دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۵۳

عطار
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید صفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید
من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابی که حلاوت لب تو به دهن دریغم آید
مرساد هیچ آفت به تن و به جانت هرگز که به جان فسوس باشد که به تن دریغم آید
تن کشتگان خود را به میان خون رها کن که چنان تنی درین ره به کفن دریغم آید
ز فرید می نیاید سخن لب تو گفتن که لب شکر فشانت به سخن دریغم آید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، نمایشِ شورِ عاشقانه و ستایشِ بی‌حدومرز از زیبایی محبوب است. شاعر در این قطعه، چنان شیفته و مجذوبِ جمالِ معشوق است که وصفِ آن را ناممکن می‌بیند و هرگونه سعی در توصیف، تشبیه یا بهره‌گیری از مفاهیمِ مادی برای بیانِ آن زیبایی‌ها را، نوعی کفرانِ نعمت یا کم‌ارزش‌کردنِ آن می‌داند. فضایی که شاعر ترسیم می‌کند، آمیخته به نوعی تقدس‌گرایی عاشقانه است؛ گویی معشوق در جایگاهی چنان رفیع قرار دارد که حتی کلامِ بشری نیز یارای نزدیک شدن به او را ندارد.

در این غزل، مضمونِ اصلی «دریغ» است؛ دریغ از اینکه زیباییِ بی‌همتای معشوق در بندِ واژگان گرفتار آید یا در امورِ دنیوی و روزمره (مانندِ شراب یا کفن) خلاصه شود. شاعر با نفیِ ابزارهای معمولِ شاعرانه، راهی برای بیانِ تعالیِ مطلقِ معشوق برمی‌گزیند و نشان می‌دهد که عشقِ راستین، عشقی است که حتی در ستایشِ محبوب، خود را ناتوان و بی‌مقدار می‌بیند.

معنای روان

سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید صفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید

فکرِ توصیفِ موهای پر پیچ‌ و تابِ دل‌ربایت، مرا اندوهگین و پشیمان می‌کند؛ همان‌طور که تشبیه کردنِ بدنِ نقره‌فام و سفیدِ تو به گلِ یاسمن، برایم دریغ‌انگیز و ناپسند است (چون زیبایی تو فراتر از این تشبیهات است).

نکته ادبی: «سمن» به معنای گل یاسمن است که در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ سفیدیِ پوست است؛ «چو سیم» نیز اشاره به بدنِ سفید و درخشان دارد.

من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابی که حلاوت لب تو به دهن دریغم آید

من که تشنه‌ی وصالِ تو هستم، هرگز از لب‌های خوش‌گوارت تقاضای شراب نمی‌کنم؛ زیرا تصورِ اینکه حلاوت و شیرینیِ لب‌های تو بخواهد در دهانِ من وارد شود، برایم سخت و ناگوار است (چون آن لب‌ها فراتر از چشیدنی‌های دنیوی‌اند).

نکته ادبی: «شراب» استعاره از بوسه یا لذتِ وصال است؛ شاعر در اینجا با یک پارادوکسِ عاشقانه، از لذتِ وصال به دلیلِ تقدسِ آن پرهیز می‌کند.

مرساد هیچ آفت به تن و به جانت هرگز که به جان فسوس باشد که به تن دریغم آید

خدا نکند که هیچ آسیبی به تن و جانِ تو برسد؛ چرا که هرگونه گزندی به جانِ تو مایه‌ی دریغ و افسوسِ من است و آسیب رسیدن به جسمِ تو، فاجعه‌ای است که توانِ تحملش را ندارم.

نکته ادبی: «فسوس» به معنای افسوس و دریغ است؛ در اینجا شاعر از واژگانِ «جان» و «تن» برای بیانِ شدتِ وابستگیِ وجودیِ خود به سلامتیِ معشوق بهره می‌برد.

تن کشتگان خود را به میان خون رها کن که چنان تنی درین ره به کفن دریغم آید

اجسادِ کسانی را که در راهِ عشقِ تو کشته شده‌اند، در میانِ خون رها کن و به خاک مسپار؛ زیرا چنین بدن‌های ارزشمندی که در راهِ تو قربانی شده‌اند، شایسته‌ی پوشیده شدن در کفن نیستند (و کفن‌پیچ کردنِ آنان، دونِ شأنِ آنان است).

نکته ادبی: «کشتگان» استعاره از عاشقانِ جان‌باخته در راهِ معشوق است؛ این بیت بیانگرِ تعظیمِ شاعر در برابرِ ایثارِ عاشق است.

ز فرید می نیاید سخن لب تو گفتن که لب شکر فشانت به سخن دریغم آید

فرید (شاعر) تواناییِ آن را ندارد که لب‌های تو را با سخن گفتن وصف کند؛ چرا که می‌داند هرگونه کلامی که درباره‌ی لب‌های شکر‌ریزِ تو بر زبان آورد، در حقِ زیباییِ آن، کوتاهی و مایه‌ی حسرت است.

نکته ادبی: «فرید» تخلصِ شاعر است؛ «شکر‌فشان» کنایه از شیرین‌سخنی و شیرینیِ لبانِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه بر چو سیم

تشبیه بدنِ معشوق به سیم (نقره) برای بیانِ سپیدی و درخشندگیِ آن.

کنایه لب شکر فشان

کنایه از شیرینیِ گفتار و زیباییِ بی‌نظیرِ لب‌های معشوق.

مراعات نظیر تشنه، لب، شراب، حلاوت، دهن

استفاده از کلماتِ مرتبط با مفهومِ نوشیدن و چشیدن که فضای بیت را یکپارچه کرده است.

واج‌آرایی (حروفِ تکرار شونده) دریغ و سمن و تن و ...

تکرارِ حرفِ «د» و «ن» که با ردیفِ «دریغم آید»، نوعی موسیقیِ یکنواخت و حزین به غزل بخشیده است.