دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹۶

عطار
گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند
ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند
وآن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبا از چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند
جان چو بگشاید به رخت دیده که جان را با نور رخت دیده و دیدار نماند
گر وحدت خود را با قلاوز فرستی از وحدت تو هستی دیار نماند
جانا ز می عشق تو یک قطره به دل ده تا در دو جهان یک دل بیدار نماند
در خواب کن این سوختگان را ز می عشق تا جز تو کسی محرم اسرار نماند
از بس که ز دریای دلم موج گهر خاست ترسم که درین واقعه عطار نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در زمره آثار عمیق عرفانی است که در آن شاعر به توصیف فنایِ وجود سالک در برابر جمال و جلال معشوق ازلی می‌پردازد. فضا، فضایِ سرمستی و بیخودیِ عارفانه است که در آن، تمامیِ تعلقاتِ دنیوی و اخروی، و حتی مناسکِ ظاهری دین در برابرِ تجلیِ حقیقیِ حق، رنگ می‌بازند و معنایِ خود را از دست می‌دهند.

در این نگاه، دیدنِ رویِ یار به معنایِ نادیده انگاشتنِ کلِ هستیِ عاریتی است. شاعر با زبانی شوریده، از زوالِ «منِ» خویشتن در دریایِ عشق سخن می‌گوید، به‌گونه‌ای که در نهایت، اثری از خودِ او نیز باقی نمی‌ماند و حقیقتِ مطلق، تمامِ فضایِ هستی را پر می‌کند.

معنای روان

گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند

غبارِ راهِ تو چنان ارزشمند است که کعبه و میخانه در برابرش بی‌مقدار می‌شوند؛ پس از نوشیدنِ شرابِ عشقِ تو، هیچ دلی دیگر در هوشیاری و عقلِ جزئی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تقابل کعبه و میخانه نمادِ وحدتِ در عینِ کثرت است؛ یعنی در مقامِ عشق، کفر و ایمانِ ظاهری یکسان می‌شود.

ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند

اگر تنها یک تار مو از چهره‌ات نمایان شود، بساطِ ظاهرگرایی و تظاهر به دینداری (خرقه صوفیانه و زنارِ اهل کتاب) بر روی زمین برچیده می‌شود.

نکته ادبی: خرقه و زنار نمادِ دوگانگی و تعصباتِ دینی هستند که با نورِ حقیقت از بین می‌روند.

وآن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند

هرکس که برای لحظه‌ای جمالِ تو را ببیند، آن جانِ سوخته و شیفته، دیگر دغدغه‌ای جز اندوهِ فراقِ تو در هر دو عالم نخواهد داشت.

نکته ادبی: سوخته در اینجا کنایه از سالکِ طریقِ عشق است که خودِ مجازی‌اش در آتشِ محبت سوخته است.

گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبا از چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند

اگر نقاب از آن چهره‌ی تابان برداری، دیگر هیچ اثری از درخششِ خورشید و ماه در برابرِ آن جمالِ بی‌مثال باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: خورشید و ماه استعاره از زیبایی‌های مادی هستند که در برابر نورِ الهی محو می‌شوند.

جان چو بگشاید به رخت دیده که جان را با نور رخت دیده و دیدار نماند

زمانی که جانِ آدمی چشمِ بصیرت را به سویِ تو می‌گشاید، به سببِ شدتِ درخششِ نورِ تو، دیگر توانی برای دیدنِ هیچ چیزِ دیگری برایش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تکرار واژه دیدن و دیدار، تأکیدی بر حیرتِ عاشق در برابرِ معشوق است.

گر وحدت خود را با قلاوز فرستی از وحدت تو هستی دیار نماند

اگر حقیقتِ وحدتِ خود را با حقیقت‌جویی و راهبریِ قلبی به میان آوری، دیگر هیچ اثری از هستیِ کاذبِ موجودات باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: قلاوز به معنای راهنما و رهبر است که در اینجا استعاره از کشفِ حقیقت است.

جانا ز می عشق تو یک قطره به دل ده تا در دو جهان یک دل بیدار نماند

ای معشوق، تنها قطره‌ای از شرابِ عشقِ خود را به جانِ من بچشان تا در تمامِ هستی، دیگر دلی که به غیرِ تو بیدار و مشغول باشد، باقی نماند.

نکته ادبی: بیدار در اینجا کنایه از خودآگاهیِ دنیوی است که در برابرِ مستیِ الهی، ناپسند است.

در خواب کن این سوختگان را ز می عشق تا جز تو کسی محرم اسرار نماند

این عاشقانِ سوخته‌دل را با شرابِ عشقِ خود به خوابِ غفلت از خویشتن ببر، تا دیگر کسی جز تو محرمِ اسرارِ الهی نباشد.

نکته ادبی: خواب در اینجا استعاره از مرگِ ارادی (فنا) است که شرطِ آگاهیِ حقیقی است.

از بس که ز دریای دلم موج گهر خاست ترسم که درین واقعه عطار نماند

امواجِ پرخروشِ گوهرهایِ معنا از دریایِ دلم چنان سر برآورده است که می‌ترسم در این طوفانِ عشق، خودِ عطار نیز نابود شود و اثری از او نماند.

نکته ادبی: این بیت تخلصِ شاعر است که به نفیِ خود در برابرِ عظمتِ شعر و عشقِ خویش اعتراف می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره می عشق

عشق به شراب تشبیه شده که باعثِ بی‌خودی و مستی از تعلقات دنیوی است.

تناقض (پارادوکس) جان چو بگشاید به رخت دیده

دیدنِ یار منجر به نابینایی از جهانِ دیگر می‌شود؛ این همان پارادوکسِ مشهورِ عرفانی است.

تلمیح و نماد خرقه و زنار

نمادِ ریاکاری و تعلقاتِ دینیِ خشک که در برابرِ حقیقتِ عشق رنگ می‌بازند.

اغراق از چهره خورشید و مه آثار نماند

بزرگ‌نماییِ زیباییِ یار به حدی که زیباترین پدیده‌های طبیعت نیز در برابرش زشت یا ناپیدا می‌شوند.