دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۱۷

عطار
دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند
چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه می جویی هم آنگاهت دهند
گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع تحفه از نقد سحرگاهت دهند
گر گدای آستان او شوی هر زمانی ملک صد شاهت دهند
گر بود آگاه جانت را جز او گوش مال جان به ناگاهت دهند
لذت دنیی اگر زهرت شود شربت خاصان درگاهت دهند
تا نگردی بی نشان از هر دو کون کی نشان آن حرم گاهت دهند
چون به تاریکی در است آب حیات گنج وحدت در بن چاهت دهند
چون سپیدی تفرقه است اندر رهش در سیاهی راه کوتاهت دهند
بی سواد فقر تاریک است راه گر هزاران روی چون ماهت دهند
چون درون دل شد از فقرت سیاه ره برون زین سبز خرگاهت دهند
در سواد اعظم فقر است آنک نقطهٔ کلی به اکراهت دهند
ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفان عملی سروده شده و محور اصلی آن، دعوت به رهایی از تعلقات دنیوی و گذشتن از جان و مال برای رسیدن به مقام قرب الهی است. شاعر با تکیه بر مفهوم 'فقر' که در اصطلاح عرفانی به معنای بی‌نیازی از ماسوی‌الله (هر چیزی غیر از خدا) است، تأکید می‌کند که تا انسان از ظواهر و لذت‌های این جهان چشم نپوشد، راهی به سوی حقیقت گشوده نخواهد شد.

درونمایه دیگر این قطعه، مفهوم 'فنا' است؛ شاعر تاریکی و سیاهی را در اینجا نه به معنای شر، بلکه به معنای غیبت از هستی خویش و محو شدن در آستانه‌ی حق می‌داند. در نهایت، صبر و پایداری در این مسیر دشوار، کلیدِ دریافت قطره‌ای از دریای معرفت الهی دانسته شده است.

معنای روان

دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند

از تعلقات دنیوی و حتی دلبستگی به جان خویش دست بشوی تا اجازه ورود به مسیر حقیقت را به تو بدهند؛ اگر تنها یک آهِ از سرِ صدق و سوزِ دل بکشی، پادشاهی هر دو عالم را به تو ارزانی می‌دارند.

نکته ادبی: دل ز جان برگیر: کنایه از نادیده گرفتن تعلقات و وابستگی‌های مادی.

چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه می جویی هم آنگاهت دهند

هنگامی که همچون مردانِ راه، دل از جان و زندگیِ وابسته به تن بشویی، آنچه را که در جست‌وجوی آن هستی، همان دم به تو خواهند بخشید.

نکته ادبی: مردوار: یعنی به شیوه مردانِ حقیقت‌جو و با شجاعتِ روحی.

گر بسوزی تا سحر هر شب چو شمع تحفه از نقد سحرگاهت دهند

اگر همچون شمع، شب‌زنده‌داری کنی و در آتشِ اشتیاق تا سپیده‌دم بسوزی، آن‌گاه از گنجینه‌های گران‌بهای سحرگاه، تحفه‌ای به تو عطا خواهند کرد.

نکته ادبی: نقد سحرگاه: اشاره به لحظاتِ استجابت دعا و گشایش‌های عرفانی در هنگام سحر.

گر گدای آستان او شوی هر زمانی ملک صد شاهت دهند

اگر در پیشگاهِ حضرت حق، خاکسار و گدایی پیشه کنی، در هر لحظه چنان ثروتی از معرفت به تو می‌دهند که گویی پادشاهیِ صد پادشاه را به تو بخشیده‌اند.

نکته ادبی: گدای آستان: نمادِ تواضع و اظهارِ فقر و نیاز در برابر قدرت بی‌کران الهی.

گر بود آگاه جانت را جز او گوش مال جان به ناگاهت دهند

اگر دل و جانت به غیر از او (خدا) متوجه باشد و به چیزی غیر از او دل‌بسته باشی، ناگهان تو را گوش‌مالی خواهند داد تا از غفلت بیدار شوی.

نکته ادبی: گوش‌مالِ جان: کنایه از تادیبِ الهی و بلاهایی است که سالک را از توجه به غیرِ خدا باز می‌دارد.

لذت دنیی اگر زهرت شود شربت خاصان درگاهت دهند

اگر لذت‌های زودگذر دنیا در نظرت به تلخیِ زهر آید، آنگاه شربتِ گوارای معرفت که ویژه محرمانِ درگاه الهی است، به تو خواهند نوشاند.

نکته ادبی: شربتِ خاصان: استعاره از فیض و اشراق الهی که نصیبِ برگزیدگان می‌شود.

تا نگردی بی نشان از هر دو کون کی نشان آن حرم گاهت دهند

تا زمانی که از هر دو جهان (دنیا و آخرتِ دنیوی) تهی نشوی و نشانِ هویتِ خود را گم نکنی، چگونه ممکن است نشانِ آن حریمِ مقدس الهی را به تو بدهند؟

نکته ادبی: بی‌نشان شدن: مقامِ فنا و محو شدنِ منیت در برابر عظمتِ حق.

چون به تاریکی در است آب حیات گنج وحدت در بن چاهت دهند

همان‌طور که آبِ حیات در تاریکی نهفته است (اشاره به داستان خضر)، گنجِ یگانگی و معرفتِ خدا نیز در عمقِ تاریکیِ فقر و فنای تو نهفته است.

نکته ادبی: آب حیات در تاریکی: اشاره به اسطوره خضر و ظلمات که برای دستیابی به جاودانگی باید از تاریکی گذشت.

چون سپیدی تفرقه است اندر رهش در سیاهی راه کوتاهت دهند

از آنجا که 'سفیدی' و روشنیِ ظواهرِ این دنیا، پراکندگی و مانعِ راهِ حق است، خداوند تو را در تاریکی (فنا) قرار می‌دهد تا راه رسیدن به او کوتاه شود.

نکته ادبی: سفیدی تفرقه: نماد کثرت و جلوه‌های رنگارنگ دنیا که ذهن را از وحدت دور می‌کند.

بی سواد فقر تاریک است راه گر هزاران روی چون ماهت دهند

راهِ رسیدن به حقیقت، در سیاهیِ فقر و سادگی پنهان است؛ حتی اگر هزاران چهره‌ی زیبا و دلربای دنیوی را به تو نشان دهند، این‌ها تو را به مقصد اصلی نمی‌رسانند.

نکته ادبی: سواد فقر: سواد به معنای سیاهی است، در اینجا به معنای بساطت و خالی بودن از وابستگی‌هاست.

چون درون دل شد از فقرت سیاه ره برون زین سبز خرگاهت دهند

هنگامی که درونِ دلت از وابستگی‌ها پاک شد و رنگِ سیاهیِ فقر گرفت، راهِ خروج از این چادرِ سبزِ دنیا و رسیدن به جهانِ فراتر، به تو نشان داده می‌شود.

نکته ادبی: سبز خرگاه: کنایه از آسمان یا همین دنیای خاکی که با وجود زیبایی، پرده‌ای میان انسان و حقیقت است.

در سواد اعظم فقر است آنک نقطهٔ کلی به اکراهت دهند

در این سیاهیِ بی‌کرانِ فقر است که حقیقتِ اصلی نهفته است، و این نقطه نهایی را حتی اگر به سختی هم باشد، به تو خواهند بخشید.

نکته ادبی: سواد اعظم: استعاره از ژرفای فقر عرفانی؛ نقطه کلی: حقیقتِ مرکزی و وحدت وجود.

ای فرید اینجا چو کوهی صبر کن تا ازین خرمن یکی کاهت دهند

ای فرید (شاعر)، در این راه همچون کوه استوار و صبور باش تا از این خرمنِ عظیمِ لطف و فضل الهی، دست‌کم ذره‌ای (کاهی) نصیبِ تو شود.

نکته ادبی: خرمن و کاه: تمثیلی از عظمت فیض الهی و ناچیزیِ سهمِ انسان در برابر آن.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) سفیدی تفرقه / سیاهی راه

شاعر با تقابلِ سفیدی (نماد کثرت و تعلقات) و سیاهی (نماد فنا و فقر)، راه حقیقت را در دومی می‌داند.

تلمیح آب حیات در تاریکی

اشاره به داستانِ خضر نبی که برای یافتن آب حیات وارد ظلمات شد؛ استعاره‌ای برای رسیدن به حقیقت از دلِ رنج و فنا.

نمادپردازی سیاهی / سواد

در این اشعار، 'سیاهی' نه به معنای پلیدی، بلکه به معنای پاک شدن از خودخواهی و وابستگی‌های دنیوی است که راهی به سوی نور حقیقت است.

کنایه خرگاه سبز

استعاره از عالم خاکی و آسمانِ ظاهری که مانع دیدنِ حقیقتِ ورای عالم ماده است.