دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۱۱

عطار
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند هزار فتنه و آشوب در جهان فکند
چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر هزار شور و شغب در شکرستان فکند
چو خلق را به سر آستین به خود خواند به غمزه شان بکشد خون برآستان فکند
چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه که بو که خاتم مه نیز در میان فکند
به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند
بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین که سایه بر سر خورشید آسمان فکند
اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم بر آتش تو به جای سپند جان فکند
دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید چنان بود که پس تیر در، کمان فکند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر سیمای دلربا و در عین حال بی‌رحم معشوق است که با جلوه‌گری خود، جهانی را به آشوب می‌کشد. شاعر در این ابیات، با بیانی سرشار از شوریدگی و تسلیم، به توصیفِ نفوذِ سهمگینِ زیباییِ معشوق بر جان و جهان می‌پردازد و رنجِ عاشقانه را که ناشی از بی‌مهری و طعنه‌های اوست، به تصویر می‌کشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این شعر نشان‌دهنده‌ی رابطه‌ی یک‌سویه‌ی عاشق و معشوق است؛ جایی که عاشق، با وجود تحقیر شدن و به بازی گرفته شدن، همچنان مشتاقِ وصال است و جان را در راه معشوق همچون سپندی بر آتش می‌نهد. پایان‌بندیِ اثر با تمثیلی حکیمانه، پوچیِ تعقیبِ معشوقی که دل را پیش از این ربوده است، گوشزد می‌کند.

معنای روان

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند هزار فتنه و آشوب در جهان فکند

زمانی که تو گره‌های زلفِ دلربای خود را باز کردی و به سر و سامان دادی، آشوب و فتنه‌ای بزرگ در تمام جهان به پا شد.

نکته ادبی: واژه تاب در اینجا به معنای پیچ و خم زلف است و فکندن کنایه از ایجاد کردن یا برپا ساختن است.

چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر هزار شور و شغب در شکرستان فکند

زمانی که شور و نمکِ لبانِ ظریفِ تو، شیرینیِ شکر را تلخ می‌کند، در دنیای شیرینی‌ها غوغا و هیاهویی به پا می‌شود.

نکته ادبی: پسته استعاره از دهان کوچک و شیرین معشوق است و شکرستان نمادِ عالمِ شیرینی است.

چو خلق را به سر آستین به خود خواند به غمزه شان بکشد خون برآستان فکند

هنگامی که با اشاره‌ای از آستین، مردم را به سوی خود می‌خوانی، با یک چشم‌بستنِ سحرآمیز (غمزه)، آن‌ها را می‌کشی و خونشان را بر آستانه‌ی درگاهت می‌ریزی.

نکته ادبی: سرِ آستین کنایه از اشاره‌ای کوتاه و گذراست و غمزه به معنای حرکت چشم و ابرو برای دلبری است که در اینجا کارکردِ کشندگی دارد.

چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماه که بو که خاتم مه نیز در میان فکند

زمانی که معشوق مجلسی برای زیبایی‌ها برپا کرد، ماه همچون انگشتری (که نگین آن زیباست) در میان آنان قرار گرفت تا شاید او نیز مورد توجه معشوق قرار گیرد.

نکته ادبی: خاتم به معنای انگشتر است و شاعر ماه را به نگین انگشتری تشبیه کرده که در میان جمعِ خوبان، در جستجوی جایگاهی است.

به پیش خلق مرا دی بزد به زخم زبان که تا به طنز مرا خلق در زبان فکند

دیروز در حضور مردم، مرا با نیش و کنایه‌های زبانت آزردی تا بدین وسیله مرا در میان مردم به تمسخر و گفتگوی نامناسب بیندازی.

نکته ادبی: دی به معنای دیروز است و در زبان فکندن کنایه از مشهور شدن به بدنامی یا سوژه‌ی صحبت شدن است.

بتا ز زلف تو زان خیره گشت روی زمین که سایه بر سر خورشید آسمان فکند

ای معشوق، روی زمین به خاطرِ زلفِ تو حیران و سرگشته شد، چرا که آن زلف، سایه‌ای بر سر خورشید آسمان افکند (و تیرگی آن، درخشش خورشید را تحت‌الشعاع قرار داد).

نکته ادبی: خیره گشتن به معنای سرگشته و حیران شدن است و کنایه از این است که زیبایی زلف از درخشش خورشید پیشی گرفته است.

اگر شبی برم آیی به جان تو که دلم بر آتش تو به جای سپند جان فکند

اگر شبی به دیدارم بیایی، به جان خودت سوگند می‌خورم که دلم را مانند دانه‌های سپند که برای دفع بلا در آتش می‌ریزند، بر آتشِ عشق تو می‌سوزانم.

نکته ادبی: سپند (اسفند) نمادی برای دفع چشم‌زخم است که در آتش ریخته می‌شود و سوختنِ آن استعاره از فدایی کردنِ جان است.

دلم ببردی و عطار اگر ز پس آید چنان بود که پس تیر در، کمان فکند

تو دلم را ربودی، و اگر من (عطار) حالا به دنبالت بیایم، بیهوده است؛ درست مثل کسی که بعد از پرتاب کردنِ تیر، کمانش را به دنبال تیر بیندازد.

نکته ادبی: این بیت دارای ضرب‌المثل است؛ انداختن کمان به دنبال تیر نشانه بیهودگیِ کار پس از وقوع واقعه اصلی (ربوده شدنِ دل) است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پسته

تشبیه لب‌های کوچک معشوق به پسته که دلالت بر ظرافت و رنگ آن دارد.

مبالغه سایه بر سر خورشید افکندن زلف

اغراق در سیاهی و بلندای موی معشوق که حتی خورشید را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

تمثیل پس تیر، کمان فکند

استفاده از یک حکایت ضرب‌المثل‌گونه برای توصیف بی‌فایده بودنِ تلاشِ عاشق پس از ربوده شدنِ دل.

کنایه در زبان فکندن

کنایه از بر سر زبان‌ها افتادن و مورد تمسخر یا گفتگو قرار گرفتن.