ای مستانه از جان تهی کن سر ز باد عجب و پندار

از عمق جان فریادی عاشقانه سر بده و ذهنِ خود را از هوایِ خودبینی و پندارهای باطل خالی کن.

نکته ادبی: باد عجب (استعاره از کبر و غرور که همچون بادی پوچ است).

ز روی خویشتن بت بر زمین زن ز زیر خرقه بیرون آر زنار

آن بتی که از منیت و خودپرستی در وجودت ساخته‌ای بشکن و آن نشانِ کفر (زنار) را که زیرِ لباسِ زهد پنهان کرده بودی، آشکار کن.

نکته ادبی: زنار (بندی که زرتشتیان یا مسیحیان به کمر می‌بستند و در عرفان نشانه‌ی آزادگی از دینِ ظاهری و تعلق به عشق است).

چو خلقانت بدانند و برانند تو فارغ گردی از خلقان به یکبار

وقتی مردم تو را بشناسند و از خود برانند (و تو را طرد کنند)، تو یکباره از قید و بندِ نظرِ دیگران آزاد خواهی شد.

نکته ادبی: خلقانت بدانند (پی به حقیقتِ تو ببرند) و برانند (تو را به خاطرِ قلندر بودن طرد کنند).

چنان فارغ شوی از خلق عالم که یکسانت بود اقرار و انکار

به چنان رهایی و بی‌نیازی نسبت به مردم دست می‌یابی که تحسین و تکذیبِ دیگران برایت تفاوتی نخواهد داشت.

نکته ادبی: اقرار و انکار (پذیرش و طرد کردن توسط مردم).

نماند در همه عالم به یک جو نه کس را نه تو را نزد تو مقدار

در نگاهِ تو، ارزشِ خودت و دیگران در این جهان به اندازه‌ی یک جو (ناچیز) نخواهد بود و همه چیز را در برابرِ عظمتِ حق، فانی می‌بینی.

نکته ادبی: به یک جو (به اندازه‌ی ناچیزترین مقدار).

چو ببریدی ز خویش و خلق کلی همی بر جانت افتد پرتو یار

هرگاه از خود و تمامیِ مردم گسستی، نورِ تجلیِ حضرتِ دوست بر جانت می‌تابد.

نکته ادبی: پرتو یار (استعاره از فیضِ الهی).

تو هر دم در خروش آیی که احسنت زهی یار و زهی کار و زهی بار

آن‌گاه پیوسته با فریاد و شوق می‌گویی: آفرین بر این یار، بر این مسیرِ عاشقی و بر این ثمره‌ی شیرین.

نکته ادبی: زهی (شبه‌جمله به معنای آفرین).

چو در وادی عشقت راه دادند در آن وادی به سر می رو قلم وار

هنگامی که اجازه‌ی ورود به وادیِ عشق را یافتی، همچون قلم که سرِ خود را بر کاغذ می‌نهد، با تواضع و سرسپردگی در آن راه حرکت کن.

نکته ادبی: قلم وار (به مانند قلم که سرش رو به پایین است، کنایه از فروتنی و تسلیم محض).

زمانی نعره زن از وصل جانان زمانی رقص کن از فهم اسرار

گاهی از شوقِ رسیدن به معشوق فریاد سر بده و گاهی از مستیِ درکِ اسرارِ نهانی، به رقص و پایکوبی بپرداز.

نکته ادبی: رقص (در متون عرفانی نشانه‌ی شادیِ روح و رهایی از بندِ بدن است).

اگر تو راه جویی نیک بندیش که راه عشق ظاهر کرد عطار

اگر به دنبالِ راهِ حقیقت هستی، با تأمل و اندیشه بنگر که عطار چگونه این طریقتِ عشق را آشکار و ترسیم کرده است.

نکته ادبی: نیک بندیش (خوب فکر کن)، عطار (اشاره به شاعر که در اینجا به عنوانِ راهنما و پیرِ طریقت ظاهر شده است).

آرایه‌های ادبی

استعاره می

اشاره به شرابِ عشق الهی که عقلِ جزئی را زائل می‌کند.

نماد دستار، خرقه، زنار

دستار و خرقه نمادِ زهدِ ریایی و اعتبارِ دنیوی هستند و زنار نمادِ کفرِ مصلحتی و رهایی از دین‌داریِ ظاهری.

تشبیه قلم وار

تشبیه سالکِ عاشق به قلم که با سرِ خود (تواضع) حرکت می‌کند.

تضاد اقرار و انکار

تقابلِ پذیرش و طرد که نشان‌دهنده‌ی بی‌تفاوتیِ سالک به داوریِ مردم است.