دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۴۳

عطار
ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود وی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود
چه باک اگرم عقل و دل و جان بنماند گو هیچ ممان زانکه تویی زین همه مقصود
در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیست دانی تو که چون است نه معدوم و نه موجود
هر آدمیی را که کفی خاک سیاه است بی واسطه دادی تو وجودی ز سر جود
چون ژنده قبایی است که آن خاص ایاز است تا چند کند سرکشی از خلعت محمود
مردانه در این راه درآ ای دل غافل کز عشق نه مقبول بود مرد نه مردود
چون خضر برون آی ازین سد نهادت تا باز گشایند تو را این ره مسدود
هرچیز که در هر دو جهان بستهٔ آنی آن است تورا در دو جهان مونس و معبود
عطار اگر سایه صفت گم شود از خود خورشید بقا تابدش از طالع مسعود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در آن شاعر با بیانی شیوا، مقصود اصلی هستی را شناخت معبود یکتا و فنا شدن در عشق او می‌داند. در این نگاه، جهان مادی و تعلقات آن، حجابی بر این حقیقت مطلق‌اند و رهرو حقیقت باید با گذر از خودخواهی‌ها و وابستگی‌های دنیوی، به حقیقتی ورای بود و نبود برسد.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی است که در آن خودی وجود ندارد و همه چیز پرتوی از وجود لایزال الهی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات عرفانی و تلمیحات داستانی، بر این باور است که اگر سالک، سایه‌وار از خود بگذرد و دل از تعلقات برکند، خورشید حقیقت ازلی بر جانش خواهد تابید.

معنای روان

ای کوی توام مقصد و ای روی تو مقصود وی آتش عشق تو دلم سوخته چون عود

ای معشوق، کوی تو مقصد اصلی و روی زیبای تو هدف نهایی من است؛ آتش عشق تو چنان بر دلم افتاده که آن را همچون عود در مجمر عشق سوزانده و خوش‌بو کرده است.

نکته ادبی: تشبیه دل به عود نشان‌دهنده سوختن همراه با عطر و کمال است.

چه باک اگرم عقل و دل و جان بنماند گو هیچ ممان زانکه تویی زین همه مقصود

هیچ ترسی ندارم که در این راه، عقل و دل و جانم را از دست بدهم؛ بگذار این‌ها نباشند، زیرا تو مقصود اصلی تمامی این‌ها هستی و بدون تو داشتن آن‌ها بی‌معناست.

نکته ادبی: تکیه بر فنای وجود مادی در برابر مقصود حقیقی.

در عشق تو جانم که وجود و عدمش نیست دانی تو که چون است نه معدوم و نه موجود

جان من در مرتبه عشق تو به چنان مقامی رسیده که از قید وجود و عدم رسته است؛ تو می‌دانی که این حال چگونه است، حالتی که نه می‌توان آن را موجود نامید و نه معدوم.

نکته ادبی: اشاره به مقام حیرت و فنای عرفانی که فراتر از دوگانگی‌های منطقی است.

هر آدمیی را که کفی خاک سیاه است بی واسطه دادی تو وجودی ز سر جود

خداوندا، تو از سر کرم و بخشش، به هر انسانی که تنها مشتی خاک تیره است، بدون واسطه، گوهر وجود بخشیدی.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش انسان از خاک و دمیده شدن روح الهی در او.

چون ژنده قبایی است که آن خاص ایاز است تا چند کند سرکشی از خلعت محمود

این پیکر مادی همچون جامه‌ای کهنه است که مخصوص بنده (ایاز) است؛ پس بنده تا کی می‌خواهد در برابر خلعت فاخر پادشاه (محمود) سرکشی کند و آن را نپذیرد؟

نکته ادبی: تمثیل محمود و ایاز، نماد رابطه میان خداوند و جان انسان است؛ خلعت پادشاه نماد فیض الهی است.

مردانه در این راه درآ ای دل غافل کز عشق نه مقبول بود مرد نه مردود

ای دل ناآگاه، با شجاعت و مردانگی به این راه قدم بگذار؛ زیرا در وادی عشق، واژه‌هایی چون مقبول و مردود معنایی ندارند و عاشق از این دایره‌های اعتباری بیرون است.

نکته ادبی: نفی دوگانگی مقبول و مردود در پیشگاه مطلق عشق.

چون خضر برون آی ازین سد نهادت تا باز گشایند تو را این ره مسدود

همچون خضر، از حصار طبیعت و منیت خود بیرون بیا تا راهی که اکنون بر تو بسته است، گشوده شود.

نکته ادبی: خضر نماد پیر و راهنماست که در ظلمات نفس، راه را می‌نماید.

هرچیز که در هر دو جهان بستهٔ آنی آن است تورا در دو جهان مونس و معبود

هر چیزی در این جهان یا آن جهان که تو دل‌بسته و اسیر آن باشی، همان چیز برای تو معبود و خدای تو خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به بت‌پرستی درونی و تعلقات ذهنی که جایگزین خداوند می‌شوند.

عطار اگر سایه صفت گم شود از خود خورشید بقا تابدش از طالع مسعود

عطار، اگر همانند سایه‌ای که از خود اثری ندارد، از وجود خویش رها شود و فنا گردد، خورشید ابدی بر بخت بلندش خواهد تابید.

نکته ادبی: استعاره سایه برای فنای خودی و خورشید برای نور الهی.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سوزانده چون عود

مانند کردن سوختن دل به سوختن عود برای معطر شدن و خلوص.

تلمیح خلعت محمود

اشاره به داستان مشهور سلطان محمود غزنوی و ایاز که نماد عشق بنده به خالق است.

تضاد (طباق) وجود و عدم

قرار دادن دو مفهوم متضاد در کنار هم برای نشان دادن مقام فراتر از دوگانگی.

استعاره خورشید بقا

مانند کردن نور حقیقت الهی و جاودانگی به خورشید.