دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹۷

عطار
آن را که غمت به خویش خواند شادی جهان غم تو داند
چون سلطنتت به دل درآید از خویشتنش فراستاند
ور هیچ نقاب برگشایی یک ذره وجود کس نماند
چون نیست شوند در ره هست جان را به کمال دل رساند
زان پس نظرت به دست گیری عشق تو قیامتی براند
جان را دو جهان تمام باید تا بر سگ کوی تو فشاند
چون بگشایی ز پای دل بند جان بند نهاد بگسلاند
هر پرده که پیش او درآید از قوت عشق بردراند
ساقی محبتش به هر گام ذوق می عشق می چشاند
وقت است که جان مست عطار ابلق ز جهان برون جهاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگر قدرتِ ویرانگر و در عین حال تعالی‌بخشِ عشقِ الهی است که تمامی هستیِ عاشق را در بر می‌گیرد و او را از قید و بندهای خودخواهی و تعلقات دنیوی رها می‌سازد. شاعر با نگاهی عرفانی، عشق را نیرویی می‌داند که نه تنها مانعِ رسیدن به حقیقت نیست، بلکه تنها راهِ رسیدن به «هستیِ مطلق» و فنای در محبوب است.

در فضای کلی این ابیات، کشمکشِ میانِ «منِ خویشتن» و «عشقِ الهی» به تصویر کشیده شده است. از دیدگاه شاعر، عاشقی که دل به این راه می‌سپارد، باید هستیِ خود را فدا کند تا حجاب‌ها کنار روند و جانِ او، با تجربه‌ی قیامتی درونی، به کمالِ وصال دست یابد و از تنگنای جهانِ مادی فراتر رود.

معنای روان

آن را که غمت به خویش خواند شادی جهان غم تو داند

کسی را که غمِ عشقِ تو به سوی خود می‌خواند، در می‌یابد که تمامِ شادی‌های این جهان در برابرِ غمِ تو، هیچ و ناچیز است.

نکته ادبی: عبارت «غمِ تو» کنایه از رنجِ شیرینِ عاشقی و دوری از محبوب است که از تمام شادی‌های دنیوی ارزشمندتر است.

چون سلطنتت به دل درآید از خویشتنش فراستاند

هنگامی که پادشاهی و سیطره‌ی عشقِ تو به دلِ سالک وارد می‌شود، آن عشق، «خود» و منیت را از او می‌گیرد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: «سلطنت» استعاره از چیرگیِ مطلقِ عشق بر وجودِ عاشق است که جایگزینِ اراده‌ی شخصی او می‌شود.

ور هیچ نقاب برگشایی یک ذره وجود کس نماند

و اگر تو لحظه‌ای حجاب و نقاب از چهره برداری (تجلی کنی)، دیگر ذره‌ای از هستیِ مستقلِ کسی باقی نمی‌ماند و همه در تو فانی می‌شوند.

نکته ادبی: «نقاب» نمادِ کثرت و جهانِ مادی است که مانعِ دیدنِ جمالِ بی‌واسطه‌ی حق است.

چون نیست شوند در ره هست جان را به کمال دل رساند

هنگامی که عاشقان در مسیرِ رسیدن به حقیقت، از وجودِ خود دست می‌شویند و نیست می‌شوند، جانِ آن‌ها به کمالِ والای دل می‌رسد.

نکته ادبی: «نیست شدن در ره هست» پارادوکسی عرفانی است؛ یعنی تنها با از بین بردنِ «منِ کاذب»، می‌توان به «هستیِ حقیقی» دست یافت.

زان پس نظرت به دست گیری عشق تو قیامتی براند

پس از آن، وقتی تو با نگاهِ لطف، عاشق را برمی‌گیری، عشقِ تو در درونِ او انقلابی شبیه به قیامت برپا می‌کند.

نکته ادبی: «قیامتی براند» اشاره به دگرگونیِ بنیادین و مرگِ نفس و تولدی دوباره در عالمِ معنا دارد.

جان را دو جهان تمام باید تا بر سگ کوی تو فشاند

جانِ عاشق باید تمامِ داراییِ هر دو جهان را نثار کند، تا بتواند آن را به خاکِ کوی تو (پیش پای پایین‌ترین بنده‌ی تو) بیفشاند.

نکته ادبی: «سگ کوی» نشانه‌ی نهایتِ تواضع و بندگی است؛ یعنی عاشق باید از همه چیز بگذرد تا شایستگیِ بندگیِ تو را بیابد.

چون بگشایی ز پای دل بند جان بند نهاد بگسلاند

زمانی که تو گره‌هایِ چسبیده به پایِ دل را باز می‌کنی، جانِ عاشق تمامیِ بندهایی را که بر خود نهاده بود، از هم می‌گسلد.

نکته ادبی: «بند نهاد» استعاره از وابستگی‌ها و دلبستگی‌هایی است که جان را در زندانِ تن حبس کرده‌اند.

هر پرده که پیش او درآید از قوت عشق بردراند

هر حجاب و مانعی که در برابرِ او قرار گیرد، او با تکیه بر نیرویِ عظیمِ عشق، آن را در هم می‌شکند و کنار می‌زند.

نکته ادبی: «پرده دراندن» کنایه از عبورِ جسورانه از ظواهر و رسیدن به باطنِ امور است.

ساقی محبتش به هر گام ذوق می عشق می چشاند

ساقیِ این محبت، در هر گام از مسیر، شهد و لذتِ عشق را به جانِ سالک می‌چشاند تا او را مشتاق‌تر کند.

نکته ادبی: «ساقی» در ادبیاتِ عرفانی رمزِ فیض‌بخشِ الهی است که شرابِ معرفت و عشق را به عاشقان می‌نوشاند.

وقت است که جان مست عطار ابلق ز جهان برون جهاند

اکنون زمان آن رسیده است که جانِ مستِ عطار، از این دنیایِ مادی (مانند اسبی ابلق) بیرون بجهد و به ساحتِ بی‌کرانِ معنا پرواز کند.

نکته ادبی: «ابلق» استعاره از جهانِ رنگارنگ و فریبنده‌ی مادی است که مانند اسبی دو رنگ، همواره در حرکت و ناپایدار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ابلق

اشاره به دنیای مادی و فریبنده که ناپایدار و رنگارنگ است.

تناقض (پارادوکس) شادی جهان غم تو داند

شادی را در غم یافتن؛ نقیض‌گویی زیبایی که نشان‌دهنده لذتِ عاشق در رنجِ دوری است.

کنایه سگ کوی تو

کنایه از نهایتِ فروتنی و بندگی که در برابرِ شکوهِ محبوب، خود را کمترین می‌بیند.

نماد ساقی

نمادِ فیض‌بخشِ الهی یا پیرِ طریق که شرابِ عشق را به سالک می‌دهد.

مجاز نقاب برگشایی

مجاز از کنار رفتنِ حجاب‌های بینِ خالق و مخلوق و تجلیِ ذاتِ حق.