دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۳۸

عطار
گر نسیم یوسفم پیدا شود هر که نابینا بود بینا شود
بس که پیراهن بدرم تا مگر بویی از پیراهنش پیدا شود
گر برافتد برقع از پیش رخش زاهد منکر سر غوغا شود
ور برافشاند سر زلف دو تا دل ز زلفش کافری یکتا شود
هر دلی کز زلف او زنار ساخت بی شک آن دلمومنی حقا شود
گر بیابد عقل بوی زلف او عقل از لایعقلی رسوا شود
از دو عالم فارغ آید تا ابد هر که او مشغول این سودا شود
گر کسی پرسد که پیش روی او دل چرا شوریده و شیدا شود
تو جوابش ده که پیش آفتاب ذره سرگردان و ناپروا شود
ای دل از دریا چرا تنها شدی از چنین دریا کسی تنها شود
هر که دور افتد ز جای خویشتن می دود تا زودتر آنجا شود
ماهی از دریا چو بر خاک اوفتد می تپد تا چون سوی دریا شود
گر تو بنشینی به بیکاری مدام کارت ای غافل کجا زیبا شود
گر دل عطار با دریا رسد گوهری بی مثل و بی همتا شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که از سروده‌های عطار نیشابوری است، بازتاب‌دهنده‌ی عالی‌ترین مراتب عشق عرفانی و اشتیاق جانِ دورمانده از موطن اصلی برای وصالِ محبوبِ ازلی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای اسطوره‌ای و طبیعی، فضایِ حاکم بر سلوک عاشقانه را ترسیم می‌کند که در آن، عقلِ مصلحت‌سنج در برابر جلوه‌ی جمال الهی به حیرت می‌افتد و ذهنِ انسانی در برابر عظمت این عشق، سرگشته و بی‌قرار می‌شود.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، بازگشتِ حقیقت به سوی اصل خویش است؛ همچون ماهی که از دریا جدا شده و بی‌تابانه برای بازگشت به آن می‌تپد. عطار با نگاهی دقیق، انسان را به هوشیاری دعوت می‌کند تا در این جهانِ فانی، به بیکاری و غفلت دچار نشود و با پیوند زدنِ دل به دریایِ معرفتِ حق، به کمال و گوهرِ وجودی خویش دست یابد.

معنای روان

گر نسیم یوسفم پیدا شود هر که نابینا بود بینا شود

اگر نسیمی از جانب یوسفِ گم‌گشته‌ی من بوزد، هر کسی که از دیدنِ حقیقت نابینا بود، بینا خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و یعقوب در قرآن؛ نسیم یوسف کنایه از تجلیِ الهی یا رسیدنِ خبر از محبوب است.

بس که پیراهن بدرم تا مگر بویی از پیراهنش پیدا شود

آن‌قدر در اشتیاقِ او پیراهنِ صبر خود را پاره می‌کنم که شاید بویی از پیراهنِ او به مشامم برسد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ پیراهنِ یوسف که به چشمان یعقوب کشیده شد و بینایی‌اش را بازگرداند.

گر برافتد برقع از پیش رخش زاهد منکر سر غوغا شود

اگر نقاب از چهره‌ی زیبای او کنار رود، زاهدی که منکرِ عشق بود، از شدتِ شگفتی و زیبایی، فریاد و غوغا سر خواهد داد.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است؛ در اینجا تقابلِ زاهدِ خشک‌مقدس با شورِ عاشقانه نشان داده شده است.

ور برافشاند سر زلف دو تا دل ز زلفش کافری یکتا شود

و اگر او گره‌های زلفِ تودرتو و زیبای خود را رها کند، دلِ عاشق از دلبستگی به آن زلف، به نوعی کفرِ طریقت (رهایی از باورهای ظاهری) می‌رسد که در نوع خود یگانه است.

نکته ادبی: کافر در اصطلاح عرفانی، کسی است که از تعلقاتِ دنیا رها شده و فقط به محبوب دل بسته است.

هر دلی کز زلف او زنار ساخت بی شک آن دلمومنی حقا شود

هر دلی که از زلفِ او برای خود «زنار» ساخت و خود را وقفِ عشق کرد، بدون شک آن دل به معنای واقعی کلمه به ایمانِ حقیقی رسیده است.

نکته ادبی: زنار، بندی است که مسیحیان به کمر می‌بستند؛ اینجا استعاره از تعهدِ قلبی به محبوب است.

گر بیابد عقل بوی زلف او عقل از لایعقلی رسوا شود

اگر عقل و منطقِ بشری ذره‌ای از بوی خوشِ زلفِ او را دریابد، به واسطه‌ی این عشقِ بی‌نهایت، عقل از کار می‌افتد و دچارِ جنونِ عاشقانه می‌شود.

نکته ادبی: لایعقلی به معنایِ فراتر رفتن از مرزهای عقلِ جزئی و رسیدن به حیرتِ عارفانه است.

از دو عالم فارغ آید تا ابد هر که او مشغول این سودا شود

هر کس که گرفتارِ این عشق و شورِ درونی شود، تا ابد از قیدِ هر دو جهان (دنیا و آخرتِ مادی) آزاد می‌شود.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای عشق و شوریدگیِ شدید است.

گر کسی پرسد که پیش روی او دل چرا شوریده و شیدا شود

اگر کسی بپرسد که چرا در برابرِ رویِ درخشانِ او، دلِ عاشق دچارِ آشفتگی و شیدایی می‌شود،

نکته ادبی: شوریده و شیدا، هر دو بر بی‌قراری و از خود بیخود شدنِ عاشق دلالت دارند.

تو جوابش ده که پیش آفتاب ذره سرگردان و ناپروا شود

تو در جوابش بگو که ذره‌ی ناچیز در برابرِ تابشِ خورشید، سرگردان می‌شود و آرام و قرار از کف می‌دهد.

نکته ادبی: تمثیل ذره و آفتاب، بازتابِ نسبتِ انسانِ ناچیز در برابرِ تجلیِ بی‌پایانِ حق است.

ای دل از دریا چرا تنها شدی از چنین دریا کسی تنها شود

ای دل، چرا از دریایِ بیکرانِ هستی دور شدی و تنها ماندی؟ مگر ممکن است کسی از چنین دریایِ عظیمی جدا بماند و تنها نشود؟

نکته ادبی: دریا استعاره از وجودِ حق است؛ تنهایی در اینجا به معنای غربت و دوری از اصل است.

هر که دور افتد ز جای خویشتن می دود تا زودتر آنجا شود

هر کسی که از جایگاهِ اصلیِ خود دور بیفتد، بی‌تابانه در تلاش است تا هرچه زودتر به آنجا بازگردد.

نکته ادبی: جای خویشتن، کنایه از عالمِ معنا و روحِ الهی است که انسان از آن هبوط کرده است.

ماهی از دریا چو بر خاک اوفتد می تپد تا چون سوی دریا شود

همان‌طور که ماهی وقتی از آب بیرون می‌افتد بر خاک می‌تپد تا دوباره به دریا بازگردد، انسان نیز چنین است.

نکته ادبی: استعاره‌ی ماهی، تمثیلی معروف برای نمایشِ جداییِ روح از موطنِ اصلی‌اش است.

گر تو بنشینی به بیکاری مدام کارت ای غافل کجا زیبا شود

اگر تو ای انسانِ غافل، همواره در بیکاری و تنبلی بنشینی، چگونه کار و سرنوشتت در نهایت زیبا و متعالی خواهد شد؟

نکته ادبی: بیکاری در اینجا به معنای غفلت از سلوک و تلاشِ معنوی است.

گر دل عطار با دریا رسد گوهری بی مثل و بی همتا شود

اگر دلِ «عطار» به دریایِ حقیقت متصل شود، به گوهری بی‌نظیر و یگانه تبدیل خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر و رسیدنِ روح به کمال در اتحاد با حق.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نسیم یوسف / پیراهن

اشاره به داستان قرآنی یوسف پیامبر و بازگشتِ بینایی به یعقوب که نمادِ وصلِ الهی است.

استعاره دریایِ حقیقت / ماهی

تشبیه عالمِ هستی به دریا و انسانِ مشتاق به ماهیِ دورمانده از وطن.

تناقض (پارادوکس) عقل از لایعقلی رسوا شود

بهره‌گیری از کلامِ متناقض‌نما برای بیانِ اینکه عقلِ جزئی در برابرِ عشقِ کلی، ناتوان است.

تمثیل ذره و آفتاب

برای تبیینِ جایگاهِ عاشق در برابرِ جلوه‌ی جمالِ معشوق.

اغراق بس که پیراهن بدرم

برای نشان دادنِ شدتِ اشتیاق و بی‌قراریِ عاشق.