دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۲۶

عطار
هر که را با لب تو پیمان بود اجل او از آب حیوان بود
هر که روی چو آفتاب تو دید همچو من تا که بود حیران بود
در نکویی پسندهٔ جایی که نکوتر از آن بنتوان بود
چون بدیدم لب جگر رنگت نمکی داشت و شکرافشان بود
یک شکر آرزوم کرد الحق لیک بیمم ز تیر مژگان بود
بی رخت بر رخم نوشت به خون دیده هر راز دل که پنهان بود
خواستم تا نفس زنم بی تو نزدم زانکه آن نفس جان بود
جان من گر بود وگر نبود کی مرا در جهان غم آن بود
لیک جان زان سبب ندادم من که نه در خورد چون تو جانان بود
جان بدادم چو روی تو دیدم زانکه جان دادن من آسان بود
جان عطار تا که بود از تو هستی و نیستیش یکسان بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سروده‌ای عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر از شدت تأثیر جمالِ محبوب بر جان و روانِ خود سخن می‌گوید و این تجربه را با زبانی صمیمانه و در عین حال عمیق توصیف می‌کند.

مضمون اصلی شعر، زوالِ خویشتن در برابر شکوهِ معشوق است. شاعر به تصویرسازی از دشواری‌ها و در عین حال شیرینی‌های عشق می‌پردازد، تا جایی که مرگ و زندگی، و هستی و نیستی، در مسیرِ رسیدن به او رنگ می‌بازد و تفاوتی نمی‌کند.

معنای روان

هر که را با لب تو پیمان بود اجل او از آب حیوان بود

هر کسی که با لب‌های تو عهد و پیمان عشق بسته باشد، مرگ برایش همچون نوشیدن آب حیات و جاودانگی است؛ چرا که فنا شدن در راهِ عشقِ تو، عینِ بقا و زندگیِ حقیقی است.

نکته ادبی: آب حیوان (آب حیات) استعاره از لب معشوق است که در اینجا با مفهوم مرگ در تضاد و تناسب قرار گرفته است.

هر که روی چو آفتاب تو دید همچو من تا که بود حیران بود

هر کس که چهره‌ی درخشان و خورشیدوار تو را دید، مانند من تا زمانی که زنده است، در حیرت و شگفتیِ ناشی از جمالِ تو باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: روی چو آفتاب، تشبیهی است برای نمایش درخشندگی و گرمای صورت معشوق که ذهن عاشق را مبهوت می‌کند.

در نکویی پسندهٔ جایی که نکوتر از آن بنتوان بود

تو در زیبایی و نیکویی چنان جایگاهی داری که برتر از آن در عالمِ امکان وجود ندارد و نمی‌توان چیزی نیکوتر از تو تصور کرد.

نکته ادبی: پسنده جایگاه به معنای جایگاهی که شایسته است و در آن قرار گرفتن مایه کمال است.

چون بدیدم لب جگر رنگت نمکی داشت و شکرافشان بود

هنگامی که لب‌های سرخ‌رنگ تو را دیدم، دریافتم که در عین شیرینی و دل‌ربایی، نمکی (لطافت و جذابیتی) خاص دارد که بر دل می‌نشیند.

نکته ادبی: جگر رنگ به معنای سرخیِ متمایل به تیره است که توصیفی دقیق از رنگ لب‌های معشوق در ادبیات قدیم است.

یک شکر آرزوم کرد الحق لیک بیمم ز تیر مژگان بود

حقیقتاً دلم هوایِ یک بوسه از آن لب‌های شکربار را کرد، اما از سوی دیگر، از تیرهای مژگان تو که قصد جانم را داشت، در هراس بودم.

نکته ادبی: تیر مژگان استعاره‌ای است که به بُرندگی و نفوذِ نگاه معشوق اشاره دارد که همزمان عاشق را مجذوب و هراسان می‌کند.

بی رخت بر رخم نوشت به خون دیده هر راز دل که پنهان بود

در نبودِ چهره‌ی تو، چشمانِ خون‌بارِ من، تمام رازهای پنهان دلم را به صورتِ اشک‌های خونین بر چهره‌ام ثبت کرده و آشکار ساخت.

نکته ادبی: خونِ دیده کنایه از گریه شدید است و نوشتنِ راز بر رخ به وسیله‌ی خون، تصویرسازی از عمقِ اندوهِ دوری است.

خواستم تا نفس زنم بی تو نزدم زانکه آن نفس جان بود

خواستم بدونِ حضورِ تو نفسی بکشم و زنده بمانم، اما نتوانستم؛ چرا که آن نفسِ من وابسته به وجودِ تو (جانِ من) بود.

نکته ادبی: نفس زدن به دو معناست: ۱. دم و بازدم عادی، ۲. ابراز وجود کردن. شاعر می‌گوید جانم وابسته به اوست و بی او بودنی در کار نیست.

جان من گر بود وگر نبود کی مرا در جهان غم آن بود

حالا چه جانِ من باقی باشد و چه نباشد، دیگر هیچ غم و اندوهی در جهان برایم اهمیتی ندارد، چرا که از قیدِ خود رها شده‌ام.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی مرحله‌ای از بی‌خودی و استغنای عاشق است که در آن غم‌های دنیوی در برابرِ بزرگ‌ترین غم (غم عشق) بی‌ارزش می‌شوند.

لیک جان زان سبب ندادم من که نه در خورد چون تو جانان بود

اما دلیل اینکه تا پیش از این جانم را فدا نکردم، این بود که جانِ ناچیزِ من، شایسته‌ی آن نبود که پیشکشِ تویی مثلِ تو شود.

نکته ادبی: در خورد به معنای در خور و شایسته بودن است. این نوعی تواضعِ عاشقانه است که جان را برای هدیه شدن کم می‌داند.

جان بدادم چو روی تو دیدم زانکه جان دادن من آسان بود

هنگامی که چهره‌ات را دیدم، جان دادم و جان بخشیدن در پیشگاهِ تو برایم امری بسیار آسان و گوارا بود.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ سختیِ مرگ و آسانیِ جان دادن برای معشوق، نشان‌دهنده‌ی اوجِ تسلیمِ عاشق است.

جان عطار تا که بود از تو هستی و نیستیش یکسان بود

جانِ عطار تا زمانی که وابسته به توست، بودنش و نبودنش، هر دو برای او یکسان و برابر است و دیگر مرزی میانِ هستی و نیستی نمی‌بیند.

نکته ادبی: هستی و نیست، اشاره به وحدتِ وجود یا فنا دارد که در آن عاشق به مرتبه‌ای از کمال می‌رسد که بود و نبودِ مادی برایش بی‌اهمیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیوان

اشاره به لب معشوق که چون آب حیات، بخشنده زندگی و جاودانگی است.

تشبیه روی چو آفتاب

تشبیه چهره معشوق به خورشید برای نشان دادن درخشندگی و تأثیرگذاری آن.

تضاد هستی و نیستی

نشان دادن وحدتِ این دو مفهوم در نظرگاهِ عارفانه شاعر.

کنایه تیر مژگان

مژه‌های معشوق به تیر تشبیه شده‌اند که به قصدِ شکارِ دل عاشق رها می‌شوند.

پارادوکس (تناقض) اجل او از آب حیوان بود

جمع میان مفهوم مرگ (اجل) و زندگی (آب حیات) برای تبیینِ لذتِ فنا شدن در راه عشق.