دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۵۵

عطار
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز تا با فروغ رویت اندر برابر آید
یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست هم و هم تیره گردد هم فهم ابتر آید
چه جای وهم و فهم است کاندر حوالی تو نه روح لایق افتد نه عقل در خور آید
هر کو ز ناتمامی از تو وصال جوید در عشق تو بسوزد از جان و دل برآید
ور از عنایت تو جان را رسد نسیمی اقبال جاودانی جان را ز در درآید
هرگه که شرح رویت عطار پیش گیرد کام و لبش ز معنی پر در و گوهر آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در ستایش جمال و عظمت بی‌کرانِ معشوق ازلی است و تأکید دارد که تجلی خداوند به قدری سترگ و پرشکوه است که عقل و خردِ محدودِ انسانی و حتی نظامِ عالمِ هستی، یارایِ درک و تاب‌آوری در برابر آن را ندارند. شاعر با بیانی شورمندانه، تفاوتِ میانِ تلاشِ نافرجامِ عقل و تخیلِ بشری با عنایتِ خاصِ خداوند را ترسیم می‌کند.

در این نگاه عرفانی، کمالِ انسان نه در شناختِ عقلانی و استدلالی، بلکه در پرتوِ لطفِ الهی و فنایِ خویشتن در عشق است که معنا می‌یابد. شاعر بر این باور است که بدون عنایتِ حق، جانِ آدمی به جایگاهِ حقیقی‌اش دست نمی‌یابد و تلاشِ نارسِ انسان جز به سوختن و نابودیِ خودیت نمی‌انجامد.

معنای روان

یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید

اگر حتی ذره کوچکی از نور جمال تو از آسمان تجلی کند، نظم آسمان‌ها متلاشی می‌شود و خورشید در برابر آن درخشش، بی‌فروغ و حقیر می‌گردد.

نکته ادبی: درهم افتادن کنایه از فروپاشی و نابودی است که نشان‌دهنده عظمت نور الهی است.

آخر چه طاقت آرد اندر دو کون هرگز تا با فروغ رویت اندر برابر آید

هیچ موجودی در این دو عالم (دنیا و آخرت) تاب و توان ایستادن در برابر درخشش چهره تو را ندارد.

نکته ادبی: دو کون به معنای دنیا و آخرت است که بیانگر گستردگی هستی در برابر معشوق است.

یارب چه آفتابی کانجا که پرتو توست هم و هم تیره گردد هم فهم ابتر آید

خدایا! تو چه خورشید بی‌مانندی هستی که در هر جایی که پرتو نور تو بتابد، هم قدرت تخیل انسان تیره و تار می‌شود و هم عقل و فهم انسان ناتوان و ناقص می‌گردد.

نکته ادبی: ابتر به معنای بریده و ناتمام است؛ کنایه از اینکه عقل در ساحت قدسی حق به نتیجه نمی‌رسد.

چه جای وهم و فهم است کاندر حوالی تو نه روح لایق افتد نه عقل در خور آید

در ساحت قدسی تو، تخیل و عقل چه جایگاهی دارند؟ هیچ روح و جان انسانی شایستگی تقرب به تو را ندارد و هیچ عقل بشری نمی‌تواند عظمت تو را درک کند.

نکته ادبی: حوالی در اینجا به معنای ساحت و محدوده قرب الهی است.

هر کو ز ناتمامی از تو وصال جوید در عشق تو بسوزد از جان و دل برآید

هر کس که از نظر عرفانی ناقص و ناپخته باشد و بخواهد با این حالت به وصال تو برسد، در آتش عشق تو خواهد سوخت و جان و دلش از دست می‌رود.

نکته ادبی: از جان و دل برآمدن کنایه از نابود شدن و فنایِ وجود در مسیر عشق است.

ور از عنایت تو جان را رسد نسیمی اقبال جاودانی جان را ز در درآید

اما اگر نسیمی از لطف و عنایت تو بر جان عاشق بوزد، خوش‌بختی و سعادت ابدی به روح او راه خواهد یافت.

نکته ادبی: اقبال جاودانی استعاره از بهره‌مندی از فیض الهی است.

هرگه که شرح رویت عطار پیش گیرد کام و لبش ز معنی پر در و گوهر آید

هر وقت که عطار بخواهد جمال تو را وصف کند، کلامش از مفاهیم بلند و حکمت‌های ارزشمند، همچون مروارید و جواهر لبریز می‌شود.

نکته ادبی: در و گوهر استعاره از سخنان حکیمانه و معرفت‌های ناب است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) افلاک درهم افتد

توصیف فروپاشی آسمان‌ها در اثر تجلی نور معشوق که شکوه آن را برجسته می‌کند.

استعاره خورشید

خورشید نمادی از ذات حق و جمال بی‌پایان الهی است.

استعاره در و گوهر

اشاره به کلمات و معانی بلند عرفانی که عطار در وصف معشوق می‌سراید.

تناقض (پارادوکس) نور و تیرگی

نوری که چون بسیار شدید است، دیدگان عقل و وهم را تیره می‌سازد و به حیرت می‌افکند.