دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۵۹

عطار
دلبرم رخ گشاده می آید تاب در زلف داده می آید
در دل سنگ لعل می بندد کو چنین لب گشاده می آید
شهسوار سپهر از پی او می رود کو پیاده می آید
زلف برهم فکنده می گذرد خلق برهم فتاده می آید
ای عجب چشم اوست مست و خراب وز لبش بوی باده می آید
پیش سرسبزی خطش چو قلم عقل کل بر چکاده می آید
ماه سر درفکنده می گذرد چرخ بر سر ستاده می آید
آفتابی که سرکش است چو تیغ بر خطش سر نهاده می آید
در صفاتش ز بحر جان فرید گهر پاک زاده می آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ستایشی لطیف و پرشور از زیبایی بی‌مانند معشوق است که تمامی کائنات را به حیرت واداشته است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های آسمانی، جایگاه معشوق را برتر از خورشید و ماه و عقل کل می‌داند و فضایی سرشار از شیفتگی و شگفتی خلق کرده است.

درونمایه اصلی اثر، قدرتِ خیره‌کننده زیبایی در تسخیر جهان است؛ به گونه‌ای که حتی خورشیدِ مقتدر در برابر چهره او سر تعظیم فرود می‌آورد. شاعر می‌کوشد تا با بیانی استعاری، پیوند میان مستیِ عرفانی، زیباییِ ظاهری و مقام والای محبوب را به تصویر بکشد.

معنای روان

دلبرم رخ گشاده می آید تاب در زلف داده می آید

معشوق من با چهره‌ای نمایان و گشاده به سویم می‌آید و زلفانش را با پیچ و خم‌های زیبا آراسته است.

نکته ادبی: تاب دادن زلف کنایه از آرایش مو و ایجاد شکن‌های زیبا در آن است که از نشانه‌های زیبایی در ادبیات کلاسیک محسوب می‌شود.

در دل سنگ لعل می بندد کو چنین لب گشاده می آید

او به قدری لب‌های شیرین و جذابی دارد که گویی با خنده و گشادنِ لبانش، در دلِ سنگ‌های سخت نیز جواهر لعل می‌رویاند.

نکته ادبی: لب گشاده به معنای لبخند زدن یا صحبت کردن است و در اینجا نشان‌دهنده تاثیر شگفت‌انگیز کلام و خنده معشوق بر جمادات است.

شهسوار سپهر از پی او می رود کو پیاده می آید

خورشید که همچون شهسوارِ میدان آسمان است، چنان محو تماشای او شده که گویی از پیِ او پیاده‌روی می‌کند.

نکته ادبی: شهسوار سپهر استعاره از خورشید یا جرم آسمانی درخشان است که در برابر عظمت معشوق، مقام خود را از دست داده است.

زلف برهم فکنده می گذرد خلق برهم فتاده می آید

او با موهای پریشان و درهم‌ریخته می‌گذرد و همین زیباییِ افسونگر، مردم را دچار آشفتگی و شوریدگی کرده است.

نکته ادبی: زلف برهم فکنده کنایه از زیبایی بی‌تکلف و گیراییِ ظاهری است که باعث برهم خوردن آرامشِ خلق شده است.

ای عجب چشم اوست مست و خراب وز لبش بوی باده می آید

شگفتا که چشمان او در عین هوشیاری، مست و بی‌قرار است و از لب‌هایش رایحه‌ای شبیه به بوی شراب (نشان از جذبه الهی) به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: مستی در عرفان و ادبیات کلاسیک نماد بی‌خودی و رسیدن به جذبه‌های معنوی است که در چشمان معشوق تجلی یافته است.

پیش سرسبزی خطش چو قلم عقل کل بر چکاده می آید

در برابر تازگی و زیباییِ موهای نرمِ صورتش، حتی عقلِ کل نیز حیران و درمانده شده و بر چکادِ حیرت ایستاده است.

نکته ادبی: خط در اینجا به معنای موهای نرم و تازه‌ای است که در چهره می‌روید و عقل کل اشاره به مرتبه‌ای از معرفت دارد که در برابر زیبایی معشوق به زانو درآمده است.

ماه سر درفکنده می گذرد چرخ بر سر ستاده می آید

ماه با خجالت و فروتنی از پیش روی او عبور می‌کند و آسمان نیز با احترام و تواضع در برابر او ایستاده است.

نکته ادبی: سر در افکندن کنایه از شرم و تواضع است که ماه در برابر زیباییِ چهره معشوق به خود گرفته است.

آفتابی که سرکش است چو تیغ بر خطش سر نهاده می آید

خورشید که تندخو و برنده همچون شمشیر است، در برابرِ خط و خالِ چهره او، سرِ تسلیم فرود آورده است.

نکته ادبی: تیغ استعاره از اشعه‌های تیز و سوزان خورشید است که در برابر معشوق مطیع شده است.

در صفاتش ز بحر جان فرید گهر پاک زاده می آید

فرید (شاعر) می‌گوید که از دریای جانِ من، زمانی که می‌خواهم صفاتِ او را توصیف کنم، گوهرهای پاک و نابِ شعر متولد می‌شود.

نکته ادبی: بحر جان کنایه از عمقِ روح و ضمیر شاعر است که منبعِ الهامات هنری و عرفانی اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره شهسوار سپهر

اشاره مستقیم و هنری به خورشید که در پهنه آسمان جولان می‌دهد.

تشخیص ماه سر درفکنده می گذرد

بخشیدنِ صفتِ انسانی (شرم و خجالت) به ماه که موجبِ تصویرسازیِ پویایی شده است.

مبالغه در دل سنگ لعل می بندد

اغراقِ شاعرانه در وصفِ تأثیرِ اعجازگونه‌ی لبخند و زیباییِ معشوق بر جمادات.

پارادوکس (متناقض‌نما) چشم اوست مست و خراب

در عین حال که چشم مست است، قدرتِ بینایی و دلبری‌اش، دیگران را نیز به خرابی و شیدایی می‌کشاند.