دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۳۳

عطار
کسی کو خویش بیند بنده نبود وگر بنده بود بیننده نبود
به خود زنده مباش ای بنده آخر چرا شبنم به دریا زنده نبود
تو هستی شبنمی دریاب دریا که جز دریا تو را دارنده نبود
درین دریا چو شبنم پاک گم شو که هر کو گم نشد داننده نبود
اگر در خود بمانی ناشده گم تو را جاوید کس جوینده نبود
تو می ترسی که در دنیا مدامت بسازی از بقا افکنده نبود
وجود جاودان خواهی، ندانی که گل چون گل بسی پاینده نبود
وجود گل به بالای گل آمد که سلطانی مقام بنده نبود
تورا در نو شدن جامه که آرد اگر بر قد تو زیبنده نبود
چه می گویم چو تو هستی نداری تورا جز نیستی یابنده نبود
اگر خواهی که دایم هست گردی که در هستی تورا ماننده نبود
فرو شو در ره معشوق جاوید که هرگز رفته ای آینده نبود
در آتش کی رسد شمع فسرده اگر شب تا سحر سوزنده نبود
فلک هرگز نگردد محرم عشق اگر سر تا قدم گردنده نبود
هر آن کبکی که قوت باز گردد ورای او کسی پرنده نبود
چه می گویی تو ای عطار آخر به عالم در چو تو گوینده نبود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، دعوتی است عارفانه برای گذشتن از «خود» و رها کردنِ منیت‌های خردی که حجابِ دیدارِ حقیقت‌اند. شاعر با زبانی نمادین و تمثیلی، انسان را به قطره‌ای تشبیه می‌کند که برای یافتنِ وجودِ حقیقی و جاودان، ناگزیر است در دریای بی‌کرانِ خداوند محو و ناپدید شود؛ چرا که تا «من» وجود دارد، «او» رخ نمی‌نماید.

مضمون اصلی، تبیینِ مفهومِ «فنا» است؛ یعنی رسیدن به بقای جاودان از طریقِ نیست‌انگاشتنِ وجودِ موهومِ خویش. شاعر هشدار می‌دهد که دلبستگی به هستیِ محدودِ دنیوی، مانعِ پروازِ روح به سویِ حقیقتِ مطلق است و تنها کسی که با شجاعتِ تمام، خودِ محدودش را در میانِ بی‌کرانگیِ عشق قربانی می‌کند، به مقامِ واقعیِ بندگی و درکِ حقیقت دست می‌یابد.

معنای روان

کسی کو خویش بیند بنده نبود وگر بنده بود بیننده نبود

کسی که همواره خود را می‌بیند و درگیرِ «منِ» خویش است، بنده واقعیِ خدا نیست؛ و اگر کسی حقیقتاً بنده باشد، دیگر خودبینی و خودخواهی در او راهی ندارد و نمی‌تواند همزمان هم به خود نگاه کند و هم به معشوق.

نکته ادبی: تضاد میان «بنده بودن» و «خویش‌بینی» که یکی از اصول عرفانی است.

به خود زنده مباش ای بنده آخر چرا شبنم به دریا زنده نبود

ای بنده، هرگز بر پایه‌ی هستیِ مستقلِ خود زندگی نکن و به آن دل نبند؛ مگر نه این است که شبنم، اگر از دریا جدا باشد، عمری ندارد و زنده نمی‌ماند؟

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ «شبنم و دریا» برای بیان وابستگی وجودِ ممکن به وجودِ واجب.

تو هستی شبنمی دریاب دریا که جز دریا تو را دارنده نبود

تو در برابرِ هستیِ مطلق، همچون شبنمی بیش نیستی؛ پس به سوی دریا بشتاب و به او بپیوند، زیرا جز دریایِ وجودِ حق، هیچ تکیه‌گاه و نگه‌دارنده‌ای برای تو وجود ندارد.

نکته ادبی: «دارنده» در اینجا به معنایِ حافظ و نگاه‌دارنده و تکیه‌گاه است.

درین دریا چو شبنم پاک گم شو که هر کو گم نشد داننده نبود

در این دریایِ بی‌پایانِ عشق، همچون شبنم ناپدید و محو شو؛ چرا که هر کس از این «منیتِ» خود رها نشود، هرگز به مقامِ معرفت و داناییِ حقیقی نمی‌رسد.

نکته ادبی: «داننده» به معنای عارف و کسی است که به حقیقت دست یافته است.

اگر در خود بمانی ناشده گم تو را جاوید کس جوینده نبود

اگر همچنان در بندِ خودخواهی و خودپسندی بمانی و در حق فانی نشوی، بدان که هیچ جوینده و کمال‌طلبی تا ابد به تو توجه نخواهد کرد و تو از قافله حقیقت جا می‌مانی.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ اصلیِ وصول، که همان «فنا» است.

تو می ترسی که در دنیا مدامت بسازی از بقا افکنده نبود

آیا از این می‌ترسی که در دنیا هستیِ محدودِ خود را از دست بدهی و از بین بروی؟ این ترسِ تو از فنا، همان چیزی است که مانعِ رسیدن به بقای واقعی و جاودانگی می‌شود.

نکته ادبی: «بقا» در اصطلاح عرفانی، زندگیِ جاودان پس از فنایِ نفس است.

وجود جاودان خواهی، ندانی که گل چون گل بسی پاینده نبود

اگر به دنبالِ وجودِ جاودان و همیشگی هستی، چرا نمی‌دانی که عمرِ گل (که نمادِ زیباییِ زودگذر است) کوتاه است و هیچ‌گاه پایدار نمی‌ماند؟

نکته ادبی: گل به عنوان نمادِ زیباییِ ناپایدارِ دنیوی به کار رفته است.

وجود گل به بالای گل آمد که سلطانی مقام بنده نبود

زیبایی و وجودِ گل، تنها در حدِ همان گل بودن است و این مرتبه، در شأنِ مقامِ بندگیِ عارف نیست که به دنبالِ حقیقتِ متعالی است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ میانِ تعیناتِ دنیوی و حقیقتِ مطلق.

تورا در نو شدن جامه که آرد اگر بر قد تو زیبنده نبود

وقتی هنوز وجودت را در راهِ حق فدا نکرده‌ای و آماده‌ی پذیرشِ حقیقت نیستی، چه کسی جامه نو (معرفتِ جدید) بر قامتِ تو می‌پوشاند؟

نکته ادبی: استعاره از کمالِ معنوی که پاداشِ تهذیبِ نفس است.

چه می گویم چو تو هستی نداری تورا جز نیستی یابنده نبود

وقتی تو وجودِ مستقلی نداری و در واقع نیست هستی، چه بگویم؟ تنها راهِ یافتنِ حقیقت برای تو، پذیرشِ همین نیستی است که تو را به سرچشمه می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به فقرِ ذاتیِ انسان در برابرِ غنایِ مطلقِ خداوند.

اگر خواهی که دایم هست گردی که در هستی تورا ماننده نبود

اگر می‌خواهی که به هستیِ ابدی برسی، باید به سویِ آن یگانه‌ای بروی که در هستی، هیچ‌کس و هیچ‌چیز همانند و شریکِ او نیست.

نکته ادبی: اشاره به توحیدِ افعالی و وجودی.

فرو شو در ره معشوق جاوید که هرگز رفته ای آینده نبود

در مسیرِ معشوقِ ازلی غرق شو و پیش برو، چرا که هیچ سالکی که در این راهِ عشق گام نهاده و فانی شده باشد، دوباره به زندگیِ عادی و محدودِ پیشین بازنگشته است.

نکته ادبی: «فرو شو» به معنای غرق شدن و غوطه‌ور شدن است.

در آتش کی رسد شمع فسرده اگر شب تا سحر سوزنده نبود

چگونه شمعی که سوختن را نمی‌داند و افسرده و خاموش است، می‌تواند به شعله‌ی آتش برسد و با آن یکی شود؟ انسان هم تا رنجِ سوختن و فانی شدن را تحمل نکند، به وصال نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از نیاز به سوز و گداز برای رسیدن به نورِ معرفت.

فلک هرگز نگردد محرم عشق اگر سر تا قدم گردنده نبود

آسمان و افلاک هم هرگز نمی‌توانند محرمِ اسرارِ عشق شوند، مگر اینکه از سر تا پا در حرکت و تکاپویِ مدام برایِ وصال باشند.

نکته ادبی: گردشِ افلاک به عنوانِ نمادِ اطاعت و سرسپردگی در برابرِ فرمانِ الهی.

هر آن کبکی که قوت باز گردد ورای او کسی پرنده نبود

هر کبکی که بتواند به قوتِ پرواز و شکارِ حق برسد، دیگر پرنده‌ای فراتر از او وجود ندارد؛ (هرکس این مسیر را طی کند، به اوج می‌رسد).

نکته ادبی: اشاره به اوجِ پروازِ معنوی.

چه می گویی تو ای عطار آخر به عالم در چو تو گوینده نبود

ای عطار، چرا این‌همه سخن می‌گویی؟ (سخن از این اسرار بی‌فایده است)، زیرا در این عالم کسی نیست که همچون تو حقایق را بازگو کرده باشد.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره به عظمتِ کلامِ او در بیانِ اسرار.

آرایه‌های ادبی

استعاره (Metaphor) شبنم و دریا

شبنم نمادِ انسانِ محدود و دریا نمادِ وجودِ بیکرانِ خداوند است.

پارادوکس (Paradox) گم شدن در دریا

شاعر می‌گوید برای «یافتن» باید «گم شد»؛ یعنی فنایِ نفس مقدمه‌ی بقایِ ابدی است.

استعاره (Metaphor) شمع فسرده

اشاره به انسانی که هنوز دردِ عشق و فنا را نچشیده و از حقیقت دور مانده است.

تمثیل (Allegory) گردشِ افلاک

حرکتِ مداومِ آسمان برای رسیدن به وصال و محرمیتِ اسرارِ الهی.