دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۷۵

عطار
تا خطت آمد به شبرنگی پدید فتنه شد از چند فرسنگی پدید
چون ز تنگت نیست رایج یک شکر جان کجا آید ز دلتنگی پدید
پیش خورشید رخت چون ذره ای عقل ناید از سبک سنگی پدید
در زمستان روی چون گل جلوه کن تا کند بلبل خوش آهنگی پدید
خون من خوردست چشم شنگ تو چشم تو تا کی کند شنگی پدید
بی تو عمری صبر کردم وین زمان اسب صبرم می کند لنگی پدید
می کشم خواری رنگارنگ تو آخر آید بو که یک رنگی پدید
طفلکی ام هندوی وصلت مکن هجر را بر صورت زنگی پدید
گر شود عطار خاکت آفتاب بر درش آید به سرهنگی پدید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، بازتابی از احوالِ عاشقِ شیدایی است که در چنبره‌یِ زیبایی و بی‌اعتناییِ معشوق گرفتار شده است. فضای کلی اثر، آمیزه‌ای از سوز و گداز، شکایت از جفای یار و در عین حال، ستایشِ بی‌حد و حصرِ حسنِ اوست. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، درونی‌ترین حالاتِ خود را که آمیخته به صبرِ لبریز و امید به وصال است، به تصویر می‌کشد.

مضمونِ کانونیِ این سروده‌ها، گذار از ناامیدیِ حاصل از فراق به سویِ امیدِ رسیدن به یگانگی و صداقت در عشق است. شاعر با استفاده از نمادهای کهن، رابطه‌ی میانِ عاشق و معشوق را به شکلی ترسیم می‌کند که در آن معشوق، چون خورشیدی است که تمامِ هستیِ عاشق را تحتِ شعاع قرار داده و عاشق نیز با وجودِ رنجِ بی‌پایان، همچنان چشم‌به‌راهِ نشانه‌ای از یک‌رنگی و وفاداری است.

معنای روان

تا خطت آمد به شبرنگی پدید فتنه شد از چند فرسنگی پدید

زمانی که خطِ چهره‌ات (مویِ صورت که نشانه‌یِ آغازِ جوانی است) به رنگِ شب نمایان شد، فتنه‌انگیزی و جذابیتِ تو از فرسنگ‌ها دورتر آشکار گشت.

نکته ادبی: خط در اینجا به معنای اولین موهای صورت است که در ادبیات کلاسیک، آغازی بر بلوغ و زیباییِ مردانه یا معشوق تلقی می‌شود.

چون ز تنگت نیست رایج یک شکر جان کجا آید ز دلتنگی پدید

از آنجا که از لب‌هایِ تنگ و کوچکِ تو حتی یک بوسه (که به شیرینیِ شکر است) به من نمی‌رسد و رایج نیست، چگونه ممکن است از این دلتنگی و فشارِ روحی، جان و زندگی نصیبِ من شود؟

نکته ادبی: تنگ به لب‌های معشوق اشاره دارد و شکر کنایه از بوسه یا سخنِ شیرین است.

پیش خورشید رخت چون ذره ای عقل ناید از سبک سنگی پدید

در برابرِ درخششِ خورشیدِ رخسارِ تو، عقلِ من همچون ذره‌ای ناچیز است که از فرطِ سبکی و بی‌وزنی، هیچ اعتبار و جایگاهی نزدِ تو ندارد.

نکته ادبی: سبک‌سنگی به معنای کم‌عقلی یا بی‌اعتباری است که در برابرِ شکوهِ معشوق، ناچیز شمرده می‌شود.

در زمستان روی چون گل جلوه کن تا کند بلبل خوش آهنگی پدید

در سرمایِ زمستانِ هجران، چهره‌ات را همچون گل نمایان کن تا بلبلِ خوش‌آهنگِ وجودم، دوباره به نغمه‌سرایی و سرور بازگردد.

نکته ادبی: گل و بلبل نمادهای کلاسیک برای عاشق و معشوق هستند که در اینجا برای توصیفِ تأثیرِ دیدار بر حالِ عاشق به کار رفته‌اند.

خون من خوردست چشم شنگ تو چشم تو تا کی کند شنگی پدید

چشمانِ فریبنده و بازیگوشِ تو، خونِ مرا ریخته‌اند (به من آسیبِ فراوان زده‌اند)؛ تا کی می‌خواهی به این شِیطنت و دل‌رباییِ ظالمانه ادامه دهی؟

نکته ادبی: شنگ به معنای بازیگوش، فریبنده و گاه به معنای زیبا و تندخو است.

بی تو عمری صبر کردم وین زمان اسب صبرم می کند لنگی پدید

مدتی طولانی را بدونِ تو با صبر و شکیبایی گذراندم، اما اکنون کار به جایی رسیده که اسبِ صبر و طاقتم از حرکت بازمانده و لنگ می‌زند.

نکته ادبی: اسبِ صبر استعاره‌ای است از توانِ تحمل و پایداری که در اینجا رو به پایان است.

می کشم خواری رنگارنگ تو آخر آید بو که یک رنگی پدید

انواع و اقسامِ خواری و رنجی که تو بر من تحمیل می‌کنی را تحمل می‌کنم، به این امید که سرانجام روزی، نشانه‌ای از یک‌رنگی و وفاداری در تو ببینم.

نکته ادبی: یک‌رنگی به معنای اخلاص و صداقت در دوستی است که در تضاد با رنگارنگیِ رنج‌ها قرار دارد.

طفلکی ام هندوی وصلت مکن هجر را بر صورت زنگی پدید

من همچون کودکی بی‌گناه هستم، پس مرا درگیرِ پیچیدگی‌ها و تاریکیِ مویِ (هندوی) وصالت مکن؛ بگذار هجران چهره‌یِ سیاه و ترسناکِ خود (زنگی) را داشته باشد.

نکته ادبی: هندو و زنگی در ادبیات کهن غالباً نماد سیاهی و گاهی پیچیدگی یا اضطراب هستند.

گر شود عطار خاکت آفتاب بر درش آید به سرهنگی پدید

اگر عطار که خاکِ آستانه‌یِ توست، به جایگاهی رفیع مانندِ خورشید هم برسد، باز هم چون خدمتکاری در برابرِ درگاهت سرِ تعظیم فرود می‌آورد.

نکته ادبی: سرهنگی در اینجا به معنای مقامِ بالا یا خدمتکارِ درگاه است که نشان‌دهنده‌یِ تواضعِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشیدِ رخت

تشبیه چهره‌یِ معشوق به خورشید که منبعِ نور و گرمی است.

تشخیص اسبِ صبرم

جان‌بخشی به صبر و تشبیه آن به اسبی که می‌تواند لنگ شود.

تضاد زمستان و گل

تقابلِ میانِ سردیِ فراق و گرمیِ حضورِ معشوق.

کنایه خونِ مرا ریخته‌ست

کنایه از زجر دادن و به سختی انداختنِ عاشق.