دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۲۸

عطار
زلف تو که فتنهٔ جهان بود جانم بربود و جای آن بود
هر دل که زعشق تو خبر یافت صد جانش به رایگان گران بود
مرده دل آن کسی که او را در عشق تو زندگی به جان بود
گفتم دل خویش خون کنم من کز دست دلم بسی زیان بود
ناگاه کشیده داشت دستم چون پای غم تو در میان بود
گر من دادم امان دلم را دل را ز غم تو کی امان بود
گفتم که دهان تو ببینم خود از دهنت که را نشان بود
هرگز نرسید هیچ جایی آن را که غم چنان دهان بود
گفتی که چگونه ای تو بی من دانی تو که بی تو چون توان بود
ز آنروز که یک زمانت دیدم صد ساله غمم به یک زمان بود
بر خاک درت نشسته عطار تا بود ز عشق جان فشان بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل که سرشار از شور و شیدایی است، روایتی از احوال عاشق در مواجهه با معشوق ازلی است. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال عارفانه، از زوالِ خویشتن در برابر شکوهِ بی‌کرانِ معشوق سخن می‌گوید. فضا، فضای تسلیم و رضا است که در آن عاشق، درد و رنجِ دوری و هجران را نه تنها مایه عذاب، که سرمایه هستی خویش می‌داند.

درونمایه اصلی این ابیات، بیان ناتوانی عاشق در برابر فریبندگی و قدرتِ جاذبه معشوق است. شاعر به تصویرسازی از دشواری‌های راه عشق می‌پردازد و اشاره می‌کند که رسیدن به وصال، نیازمندِ گذشتن از «جان» و «هستی» است. این اثر بازتاب‌دهنده عجزِ انسانِ عاشق در برابر زیباییِ مطلق است که گویی زمان را در نگاهی کوتاه، به ابدیتی از غم و حیرت بدل می‌سازد.

معنای روان

زلف تو که فتنهٔ جهان بود جانم بربود و جای آن بود

زلف تو که مایه آشوب و بی‌قراری در کل جهان بود، جانم را ستاند و جای آن را در وجودم گرفت.

نکته ادبی: استفاده از «زلف» به عنوان نمادی برای پریشانیِ عقلِ عاشق و فتنه به معنای آزمون و آشوب.

هر دل که زعشق تو خبر یافت صد جانش به رایگان گران بود

هر دلی که طعم عشق تو را چشید و از آن آگاه شد، درمی‌یابد که حتی صد جان در برابر آن بسیار ناچیز و ارزان است.

نکته ادبی: «به رایگان گران بود» کنایه از این است که ارزش عشق آن‌قدر بالاست که حتی فدا کردن جان در برابر آن ارزشمند است.

مرده دل آن کسی که او را در عشق تو زندگی به جان بود

کسی که در مسیر عشق تو به دنبال حفظِ آسایش و زندگی دنیوی است، در حقیقت مرده‌دل است؛ زیرا حیات واقعی در فنا شدن است.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) زیبایی میان «مرده‌دل» و «زندگی» که دلالت بر مرگِ ارادی در راه عشق دارد.

گفتم دل خویش خون کنم من کز دست دلم بسی زیان بود

تصمیم گرفتم که با دل خود بجنگم و آن را به خون بکشم (سرکوبش کنم)، چرا که دلم در این راه برای من دردسرآفرین بوده است.

نکته ادبی: «خون کردن دل» کنایه از کشتنِ نفس و تمایلاتِ قلبی برای رسیدن به بی‌نیازی است.

ناگاه کشیده داشت دستم چون پای غم تو در میان بود

ناگهان متوجه شدم که دستم از این کار بازماند، زیرا غمِ عشق تو در میان بود و مانعِ دل‌کندنِ من می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به جبری که در راه عشق بر عاشق تحمیل می‌شود و اراده او را سلب می‌کند.

گر من دادم امان دلم را دل را ز غم تو کی امان بود

حتی اگر سعی می‌کردم که دلم را از این درد نجات دهم، هیچ راهی برای رهایی دل از غم عشق تو وجود نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیر بودنِ غم عشق که تمامِ وجود عاشق را احاطه کرده است.

گفتم که دهان تو ببینم خود از دهنت که را نشان بود

خواستم دهان تو را ببینم، اما مگر کسی می‌تواند نشان و اثری از دهانِ کوچک و ناپیدای تو بیابد؟

نکته ادبی: اشاره به غیبِ معشوق یا «دهانِ تنگ» که از مضامینِ رایج در توصیف معشوق در شعر کلاسیک است.

هرگز نرسید هیچ جایی آن را که غم چنان دهان بود

هیچ‌کس که دلبسته و گرفتارِ آن دهان (نمادِ رازداری و کوچکی و نایافتنی بودن معشوق) بود، هرگز به سرمنزل مقصود نرسید.

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ جست‌وجوی نشانه‌های ظاهری در معشوقی که فراتر از ادراک است.

گفتی که چگونه ای تو بی من دانی تو که بی تو چون توان بود

از من پرسیدی که بدون تو چگونه‌ام؟ تو خود می‌دانی که اصلاً چگونه می‌توان بدون تو زندگی کرد؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر اینکه حیات عاشق بدون معشوق ناممکن است.

ز آنروز که یک زمانت دیدم صد ساله غمم به یک زمان بود

از آن روز که تنها یک لحظه تو را دیدم، انگار صد سال غم در همان یک لحظه برایم رقم خورد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیفِ تداخل زمان و مکان در واقعه عشق.

بر خاک درت نشسته عطار تا بود ز عشق جان فشان بود

عطار بر خاک درگاه تو نشسته است و تا زمانی که زنده است، کارش جز فدا کردن جان در راه عشق تو نیست.

نکته ادبی: تخلص شاعر و اشاره به وفاداریِ ابدیِ عاشق در ساحتِ بندگی.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف تو

استعاره از دامِ گرفتاری و آشوبِ فکری که عاشق را درگیر می‌کند.

پارادوکس (متناقض‌نما) مرده دل آن کسی که او را / در عشق تو زندگی به جان بود

شاعر حیاتِ دنیوی در عشق را نوعی مرگِ معنوی می‌داند و مرده‌دلی را در گروِ دلبستگی به زندگیِ مادی می‌بیند.

مبالغه صد ساله غمم به یک زمان بود

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ دیدار معشوق بر گذشت زمان و انباشتِ رنج.

استفهام انکاری دانی تو که بی تو چون توان بود

پرسشی که پاسخ آن نزدِ مخاطب مشخص است و برای تأکید بر عدم امکانِ زندگی بدون معشوق به کار رفته است.