دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۴۰

عطار
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای این چنین طراریت با من مسلم کی شود
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ناله‌ای عاشقانه و تبیین‌گرِ سوزِ جدایی و اشتیاقِ جانکاهِ عاشق به سوی معشوقی یگانه و بی‌همتاست. شاعر در این ابیات، ضمن توصیفِ زیباییِ خیره‌کننده و بی‌نیازِ معشوق، از رنجِ بی‌حاصلیِ وعده‌ها و شکوهِ نرسیدن به وصال می‌گوید و فضایی سرشار از ناامیدیِ آمیخته به امید را ترسیم می‌کند.

در نهایت، شاعر با نگاهی واقع‌بینانه و متواضعانه به خویشتن، فاصله میانِ عاشقِ خاکی و معشوقِ آسمانی را چنان عمیق می‌بیند که هر ادعایی را برنمی‌تابد و خود را در برابر شکوهِ آن عشق، کوچک و ناتوان می‌شمارد.

معنای روان

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

از آنجایی که تو جانِ جانانِ من هستی، زندگیِ من بدونِ وجودِ تو چگونه می‌تواند شیرین و شادمانه باشد؟ و از سویی، چون تو به هیچ‌کس توجهی نداری و نگاهت را از همه دریغ می‌کنی، چگونه کسی می‌تواند همدم و همراهِ تو باشد؟

نکته ادبی: «جانان» به معنای معشوق و «خرم» به معنای شاد است. ساختار «کی شود» پرسشی انکاری است که بر محال بودنِ اتفاق دلالت دارد.

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

اگر تو جمال و زیباییِ جان‌افزای خود را بر ما آشکار کنی، حتی اگر روح و جانِ ما از این تماشا وسعت یابد و بزرگ‌تر شود، چیزی از زیباییِ بی‌کرانِ تو کم نخواهد شد.

نکته ادبی: «جمال جان‌افزا» ترکیبی استعاری برای زیباییِ زندگی‌بخش است. در اینجا بر بی‌نهایتیِ زیباییِ معشوق تأکید شده است.

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای این چنین طراریت با من مسلم کی شود

تو دلِ مرا ربودی و سپس از من پرسیدی که آیا دلت را گم کرده‌ای؟ این‌گونه حیله‌گری و بازی‌ دادنِ عاشق، چگونه می‌تواند از سوی تو برای من پذیرفتنی و صادقانه باشد؟

نکته ادبی: «طراری» به معنای دزدی و حیله‌گری است که در اینجا با ایهام به دزدیدنِ دل توسط معشوق اشاره دارد.

عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود

تو وعده دادی که مرهمی بر زخمِ دلِ خسته‌ی من باشی؛ اما وقتی تو تنها به گفتنِ وعده بسنده می‌کنی یا رفتارت با گفتارت متفاوت است، چگونه می‌توان این عهد و پیمان را استوار و محکم دانست؟

نکته ادبی: «دل‌خسته» به معنای عاشقِ رنجور است و «مرهم» نمادی از درمان و تسکین است که شاعر از معشوق طلب می‌کند.

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

از آنجا که من از آرزوی رسیدن به تو دچار این رنج و دل‌خستگی شده‌ام، چگونه ممکن است این دردِ عمیق با یک داروی معمولی یا مرهمی ظاهری درمان شود؟ تنها دیدارِ تو درمانِ من است.

نکته ادبی: «زایل» به معنای نابود شدن و برطرف شدن است. شاعر تأکید دارد که علتِ درد، خودِ معشوق است، پس درمانش نیز تنها در دستِ اوست.

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود

غم و اندوهِ من از این است که بدونِ حضورِ تو، مانندِ حلقه بر درِ خانه مانده‌ام؛ تا زمانی که تو از این در وارد نشوی و مرا نپذیری، این غم و حیرانی از دلم خارج نخواهد شد.

نکته ادبی: «حلقه بر در» تشبیهی است برای بیانِ انتظار و بی‌قراریِ عاشق که پشتِ درِ بسته مانده است.

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود

من آرزوی خلوتی خصوصی با تو دارم، که چه هدفِ متعالی و والایی است؛ اما مگر ممکن است یک ذره‌ی ناچیز، با خورشیدِ عالم‌تاب، خلوت و هم‌نشینی داشته باشد؟

نکته ادبی: «زهی» صوتِ تحسین است. «ذره» در مقابل «خورشید» نمادی از حقارتِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق است.

نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود

ای عطار، تو مردِ این میدانِ عشق نیستی؛ زیرا اگر کسی که ناپاک و ناتوان است، بر اسبی لاغر و ناتوان سوار شود، آن اسب هرگز به رخشِ اسطوره‌ای رستم تبدیل نمی‌شود و به مقصود نمی‌رسد.

نکته ادبی: «تردامن» کنایه از شخص گناهکار یا ناپاک است. «رخش» و «رستم» تلمیحی به شاهنامه فردوسی برای بیانِ تفاوتِ توانمندی و عظمت است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو حلقه بر درم

شاعر خود را در حال انتظار و بی‌قراری به حلقه‌ی کوبه‌ی در تشبیه کرده است که پشت در مانده است.

تلمیح رخش رستم

اشاره به اسبِ افسانه‌ای رستم در شاهنامه برای نشان دادنِ لزومِ لیاقت و قدرت برای رسیدن به معشوق.

تناقض و تضاد ذره ... خورشید

تقابلِ ذره (عاشقِ کوچک) و خورشید (معشوقِ عظیم) برای بیانِ دوری و تفاوتِ جایگاه.

استعاره مرهم

استعاره از التیام و وصالِ معشوق که تنها راهِ درمانِ دردِ دوری است.