دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۰۲

عطار
چون لبش درج گهر باز کند عقل را حاملهٔ راز کند
یارب از عشق شکر خندهٔ او طوطی روح چه پرواز کند
هیچ کس زهره ندارد که دمی صفت آن لب دمساز کند
تیرباران همهٔ شادی دل غم آن غمزهٔ غماز کند
راست کان ترک پریچهره چو صبح زلف شبرنگ ز رخ باز کند
نتوان گفت که هندوی بصر از چه زنگی دل آغاز کند
ناز او چون خوشم آید نکند ور کند ناز به صد ناز کند
ماه رویت چو ز رخ درتابد ذره را با فلک انباز کند
همه ذرات جهان را رخ تو همچو خورشید سرافراز کند
وه که دیوانگی عشق تو را عقل پر حیله چه اعزاز کند
ماه در دق و ورم مانده و باز بر امید تو تک و تاز کند
گفته بودی که برو ور نروی زلف من کشتن تو ساز کند
سر نپیچم اگر از هر سر موی سر زلف تو سرانداز کند
به سخن گرچه منم عیسی دم جزع تو دعوی ایجاز کند
عنبر زلف تو عطارم کرد واطلس روی تو بزاز کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی تمام‌عیار از ستایش زیبایی و قدرت تأثیرگذاری معشوق بر روان عاشق است. شاعر با استفاده از تصاویر ملموس و استعاری، معشوق را کانون هستی دانسته که گشودن لب، گشودنِ رازهای عمیق هستی است و هر نگاه یا حرکت او، نظمی جدید در جهانِ روحی عاشق ایجاد می‌کند. در این فضا، عقل و منطق در برابر افسونگری معشوق رنگ می‌بازد و سراسر وجود عاشق به ستایش و کرنش در برابر زیباییِ مطلق معطوف می‌شود.

تضاد میان شیرینیِ خنده‌های معشوق و تیربارانِ غمِ ناشی از نگاه او، بن‌مایه اصلی تلاطم روحی شاعر است. او در پیِ این است که نشان دهد چگونه معشوق با اشاره‌ای کوتاه، هم می‌تواند هستی را به تعالی برساند و هم عاشق را به دیوانگی و مرگ بکشاند. این اثر بازتابی است از تسلیم محض عاشق در برابر زیباییِ ویرانگر که در نهایت، آن را بستری برای رشد معنوی و تجلی کمال خود می‌بیند.

معنای روان

چون لبش درج گهر باز کند عقل را حاملهٔ راز کند

وقتی معشوق لبانش را که همچون صندوقچه جواهر است می‌گشاید، عقل را از رازهای پنهان هستی بارور می‌سازد.

نکته ادبی: درج گهر استعاره از دهان و دندان است و حامله‌کردنِ عقل به راز، کنایه از آگاه‌شدن عقل به حقایق غیبی است.

یارب از عشق شکر خندهٔ او طوطی روح چه پرواز کند

ای خداوند، از شیرینی خنده‌های آن معشوق، روح که چون طوطیِ ناطق و زیباست، هوای پرواز و رسیدن به او را در سر می‌پروراند.

نکته ادبی: طوطی روح تمثیلی از جانِ مشتاق است که در ادبیات کلاسیک همواره در پیِ قند و شکرِ کلام معشوق است.

هیچ کس زهره ندارد که دمی صفت آن لب دمساز کند

هیچ‌کس آن‌قدر جرئت و توان ندارد که لحظه‌ای بتواند آن لب‌های دمساز و سخنگو را توصیف کند.

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرئت و دلیری داشتن است و دمساز کنایه از یاری‌گر و هم‌نشینِ روح‌نواز است.

تیرباران همهٔ شادی دل غم آن غمزهٔ غماز کند

نگاهِ پُرناز و افسونگرِ او چنان تیرِ غم بر دل می‌زند که تمام شادی‌های دل را به رگبار بسته و از بین می‌برد.

نکته ادبی: غمزه غماز ترکیبی است از استعاره و تشخیص، که نگاهِ معشوق را چون سخن‌چینی می‌داند که رازِ ناخوشایندِ جدایی را فاش می‌کند.

راست کان ترک پریچهره چو صبح زلف شبرنگ ز رخ باز کند

زمانی که آن معشوقِ زیبارویِ تُرک‌نژاد، همچون سپیده‌دم چهره خود را می‌گشاید و زلفِ سیاه خود را از رخسار کنار می‌زند، غوغایی به پا می‌شود.

نکته ادبی: تُرک در اشعار کلاسیک نماد زیباییِ بی‌رحم، مهیب و قاطع است و شبرنگ استعاره از سیاهی مطلق شب است.

نتوان گفت که هندوی بصر از چه زنگی دل آغاز کند

نمی‌توان به‌درستی فهمید که آن سیاهیِ مردمک چشم که هندو خوانده می‌شود، چگونه این سیاهی و زنگی‌گری را در دل آغاز کرده است.

نکته ادبی: هندوی بصر (مردمک چشم) و زنگی (استعاره از سیاهی) در تقابل با درخشش چهره، به پیچیدگیِ زیبایی‌شناسیِ معشوق اشاره دارد.

ناز او چون خوشم آید نکند ور کند ناز به صد ناز کند

ناز و کرشمه او برای من بسیار دل‌انگیز است؛ اگر ناز نکند دلم می‌گیرد و اگر بکند، با صد عشوه و دلبری همراه است که هوش از سرم می‌برد.

نکته ادبی: تکرار واژه ناز نشان‌دهنده تناقضِ احوال عاشق است که هم از بی‌توجهی و هم از توجهِ همراه با تکبرِ معشوق، در رنج و لذت است.

ماه رویت چو ز رخ درتابد ذره را با فلک انباز کند

وقتی آن چهره مانند ماه از پرده بیرون می‌آید و می‌تابد، ذره‌های ناچیز هستی را با فلک و آسمان‌ها هم‌تراز و شریک می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تجلیِ جمالِ معشوق که کوچک‌ترین موجودات را به بالاترین جایگاه‌های هستی می‌رساند.

همه ذرات جهان را رخ تو همچو خورشید سرافراز کند

چهره تابناک تو تمام ذرات جهان را همچون خورشید درخشان و سربلند می‌سازد.

نکته ادبی: سرافراز کردن در اینجا کنایه از بخشیدنِ اعتبار، روشنایی و هستیِ معنوی به تمام موجودات است.

وه که دیوانگی عشق تو را عقل پر حیله چه اعزاز کند

شگفتا که عقلِ حیله‌گر در برابر دیوانگیِ ناشی از عشقِ تو، چگونه می‌خواهد خود را عزیز و گرامی بدارد و ادعای برتری کند؟

نکته ادبی: اعزاز به معنای عزیز کردن و بزرگداشتن است؛ در اینجا عقل در برابر جنونِ عشق، حقیر و بی‌دست‌وپاست.

ماه در دق و ورم مانده و باز بر امید تو تک و تاز کند

ماه در برابر زیبایی تو رنگ باخته و گویی بیمار شده است و با این حال، همچنان به امید رسیدن به تو در آسمان می‌دود.

نکته ادبی: دق و ورم اصطلاحاتی برای بیماری و لاغری است که نشان‌دهنده ضعف ماه در برابر درخشش چهره معشوق است.

گفته بودی که برو ور نروی زلف من کشتن تو ساز کند

گفته بودی که از اینجا برو، و اگر نروی، زلفِ من برای کشتن تو دام و نقشه خواهد کشید.

نکته ادبی: ساز کردن در اینجا به معنای آماده‌سازی و طرح‌ریزی برای به دام انداختن و نابود کردن عاشق است.

سر نپیچم اگر از هر سر موی سر زلف تو سرانداز کند

اگر از هر تارِ زلفِ تو خطری برای کشتن من باشد، من سر از فرمان تو برنمی‌تابم.

نکته ادبی: سرانداز در اینجا به معنای کسی است که جانش را فدا می‌کند؛ این بیت نشان‌دهنده تسلیم کامل عاشق است.

به سخن گرچه منم عیسی دم جزع تو دعوی ایجاز کند

اگرچه من در سخنوری و بیان، مسیحا‌نفس هستم، اما لب‌های خاموش تو چنان ایجازی دارند که سخنان مرا بی‌ارزش می‌کنند.

نکته ادبی: عیسی‌دم بودن کنایه از شفا بخش بودنِ سخن است؛ ایجاز یعنی کوتاهی و اختصارِ پُر معنا که در خاموشیِ معشوق نهفته است.

عنبر زلف تو عطارم کرد واطلس روی تو بزاز کند

عطرِ زلف تو مرا عطار کرد و پارچه اطلس‌گونِ صورتت مرا به شغل بزازی وا داشت.

نکته ادبی: شاعر خود را در مواجهه با زیبایی معشوق، مسحور شده می‌داند و با استعارات شغلی (عطار، بزاز) سرگشتگی خود را بیان می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره درج گهر

اشاره به دهان و دندان معشوق که حاوی کلام گرانبهاست.

تشخیص غمزه غماز

نسبت دادن صفت سخن‌چینی به نگاه معشوق.

تلمیح عیسی دم

اشاره به قدرت دمِ حضرت عیسی در زنده کردن مردگان که نماد بلاغت و کلام شفابخش است.

تضاد شادی دل و تیرباران غم

تقابل میان شادی و غم که فضای پارادوکسیکال عشق را می‌سازد.

تشبیه زلف شبرنگ

تشبیه سیاهی زلف به رنگ شب.