دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹۵

عطار
دلم بی عشق تو یک دم نماند چه می گویم که جانم هم نماند
چو با زلفت نهم صد کار برهم یکی چون زلف تو بر هم نماند
واگر صد توبهٔ محکم بیارم ز شوق تو یکی محکم نماند
جهان عشق تو نادر جهانی است که آنجا رسم مدح و ذم نماند
دلی کز عشق عین درد گردد ز دردش در جهان مرهم نماند
اگر یگ ذره از اندوه نایافت به عالم برنهی عالم نماند
کسی کو در غم عشقت فرو شد ز دو کونش به یک جو غم نماند
مزن دم پیش کس از سر این کار که یک همدم تو را همدم نماند
اگرچه آینه نقش تو دارد چو با او دم زنی محرم نماند
اگر عطار بی درد تو ماند به جان تازه به دل خرم نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی عمیق از تجربه‌ی نابِ عاشقانه است که در آن، تمامیِ هستیِ عاشق در آتشِ عشقِ معشوق می‌سوزد و محو می‌گردد. شاعر در این قطعه، فضای عرفانی و شوریدگیِ درونی را تصویر می‌کند که در آن، جایگاهِ عقل و منطقِ رایج به کلی از میان رفته و تنها حقیقتِ باقی‌مانده، درد و شوقِ بی‌کران به محبوب است.

شاعر با بیانی رندانه نشان می‌دهد که این عشق، جهانی متفاوت از جهانِ مادی است؛ جهانی که در آن مفاهیم متضادی چون مدح و ذم، یا التیام و درد، تعابیرِ معمولِ خود را از دست می‌دهند. این نوشتار، دعوتی است به درکِ این حقیقت که در وادیِ عشق، یگانگی با معشوق چنان مطلق است که دیگر فردیتِ عاشق، مجالی برای خودنمایی ندارد.

معنای روان

دلم بی عشق تو یک دم نماند چه می گویم که جانم هم نماند

دلم بی‌عشق تو لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد؛ بلکه پا را فراتر می‌گذارم و می‌گویم که حتی جان و هستی‌ام نیز بدون تو دوام نمی‌آورد.

نکته ادبی: استفاده از 'دم' در معنای لحظه و نفس، نشانگر وابستگیِ حیاتیِ عاشق به معشوق است.

چو با زلفت نهم صد کار برهم یکی چون زلف تو بر هم نماند

وقتی که به گیسویِ پرپیچ‌وخم تو می‌نگرم، صدها فکر و مشغله در ذهنم پریشان می‌شود؛ چرا که هیچ‌چیز در این عالم، به اندازه‌ی زلفِ تو پیچیده و حیرت‌انگیز نیست.

نکته ادبی: ایهام در 'برهم'؛ هم به معنایِ آشفتگی و پریشانیِ ذهن و هم به معنایِ گره‌خوردگی و درهم‌تنیدگیِ زلف.

واگر صد توبهٔ محکم بیارم ز شوق تو یکی محکم نماند

هرچند که صدها بار پیمان و توبه‌ای محکم برای ترکِ عشق یا صبر ببندم، اما به‌محض آنکه شوقِ دیدار تو بر جانم مستولی می‌شود، هیچ‌کدام از آن پیمان‌ها دیگر تابِ مقاومت ندارند و می‌شکنند.

نکته ادبی: تضاد میان 'صد توبه محکم' و 'سست شدن آن' در برابر نیرویِ غلبه‌گرِ عشق.

جهان عشق تو نادر جهانی است که آنجا رسم مدح و ذم نماند

سرزمینِ عشقِ تو، قلمرویی استثنایی و نادر است که در آن، دیگر معیارهای دنیویِ رایج، همچون ستایش و نکوهش، بی‌معناست و حکمی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ساحتِ فراعقلی و فرااخلاقیِ عشق که ورایِ قضاوت‌های معمولِ بشری است.

دلی کز عشق عین درد گردد ز دردش در جهان مرهم نماند

دلی که به خاطر عشق، سراپا درد و رنج شده است، به چنان مرتبه‌ای از اشتیاق می‌رسد که دیگر هیچ دارویی در این عالم برای تسکینِ آن دردِ مقدس وجود ندارد.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا؛ دردی که درمان نمی‌خواهد و درمان، خود مایه دوری از آن دردِ اصیل است.

اگر یگ ذره از اندوه نایافت به عالم برنهی عالم نماند

اگر ذره‌ای از اندوهِ جانکاه و سهمگینِ دوریِ تو را بر پیکرِ این عالم بگذاری، جهانِ مادی از تحملِ سنگینیِ آن ناتوان گشته و نابود می‌شود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمت و سنگینیِ غمِ عشق که جهانِ خاکی ظرفیتِ تحمل آن را ندارد.

کسی کو در غم عشقت فرو شد ز دو کونش به یک جو غم نماند

کسی که در اقیانوسِ غمِ عشقِ تو غرق شده است، چنان نگاهِ بلند و متعالی پیدا می‌کند که غمِ دنیا و آخرت در نظرش به اندازه یک دانه‌ی جو هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: اشاره به استغنایِ عاشقِ حقیقی نسبت به همه چیز جز معشوق (دو کون به معنای دنیا و آخرت).

مزن دم پیش کس از سر این کار که یک همدم تو را همدم نماند

رازِ این عشق را پیشِ هرکسی آشکار مکن، زیرا تو در این راهِ دشوار، هم‌دم و همراهی نخواهی یافت که سوزِ درونت را درک کند.

نکته ادبی: تأکید بر رازداری و تنهاییِ ذاتیِ عارف در مسیرِ عشق.

اگرچه آینه نقش تو دارد چو با او دم زنی محرم نماند

اگرچه آینه تصویرِ تو را در خود دارد، اما چون آینه فاقدِ جان و روح است، وقتی با او سخن می‌گویی، رازِ دلت را نمی‌فهمد و محرمِ اسرار نیست.

نکته ادبی: استعاره از دل‌هایِ نااهل و ظاهر‌بین که فقط نقشِ معشوق را می‌بینند اما دردِ عاشقی را حس نمی‌کنند.

اگر عطار بی درد تو ماند به جان تازه به دل خرم نماند

اگر من (عطار) لحظه‌ای بدون درد و رنجِ عشقِ تو باقی بمانم، نه آن زندگیِ پرشور را خواهم داشت و نه دلی شاد و خرم؛ چرا که حیاتِ من به همین دردِ جانکاه وابسته است.

نکته ادبی: اثباتِ این نکته که برایِ عارف، دردِ عشق عینِ سعادت و حیاتِ واقعی است.

آرایه‌های ادبی

اغراق به عالم برنهی عالم نماند

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ غمِ عشق بر هستی به حدی که جهانِ مادی تابِ تحملِ آن را ندارد.

ایهام برهم

بازیِ معنایی میانِ آشفتگیِ ذهن و درهم‌تنیدگیِ زلفِ معشوق.

استعاره آینه

تمثیل برای قلب‌های سرد و بی‌دردی که فقط صورت را منعکس می‌کنند نه حقیقتِ درد را.

تضاد درد و مرهم

ناپذیریِ دردِ عشق برای تسکین یافتن؛ چرا که دردِ عشق خود، عینِ زندگی است.