دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۸۱

عطار
دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید
مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت تا نفس خوار خواری هر خاکدان کشید
هر جزو من مشاهده تیغی دگر بخورد هر عضو من معاینه کوهی گران کشید
گفتار خویش بگذر اگر می توان گذشت یعنی بلای من کش اگر می توان کشید
گفتم هزار جان گرامی فدای تو از حکم تو چگونه توانم عنان کشید
چون جان من به قوت او مرد کار شد از هرچه کرد عاقبتش بر کران کشید
در بی نشانیم بنشاند و مرا بسوخت وانگه به گرد من رقمی بی نشان کشید
عمری در آن میانه چو بودم به نیستی خوش خوش از آن میانه مرا در میان کشید
چون چشم باز کرد و دل خویش را بدید سر بر خطش نهاد و خطی بر جهان کشید
بس آه پرده سوز که از قعر دل بزد بس نعرهٔ عجیب که از مغز جان کشید
پایان کار دل چو نگه کرد نیک نیک دلدار کرده بود، نه دل آنچه آن کشید
عطار آشکار از آن دید نور عشق کان دلفروز سرمهٔ عشقش نهان کشید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به توصیف سفر معنوی سالکی می‌پردازد که از حصار عبادت‌های رسمی و ظاهری (مسجد) خارج شده و در پیله‌ی عشق الهی به سیر و سلوک می‌پردازد. شاعر در این فضای عاطفی و عرفانی، از دردی سخن می‌گوید که نه از سرِ بیگانگی، بلکه نتیجه‌ی جذبه‌ی محبوب و کشیده‌شدن روح به سوی حق است. او بر این باور است که تمام رنج‌های مسیر، همان تجلیات و الطاف پنهان محبوب هستند که در قالب سختی‌ها خود را نشان داده‌اند.

در نهایت، پیام کلیدی این است که فاعلِ حقیقیِ تمامِ کردارها و دردهای سالک، خودِ محبوب (خداوند) است؛ به گونه‌ای که عاشق در پایانِ راه، درمی‌یابد که هیچ کنشی از جانب او نبوده و تمامِ کشش‌ها و رنج‌ها، نتیجه‌ی اراده و تدبیرِ دلدار بوده است. این نگرش، اوجِ تسلیمِ عارفانه و رسیدن به مقام فنا و توحید افعالی است.

معنای روان

دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید

دیشب آن محبوب حقیقی آمد و مرا از کنج عبادتگاهِ ظاهری‌ام بیرون کشید؛ گیسویم را گرفت و با خود به جمعِ رندان و دردمندانی برد که رنجِ عشق را با جان و دل می‌نوشند.

نکته ادبی: مسجد در اینجا کنایه از عبادت خشک و بی‌روح و ظاهری است. دردی‌کشان به کسانی گفته می‌شود که دردمندانه جامِ سختی‌های مسیرِ عشق را می‌نوشند.

مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت تا نفس خوار خواری هر خاکدان کشید

مرا با جام عشق مست کرد و در سراسر جهان به دوندگی واداشت، تا آنکه نفسِ سرکشِ من خوار شد و تمامِ دلبستگی‌های دنیوی برایم بی‌ارزش و کوچک گردید.

نکته ادبی: تک‌تاختن به معنای سریع دویدن است. خاکدان کنایه از دنیاست که در مقابل ارزش‌های معنوی، ناچیز شمرده می‌شود.

هر جزو من مشاهده تیغی دگر بخورد هر عضو من معاینه کوهی گران کشید

هر جزء از وجود من با تیغِ تیزِ آزمون‌های الهی زخم خورد و هر عضو بدن من، سنگینیِ کوهی عظیم از سختی‌ها و رنج‌های راه را به وضوح حس کرد.

نکته ادبی: تیغ و کوه استعاره از سختی‌ها و مصائب بزرگی است که عارف در مسیر سلوک متحمل می‌شود.

گفتار خویش بگذر اگر می توان گذشت یعنی بلای من کش اگر می توان کشید

اگر می‌توانی، از ادعاهای خود دست بشوی؛ یعنی اگر توانش را داری، بارِ سنگینِ عشق و بلای مرا به دوش بکش و در این راه صبور باش.

نکته ادبی: گفتار خویش کنایه از خواسته‌ها و هوای نفسانی است که باید در برابر بلای عشق کنار گذاشته شود.

گفتم هزار جان گرامی فدای تو از حکم تو چگونه توانم عنان کشید

به او گفتم که هزاران جانِ عزیزِ من فدای تو باد؛ وقتی فرمانِ تو در میان است، چگونه می‌توانم سر از فرمان بپیچم و عنانِ اختیارم را بازدارم؟

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از مخالفت کردن یا بازگشتن از مسیر است که در برابر اراده‌ی الهی ناممکن است.

چون جان من به قوت او مرد کار شد از هرچه کرد عاقبتش بر کران کشید

وقتی جانِ من به واسطه‌ی قدرت و مددِ او توانمند و پخته شد، دریافتم که تمامِ آن رنج‌ها و کارهایی که در مسیر کشیدم، در پایانِ کار ناچیز و کم‌اهمیت بوده است.

نکته ادبی: مردِ کار بودن به معنای پختگی و کارآمدی در مسیر سلوک است.

در بی نشانیم بنشاند و مرا بسوخت وانگه به گرد من رقمی بی نشان کشید

او مرا به مقامِ بی‌خودی و فنا رساند و وجودم را در آتشِ عشق سوزاند، و سپس بر گردِ هستیِ من خطی کشید که نشان از بی‌نشانی و رسیدن به حق داشت.

نکته ادبی: بی‌نشانی به معنای عبور از صفات بشری و خودیت است.

عمری در آن میانه چو بودم به نیستی خوش خوش از آن میانه مرا در میان کشید

عمری که در آن میانه، در حالِ نیستی و فنا از خود بودم، سرانجام او به آرامی و با مهر، مرا به مرکزِ توجه و قربِ خود کشید.

نکته ادبی: نیستی در عرفان همان فانی شدن از هوای نفس و رسیدن به بقای الهی است.

چون چشم باز کرد و دل خویش را بدید سر بر خطش نهاد و خطی بر جهان کشید

وقتی دل به حقیقتِ حالِ خود آگاه شد و خویشتن را نگریست، تسلیمِ محضِ فرمانِ او شد و بر تمامِ تعلقاتِ دنیوی خطِ بطلان کشید.

نکته ادبی: خط بر جهان کشیدن کنایه از نادیده گرفتن و رها کردن دلبستگی‌های مادی است.

بس آه پرده سوز که از قعر دل بزد بس نعرهٔ عجیب که از مغز جان کشید

چه بسیار آهِ سوزناکی که از ژرفای دلم برآمد و پرده‌های پندار را درید، و چه نعره‌های عجیبی که از جانِ پُردردم برکشیدم.

نکته ادبی: پرده‌سوز صفتی است برای آه که نشان‌دهنده شدتِ دردمندی و اشتیاق است.

پایان کار دل چو نگه کرد نیک نیک دلدار کرده بود، نه دل آنچه آن کشید

هنگامی که به پایانِ کارِ دل به دقت نگریستم، دانستم که تمامِ آن رنج‌ها را دلدار انجام داده بود، نه آن‌که دل خودش آن‌همه بارِ رنج را بر دوش کشیده باشد.

نکته ادبی: این بیت بیان‌گر توحید افعالی است؛ یعنی فاعلِ تمامیِ افعالِ خیر و شر، در نهایت خداوند است.

عطار آشکار از آن دید نور عشق کان دلفروز سرمهٔ عشقش نهان کشید

عطار حقیقتِ نورِ عشق را آشکارا دید، زیرا آن دلدارِ روشنگر، سرمه‌ی بصیرت و عشق را به شکلی پنهانی بر چشمانِ او کشیده بود تا حقیقت را ببیند.

نکته ادبی: سرمه کشیدن استعاره از بیناییِ معنوی است که از جانب محبوب به عاشق اعطا می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیغ و کوه

تیغ اشاره به سختی‌های تیز و کوه اشاره به بارِ سنگینِ ابتلائات در مسیر عشق است.

کنایه خط بر جهان کشیدن

کنایه از رها کردن دنیا و چشم‌پوشی از تمام دلبستگی‌های مادی است.

تضاد و تداعی مسجد و دردی‌کشان

تقابل میان عبادتِ خشک و ظاهری (مسجد) با سلوکِ عاشقانه و دردمندانه (دردی‌کشان).

تشبیه سرمه عشق

عشق به سرمه تشبیه شده که باعث بینایی و بصیرتِ سالک می‌گردد.