دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۴۸

عطار
زلف را چون به قصد تاب دهد کفر را سر به مهر آب دهد
باز چون درکشد نقاب از روی همه کفار را جواب دهد
چون درآید به جلوه ماه رخش تاب در جان آفتاب دهد
تیر چشمش که کم خطا کرده است مالش عاشقان صواب دهد
همه خامان بی حقیقت را سر زلفش هزار تاب دهد
تشنگان را که خار هجر نهاد لب گلرنگ او شراب دهد
غم او زان چنین قوی افتاد که دلم دایمش کباب دهد
گاه شعرم بدو شکر ریزد گاه چشمم بدو گلاب دهد
گر دلم می دهد غمش را جای گنج را جایگه خراب دهد
دل به جان باز می نهد غم او تا درین دردش انقلاب دهد
دل عطار چون ز دست بشد چکند تن در اضطراب دهد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی عمیق از تجربه شوریدگی و حیرانی در برابر جمال و جلال معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیکِ عرفانی، تقابل میان زیباییِ خیره‌کننده و ویران‌گرِ محبوب و وضعیتِ آشفته و دردمندِ عاشق را به تصویر می‌کشد. در این فضا، عشق نه یک موهبتِ آرام‌بخش، بلکه نیرویی دگرگون‌ساز است که عقل و هوشِ عاشق را می‌رباید و او را در گردابی از رنج و لذت غوطه‌ور می‌کند.

درونمایه اصلیِ این اثر، پیوندِ ناگسستنیِ «درد» و «درمان» است. شاعر به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه قلبی که از عشقِ حقیقی ویران شده (خراب)، تبدیل به گنجینه‌ای ارزشمند می‌شود. این شعر، دعوتی است به پذیرشِ اضطرابِ ناشی از عشق، زیرا همین بی‌قراری و سوختن است که عاشق را از خامی رهانده و به کمالِ حقیقتِ انسانی می‌رساند.

معنای روان

زلف را چون به قصد تاب دهد کفر را سر به مهر آب دهد

وقتی معشوق از روی عمد، گره‌های زلفش را باز می‌کند و به آن تاب می‌دهد، حتی کفر و بی‌ایمانی هم در برابر زیبایی و شکوه او غرق شده و از بین می‌رود.

نکته ادبی: «آب دادن» در اینجا به معنای نابود کردن، محو کردن یا غرق کردن است که در متون کهن برای اشاره به تسلیم شدنِ تمام‌عیار به‌کار می‌رود.

باز چون درکشد نقاب از روی همه کفار را جواب دهد

هنگامی که معشوق نقاب را از چهره برمی‌دارد، زیباییِ بی‌حد و حصرِ او چنان خیره‌کننده است که دهانِ تمامِ منکران و کافران را می‌بندد و حجتی قاطع برای همگان می‌شود.

نکته ادبی: «جواب دادن» کنایه از خاموش کردنِ زبانِ معترضان و شکست دادنِ استدلال‌های عقلانیِ خشک و بی‌روح است.

چون درآید به جلوه ماه رخش تاب در جان آفتاب دهد

وقتی چهره‌اش که همچون ماه درخشان است جلوه‌گری می‌کند، چنان روشنایی و زیبایی دارد که خورشید را به تپش و لرزش وامی‌دارد (گویی خورشید در برابر او رنگ می‌بازد).

نکته ادبی: «تاب دادن در جان آفتاب» استعاره از شرمگین کردن خورشید توسط زیباییِ درخشان‌ترِ معشوق است.

تیر چشمش که کم خطا کرده است مالش عاشقان صواب دهد

تیرِ نگاهِ معشوق که هرگز خطا نمی‌رود و همیشه به هدف می‌خورد، رنج‌ها و سختی‌های راهِ عاشقی را برای عاشق به پاداش و کارِ درست تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: «مالش» در اینجا به معنایِ فشار، سختی و دردی است که عاشق در راهِ عشق تحمل می‌کند.

همه خامان بی حقیقت را سر زلفش هزار تاب دهد

کسانی که نپخته‌اند و بویی از حقیقتِ عشق نبرده‌اند، با دیدنِ پیچ‌وخم‌های زلفِ معشوق، دچار سردرگمی و حیرانیِ هزارچندان می‌شوند.

نکته ادبی: «خام» واژه‌ای نمادین برای کسانی است که هنوز در مسیرِ طریقت به پختگیِ روحی نرسیده‌اند و در ظاهرِ امور متوقف مانده‌اند.

تشنگان را که خار هجر نهاد لب گلرنگ او شراب دهد

لب‌های گلگونِ معشوق، به کسانی که از خارِ دوری و هجران در رنج و تشنگی هستند، شرابِ وصل و آرامش می‌بخشد.

نکته ادبی: «خارِ هجر» استعاره‌ای از آزارها و سختی‌های ناشی از دوریِ یار است.

غم او زان چنین قوی افتاد که دلم دایمش کباب دهد

غمِ عشقِ او به این دلیل تا این حد نیرومند و جانکاه است که دلم پیوسته در آتشِ عشقش در حال سوختن و کباب شدن است.

نکته ادبی: استعاره از کباب شدن دل، تصویری آشنا برای نشان دادنِ شدتِ دردی است که ریشه در اشتیاقِ سوزان دارد.

گاه شعرم بدو شکر ریزد گاه چشمم بدو گلاب دهد

گاهی اشعارم به خاطر او شیرین و شکرریز می‌شود و گاه چشمانم از حسرتِ دیدارِ او اشک‌هایی چون گلاب می‌بارد.

نکته ادبی: این بیت تضادی زیبا میان شیرینیِ شعر (شکر) و تلخیِ هجران (اشک) ترسیم کرده است.

گر دلم می دهد غمش را جای گنج را جایگه خراب دهد

اگر دلم غمِ او را در خود جای داده است، جای تعجب نیست؛ زیرا گنجینه‌های گرانبها همیشه در ویرانه‌ها جای می‌گیرند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ کهن «گنج در ویرانه است»؛ استعاره از اینکه دلِ شکسته و ویران، ظرفِ مناسبی برای پذیرشِ حقیقتِ عشق است.

دل به جان باز می نهد غم او تا درین دردش انقلاب دهد

دلم پیوسته خود را به غمِ او می‌سپارد تا در این دردمندی، دچار تحول و دگرگونیِ روحی شود.

نکته ادبی: «انقلاب» در عرفان به معنای دگرگونیِ احوال و عبور از وضعیتی به وضعیتِ متعالی‌تر است.

دل عطار چون ز دست بشد چکند تن در اضطراب دهد

وقتی عطار دلش را در راهِ این عشق از دست داد، دیگر چاره‌ای ندارد جز اینکه تن و جانش را نیز در این اضطراب و بی‌قراریِ عاشقانه رها کند.

نکته ادبی: «دست بشد» کنایه از از دست دادنِ اختیار و کنترلِ عقل و اراده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گنج را جایگه خراب

اشاره به این حقیقت عرفانی که دلِ ویران‌شده و شکسته، محلِ تجلیِ گنجِ عشقِ الهی است.

تضاد (طباق) شکر / گلاب (اشک)

تقابل میان شیرینیِ بیان و تلخیِ رنجِ هجران برای نشان دادنِ دوگانه بودنِ احوال عاشق.

کنایه کفر را سر به مهر آب دهد

کنایه از مغلوب شدن و از بین رفتنِ منطقِ سرد و منکرانه در برابرِ زیباییِ معنوی.

اغراق (مبالغه) تاب در جان آفتاب دهد

بزرگ‌نماییِ زیباییِ چهره‌ی معشوق تا حدی که خورشید را به شرم و تکاپو می‌اندازد.