دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۶۱

عطار
آن ماه برای کس نمی آید کو با غم خویش بس نمی آید
در آینه روی خویش می بیند در دام هوای کس نمی آید
گر تو به هوس جمال او خواهی او در طلب و هوس نمی آید
جانا ره عشق چون تو معشوقی در زیر تک فرس نمی آید
در وادی بی نهایت عشقش سیمرغ به یک مگس نمی آید
هرگز نشوی تو هم نفس کس را کانجا که تویی نفس نمی آید
خورشید بلند را چه کم بیشی کش سایه ز پیش و پس نمی آید
چون در قعر است در وصل تو جز بر سر آب خس نمی آید
در پای فراق تو شوم پامال چون وصل تو دسترس نمی آید
عطار که چینهٔ تو می چیند مرغی است که در قفس نمی آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی نمادین و عرفانی، بر استغنا، عظمت و دست‌نیافتنی بودن ذات حق (معشوق) تأکید دارد. شاعر با استفاده از تصاویر بلند و فاخر، حقیقت عشق الهی را فراتر از ادراک ساده‌انگارانه و خواهش‌های نفسانیِ آدمی ترسیم می‌کند.

در فضای این شعر، سالکِ حقیقت (عطار) به دنبال رهایی از بندهای دنیوی و رسیدن به وصال جانان است؛ اما در می‌یابد که راهِ رسیدن به او، نه با شتاب و هوس، بلکه با گذشتن از «خودی» و رسیدن به مرتبه‌ای است که در آن، نفسِ انسانی در برابر تجلیِ مطلق حق، هیچ شمرده می‌شود.

معنای روان

آن ماه برای کس نمی آید کو با غم خویش بس نمی آید

آن معشوقِ زیبا و بلندمرتبه برای هیچ‌کس قدم پیش نمی‌گذارد؛ چرا که او چنان غرق در ذات خویش است که به غیر از غمِ عشق خود، به چیز دیگری قانع نیست.

نکته ادبی: عبارت «بس نمی‌آید» در اینجا به معنای قانع شدن یا بسنده کردن به چیزی است.

در آینه روی خویش می بیند در دام هوای کس نمی آید

او مدام به تماشای جمال بی‌مانند خود در آینه مشغول است و هرگز در دامِ هوس و خواهش‌های فانیِ هیچ‌کس گرفتار نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به استغنای ذاتیِ خداوند که به هیچ موجودی نیازمند نیست.

گر تو به هوس جمال او خواهی او در طلب و هوس نمی آید

اگر بخواهی تنها از روی هوس و خواهش‌های نفسانی به جمال او دست یابی، سخت در اشتباهی؛ زیرا او در بندِ طلب و هوسِ تو در نمی‌آید.

نکته ادبی: تضاد میان «طلبِ عاشقانه» و «هوس نفسانی» در متن برجسته است.

جانا ره عشق چون تو معشوقی در زیر تک فرس نمی آید

ای جان! طریقتِ عشقِ معشوقی چون تو، با تاخت و تازِ اسب و شتاب‌زدگی پیموده نمی‌شود، بلکه نیازمندِ آدابی دیگر است.

نکته ادبی: «تک فرس» استعاره از شتاب و سرعتِ ظاهری است که برای سلوکِ روحانی ناکافی است.

در وادی بی نهایت عشقش سیمرغ به یک مگس نمی آید

در وادی بی‌کران و والای عشق او، جایگاه سیمرغ (حقیقتِ والا) با جایگاه مگس (حقارت نفس) هیچ تناسبی ندارد و هرگز به یکدیگر نمی‌رسند.

نکته ادبی: تضاد میان موجود اساطیری بلندپرواز و حشره‌ای کوچک برای نشان دادن تفاوت مرتبه عاشق و معشوق.

هرگز نشوی تو هم نفس کس را کانجا که تویی نفس نمی آید

تو هرگز هم‌دم و همراهِ کسی نخواهی بود؛ زیرا در آن مقامی که تو حضور داری، حتی نفس کشیدن و هستیِ مجازی هم باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «نفس» در اینجا هم به معنای دم و بازدم و هم به معنای هستیِ فردی و خودخواهی است.

خورشید بلند را چه کم بیشی کش سایه ز پیش و پس نمی آید

خورشید بلندمرتبه را چه نقص و کاستی‌یی می‌تواند باشد؟ چرا که او چنان در اوج است که سایه‌ای نه در پیشِ او و نه در پسِ او می‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به استغنا و فراروی خداوند از ابعاد زمانی و مکانی که در سایه متمثل می‌شوند.

چون در قعر است در وصل تو جز بر سر آب خس نمی آید

چون حقیقتِ وصال تو در قعرِ دریای معرفت است، دست‌یافته‌های سطحی و خاشاک‌مانند (خس) هرگز به آن گوهر نمی‌رسند.

نکته ادبی: «خس» استعاره از تعلقات دنیوی است که چون سبک هستند، به عمقِ دریای حقیقت نمی‌رسند.

در پای فراق تو شوم پامال چون وصل تو دسترس نمی آید

من در پایِ دوریِ تو زیر دست و پا له می‌شوم؛ زیرا دستم به وصال تو که دور از دسترس است، نمی‌رسد.

نکته ادبی: «پامال» کنایه از نابودی و فنای عاشق در اثرِ دوری معشوق است.

عطار که چینهٔ تو می چیند مرغی است که در قفس نمی آید

عطار که در پیِ چیدنِ دانه‌ی معرفتِ توست، پرنده‌ای است که در قفسِ مادیات و بندهای دنیوی اسیر نمی‌شود.

نکته ادبی: «چینه» به معنای دانه و خوراک پرندگان است؛ استعاره از معارف الهی.

آرایه‌های ادبی

استعاره آن ماه

تشبیه معشوقِ الهی به ماه که نماد زیبایی و بلندی است.

تضاد سیمرغ به یک مگس

تقابل میان امر والا و امر حقیر برای نمایش عظمتِ عشق.

کنایه زیر تک فرس نمی آید

کنایه از اینکه راه عشق با شتاب و روش‌های مادی طی نمی‌شود.

نماد خس

نمادِ تعلقات دنیوی و انسان‌های سطحی که توان درکِ اعماقِ حقیقت را ندارند.

آرایه ادبی (پارادوکس) آنجا که تویی نفس نمی آید

اشاره به فنای هستیِ عاشق در برابر حضورِ مطلقِ معشوق.